۱۳۹۶ مرداد ۲۸, شنبه

  درباره سازش بین  جناح های حاکم  

همچنانکه از پیش میشد حدس زد روحانی پس از کش و قوس ها دادنهایی نه چندان طولانی میان برخی خواستهای طبقات خلقی، خواستهای جناح ی متحد خود بویژه اصلاح طلبان و خواستهای جناح خود حزب عدالت و توسعه از یک سو، و خواستهای خامنه ای و جناحش از سوی دیگر، در نهایت تسلیم خواستهای خامنه ای و جناح او شد. این امر بویژه در انتخاب وزرای کابینه شکل نهایی خود را یافت.
در نخستین بخش مقاله ی «چرخش های تکراری و تغییرات در اوضاع سیاسی ایران» نوشتیم:
«در مورد روحانی، تجربه این دوران چهارساله به مردم ایران بخوبی نشان داده که روحانی دارای توانایی نبرد با مشروعه چیان و انحصار طلبان متحجر حاکم نیست. وی در دوره انتخاباتها و با استفاده از زمان بسیار کوتاهی که تا حدودی استبداد همه جانبه اندکی شل میشود و البته صرفا در برخی زمینه های فرهنگی و سیاسی، شعارهای را یکی پس از دیگری میدهد، اما پس از انتخاباتها و باصطلاح زمانی که خرش از پل گذشت و انتخاب شد، در چرخشی تقریبا کامل، آغاز به سازش کردن و پس رفتن در مقابل خامنه ای و دارو دسته اش در دفتر وی، دستگاه قضا و شورای نگهبانش و سپاه پاسداران و دیگر ارگانهای قرون وسطایی متحجرین میکند.»
در مورد دلایل این سازش و عدم وفادارای به خواستهای مردم و حتی اصلاح طلبان و دیگر متحدین  جناب روحانی میتوان نکات زیر را بر شمرد: 
«فشار از پایین، چانه زنی در بالا»
 نخستین دلیل  این است که روحانی شرکت مردم در انتخابات را، صرفا برای پشتوانه کردن آن جهت «چانه زنی در بالا» میخواهد و باصطلاح برای اینکه در مقابل جناح خامنه ای کم نیاورد، نه اینکه این خواستها بویژه اصلی ترین و مهمترین آنها، برایش پشیزی ارزش داشته باشد. در بهترین حالت آن خواستهایی برای وی مهم هستند که رفع شان میتواند بخشهایی از مردم را پی کار خود بفرستد و تداوم حکومت را تا حدودی ساده تر و راحتر کند. گرچه حتی بر سر اینها هم خیلی مصر نیست و ایستادگی نمیکند. بنابراین در این سازش، باید آب سرد ریختن روی آتش مردم و خاموش کردن آنها را دید، که نه تنها خامنه ای و جناحش، بلکه نه چندان کمتر از او، خود روحانی از آنها میترسند.
 پس مهمترین دلیل  نه تنها خامنه ای برای مجبور کردن روحانی و جناح های پشتیبانش به سازش، برای این است که  طبقات اصلی خلق از پیگیری خواستهای اساسی خود ناامید شوند و به وضعیت موجود تن در دهند، بلکه این دلیل برای خود روحانی- و پس ایفای نقش خود در این خصوص – نیز کمتر از خامنه ای اهمیت ندارد.
تهاجم خامنه ای
دومین دلیل این سازش بویژه از جانب روحانی یورش های پی درپی و فشارها گوناگون جناح خامنه ای  است. روشن است که خامنه ای و جناحش برای ایستادن در قدرت به انواع کارها دست زده و خواهند زد. این امر تا قربانی کردن حتی نزدیکترین افراد به این جناح پیش خواهد رفت و باصطلاح توقف پذیر نیست. «آتش به اختیار»، پروژه بنی صدری کردن اوضاع، تبریک نگفتن و یا به عقب انداختن مراسم تحلیف و... همگی نشان از شدت یافتن فشارها و مبارزه از جانب خامنه ای و جناحش داشت و با هدف عقب راندن روحانی، اصلاح طلبان و اساسا مردمی صورت گرفت که در انتخابات با این امید که وضع بدتر نشود، به روحانی رای داده بودند.
فشار امپریالیستها
دلیل سوم، فشار مستقیم و غیر مستقیم امپریالیستها بر دو جناح برای سازش است. اکنون در حکومت اسلامی بورژوا- بوروکرات های کمپرادور و با شکلی از استبداد(استبداد مذهبی) حاکمند که دارای تضادهای معینی با امپریالیستها و اساسا برای بقا و در قدرت ماندن هستند. اما این تضادها که عمدتا در مسائل سیاسی و فرهنگی نمود میابد، هرگز مانع روابط وابستگی عمیق اقتصادی با امپریالیستها(عموما مستقیم و در شرایط تحریم ها عمدتا غیر مستقیم) نبوده و نخواهد بود. با توجه به پایگاه طبقاتی حکام اسلامی و باورهای سیاسی آنها، استقلال اقتصادی هرگز برای آنان اهمیتی نداشته و چنین امری حتی درخیال آنان نیز ظهور نکرده است. آنها از آغاز و علیرغم تضادهای بین آنها و امپریالیستها، در مقابل انقلاب دموکراتیک خلق و برای سرکوب  طبقات انقلابی و مترقی این انقلاب، بوسیله امپریالیستها پشتیبانی شده اند. از این رو، این وابسته بودن به امپریالیستها با ساخت اقتصادی سرمایه داری بوروکرات- کمپرادوری و حتی وابستگی نسبی سیاسی به امپریالیستها، تا جایی که آنها جنبش ها، شورشها و انقلاب طبقات خلقی را سرکوب میکنند، و پشتیبانی  امپریالیستها از آنها در تمامی این موارد، جزء اصلی تداوم و بقای آنها بوده است.
با توجه به این وابستگی ها و نیز با توجه با سازش بزرگ برجام یک و تحقیر جناح های حاکم مقابل امپریالیستها، روشن است که امپریالیستها(خواه  انحصارات و کمپانی هایی که قرار است در ایران سرمایه گذاری کنند و خواه دولت های امپریالیستی) جهت تداوم پروژه های اقتصادی خود که در پی برجام آغاز به راه اندازی و تحقق آنها کردند، متوقع باشند که فضای داخلی رو به سوی آرامش نسبی داشته باشد. به این دلیل و نیز بر مبنای عدم توانایی کنونی آنها در حکمیت نهایی و حل و فصل تضادها در مبارزه بین جناح های حاکم در ایران، طبیعی است که عجالتا و برای پیشگیری از پیچیده تر شدن اوضاع و بویژه بروز حرکتها و خیزش های اعتراضی مانند سال 88، از جناح روحانی بخواهند که قضیه را کش ندهد و از خامنه ای و دفتر و دستکش نیز بخواهند که رو به سازشهایی بیاورد. این امر، خواه در شکل مستقیم و از طریق هدایت فکری جناح ها، و خواه از طریق غیر مستقیم آن یعنی تهدید ها و فشارهای اقتصادی و سیاسی صورت میگیرد. فشارها و تهدید هایی که گرچه در چگونگی برخورد به آنها، میان جناح های حاکم تضادهای شدیدی وجود دارد اما از سوی دیگر آنها را به سوی درجاتی از سازش و وحدت میراند.
سازش جناح ها آتش بس های موقتی هستند
باید توجه داشت که این سازش ها، گرچه بده بستانی(این وزرا را من انتخاب میکنم و سپس به تو اجازه میدهم با سه چهار تا وزیر اقتصادی نفس بکشی)(1) در آنها صورت میگیرد و برخی جایگاه ها از سوی جناح پیروز  در این سازش ها استوار میشود، اما در مجموع موقتی بوده و نقش یک آتش بس کوتاه را ایفا میکنند. دیری نخواهد پایید که دوباره تضادها و جدال ها در پیرامون مسائل مختلف اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و نیز چگونگی روابط خارجی با امپریالیستها در تمامی وجوه آن از سر گرفته خواهد شد.
تضادهای گسترش یابنده و نیز شدت یابنده میان جناح های حاکم، و در گیرودار آن سازش ها و آتش بس های موقتی، بخش مهمی از فرایندهای حاکم در مبارزه طبقاتی در سی چهل سال تاریخ  اخیرایران است. از آغاز سرنگونی حکومت پهلوی و روی کار آمدن دولت موقت چنین بوده است، اکنون چنین است و در آینده نیز چنین خواهد بود. بنابراین نباید گمان کرد که حال که سازشی بر سر اعضای کابینه صورت گرفته، بساط مبارزه جناح ها برای داشتن جایگاه های بهتر و برای  بهره بردن از ثروت و قدرت جمع خواهد شد و هر گروهی حد خود را خواهد شناخت و به وضعیت موجود تسلیم خواهد شد. خیر! جمع کردن بساط این تضادها، نه در دستهای خامنه ای و فشارهایی که وارد میکند، است و نه در دستهای روحانی و نه در دستهای اصلاح طلبان. این بخشی از ضرورت جاری تکامل مبارزات طبقاتی در ایران است و هیچ نیرو و یا جناحی در میان طبقات حاکم را- حتی اگر بخواهد -  یارای گریز از آن نیست. این است که دیروز جدال میان جناح های حاکم تا آنجا پیش میرود که خطوط قرمزی که تا کنون، حداقل پس از سالهای 76، به این شکل شکسته نشده بود، شکسته میشود، و امروز وضع در یک چرخش 180 درجه ای چنان به عقب بر میگردد که کابینه ای تشکیل میشود که کابینه نخست خاتمی پس از پیروزی در انتخابات  و با وزرایی همچون عبدالله نوری و حشمت مهاجرانی در مقابل آن «پادشاه» است.
این  پس و پیش رفتن ها و تثیبت برخی خطوط و خاکریزها و تعادلها، از نقطه نظر جایگاه جناح ها در قدرت سیاسی و نیز توازن میان قدرت حاکم و طبقات مردمی در مجموع گویا به نفع جناح خامنه ای تمام شده است. زیرا این جناح است که دیگر جناح ها را وادار به تمکین کرده و نیز از گسترش و عمیق یابی جنبش توده ها جلوگیری کرده و آنها را در مرزهای معینی نگه داشته است.
اما این ظاهر قضیه است. اگر وضع  خامنه ای و کل جناح وی را در مجموع مورد بررسی قرار دهیم، تفاوت های زیادی با دوران پیش از سالهای 76 میبینیم . در حقیقت، از نقطه نظر مقبول بودن در میان مردم و پایگاه اجتماعی، این جناح (و به همراه آن کل حکومت) بشدت تضعیف شده است. زمانی که طبقات، لایه های و قشرهای مختلف مردم، زنان، دانشجویان، جوانان و نیز اقلیت های ملی و مذهبی در انتخابات، هر بار شدیدتر از پیش به آنها «نه» میگویند، و در جنبش های منفرد خویش بی مهاباتر از پیش حرکت میکنند و هر نوع بازداشت، شکنجه، زندانی و جان فشانی ای را به جان میخرند، و نه تنها دست از مبارزه بر نمیدارند، بلکه به گستردگی و شدت و عمق آن میافزایند، این نشانگر آن است که جناح خامنه ای نتوانسته به خواسته های اساسی خود که همانا تمکین مردم به حکومت است، دست یابد.
 از سوی دیگر، زمانی که جناح های مانند جناح روحانی با درجه ای ضعیف  از جُربُزه و توانایی، در شرایطی که وضع در مجموع به نفع وی نیست،برای بردن و پیروز شدن، دست به هر کاری و از جمله شکستن خطوط قرمز نظام ولایت فقیه میکند و مرزهای پیشین در مبارزه  ی جناح ها را جابجا میکند، این نشان میدهد که تمامی توپ و تشرهای  خامنه ای نه تنها بُرد زیادی نیافته، بلکه بواسطه تضعیف همه جانبه و بنیانی حکومت (ریزش های متوالی، تغییر جناح افراد، افشای برخی افراد در راس دستگاههایی که زیر نظر خامنه ای است از جمله دستگاه  قضائیه و آستان قدس و غیره) وضع را در هر چرخش و بزنگاه ویژه ای، میتواند به گذشتن از خطوط قرمز بیشتری سوق دهد. بنابراین میتوان مطمئن بود که وضع میتواند در آینده دوباره دچار نوسان گشته و به ضد خود تبدیل گردد و نیز خطوط قرمز بیشتری شکسته شود.
 این امر تا زمانی که وضع دچار تحولی بنیادی  نشود، ادامه خواهد یافت. این تحول بنیادی یا از بالا صورت خواهد گرفت و یکی از جناح های حکومت، با وابستگی در تمامی زمینه ها و بگونه ای تمام عیار  به امپریالیستها و مطیع اوامر آنها شدن و ایجاد ثبات نسبی در ساخت اقتصادی – سیاسی، عهده دار کل حکومت خواهد شد( ویا در صورتی که امپریالیستها جنگ را در دستورکار قرار دهند و مستقیما نوکران پیشین خود را بسر کار آورند) و یا از پایین و با گسترش، رشد و پیروزی انقلاب دموکراتیک  طبقات خلقی به رهبری طبقه کارگر صورت خواهد گرفت.
نقش رشد  تضادی های ارتجاعی در تضعیف حکومت 
نکته دیگری که میتوان به آن اشاره کرد تضاد باند احمدی نژاد با خامنه ای است. احمدی نژاد گویا نه تنها در مقابل هر گونه تهاجمی از جانب خامنه ای به وی و گروهش ایستادگی میکند و آنها را تهدید به افشاگری های بیشتر و بیشتر میکند، بلکه ظاهرا پس از دزدی های فراوان و دارای ابعادی غریب از اموال مردم، هنوز دست از سهم خواهی بر نداشته است. جناح خامنه ای نیز جز تلاش برای کنترل برخی اعمال تند روانه ی آنها، و راندن آنها به مرزهایی قابل تحمل، ظاهر کاری آنچنانی به کار ایشان نداشته است. یکی از دلایل این امر،  دست باز احمدی نژاد برای افشاگری های بیشتر و با توجه به داشتن اطلاعات ویژه است. بی دلیل نیست که حضرات قوه قضائیه ای ها میگویند که احمدی نژاد تنها دو میلیارد در اختیار دارد و گرفتن پول های دزدیده شده از وی ممکن نیست!؟ از سوی دیگر خامنه ای، این دزد شیاد را کماکان در شورای تشخیص مصلحت کذایی اش جای میدهد تا هم آنجا کنترل و آرامش کند.
بدیهی است که احمدی نژاد و باند ارتجاعی اش مشتی گرگ فرصت طلب شیاد و جاه طلب بیش نیستند. باندهایی در میان یکی از جناح های جاه طلب و قدرت طلب ایران. جناحی که ته و ریشه شان را ظاهر باید در بیت مصباح یزدی آخوند ریاکار و متقلب جستجو کرد که بیت و حوزه اش، کارگاه تحویل دادن جانی و دسیسه باز است. اینها شیادانی گرگ صفت هستند  که در جمهوری اسلامی به هرگونه جنایت، دزدی و غارت اشتغال داشته و دست زده اند. روشن است که هیچ نیت خیری در پس  این«ننه من غریبم» ها و شعارهای « انقلابی»  دادن آنها برای مردم، نهفته نیست. و اینکه حضرات میگویند این افشاگری های آنها  از دیگر جناح ها و یا تهدید کردن خامنه ای به افشاگری های بیشتر، بخاطر مردم است، ریاکارانه و سراپا دروغ محض است. اما در این حکومت اسلامی، هر نوع افشاگری جناح ها و باندهای گرگ صفت از یکدیگر، بویژه از جناح خامنه ای و مجتبی و دفتر و دستکش، لاریجانی ها و از آخوندهای سالوس، جنایتکار  و دزدی مانند محسنی اژه ای، مکارم شیرازی و...، و با هر نیتی - حتی پست فطرتانه ترین و فریبکارانه ترین نیات - صورت بگیرد، ضربه ای شدید به کل حکومت- و حتی خود افشاکننده-  وارد میکند و به تضادهایی که در یک سوی آن طبقه کارگر و دیگر طبقات خلقی قرار دارند و در سوی دیگر جناح خامنه ای در راس و نیز بقیه قرار دارند، یاری رسانده و موجب رشد بیشتر این تضادها و تضاد اساسی ساخت اقتصادی کنونی خواهد شد. یکدیگر را دریدن گرگ ها به نفع رشد تضاد طبقات خلقی با کل حاکمیت استبدادی است. مسئله این است که در اینجا باید نیت افشاگررا از آنچه افشا میکند، تمیز داد و نقش افشاگری را که  حکومت را بطورعام و جناح هایی از آن را بطور خاص(در این هفته های اخیر افشای مکارم شیرازی) تضعیف میکند، دید. البته اصلاح طلبانی که عجالتا افشاگری هایی چون احمدی نژاد نمیکنند، گویا برای خود شیرینی نزد حکومت و جناح های کثیفتر و شیادتر از احمدی نژاد، لبه تیز حمله خود را روی احمدی نژاد و گروهش گذاشته و مدام روی نیات فریبکارانه ی احمدی نژاد و گروهش  در قبال مردم مانور میدهند، و گویا خود را از این نظر بهتر میدانند که چنین نیات فریبکارانه در قبال مردم نداشته اند.  
اشاره ای به تضادهای جاری و نقش و رابطه ی آنها
تضاد بین تمامی طبقات خلق ایران (طبقه کارگر و تمامی زحمتکشان و تهیدستان شهری، زارعین و کشاورزان، طبقه خرده بورژوازی و بورژوازی ملی) و نظام سرمایه داری بوروکرات- کمپرادو و حکومت استبدادی مدافع این نظام، تضاد طبقات خلقی با امپریالیستها، تضاد میان جناح های حاکم و تضاد میان جناح های مختلف حاکم با امپریالیستها، تضادهای مهم جاری در جامعه را تشکیل میدهند. تمامی این تضادها به همراه تضادهای ریز و درشت دیگری که در کنار آنها جریان دارند، در ابعاد اقتصادی، سیاسی و فرهنگی و به گونه ای مواج و پویا حرکت میکنند. در اوضاع کنونی سیاسی ایران، تضاد بین جناح های حاکم عموما و  بویژه در دوره های انتخابات ها، نقشی عمده  را بازی کرده و احتمالا بازی خواهد کرد. یعنی محور عمده ی توسعه و تکامل بقیه تضادها و مبارزه طبقاتی بوده و خواهد بود. دیگر تضادی که نقشی اساسی و مهم داشته، تضاد بین طبقه کارگر و زحمتکشان و تهیدستان شهر و روستا و نیز طبقات میانی و متوسط  با کل حکومت استبداد مذهبی است. در شرایط کنونی محور حرکت بروی این دو تضاد و رابطه ی آنها با یکدیگر میچرخد. دو تضادی که علیرغم استقلال خویش از دیگری، تابع یکدیگر بوده، بروی یکدیگر اثر گذاشته و میگذارند و در عین حال و تا حدود زیادی به یکدیگر جهت میدهند.
 یکی از دلایل اساسی این امر که تضاد بین خلق و حکومت استبدادی مذهبی علیرغم اهمیت اساسی آن، به تضاد عمده و محوری تبدیل نشده است، استبداد موجود و خفه کردن هر صدایی، فقدان تشکلات انقلابی و مترقی - بویژه یک حزب کمونیست انقلابی که طبقه کارگر و زحمتکشان شهری و روستایی را آگاه و متحد کند-  و نبود توانایی طبقات مختلف خلقی برای ایجاد اتحاد عمیق میان خودشان و بر این مبنا، رشد و توسعه همه جانبه و برخود استوار تضاد طبقات خلقی با حکومت اسلامی است. رشد این تضاد خودبخود و در بیشتر موارد در تابعیت از دیگر تضادها، بویژه تضاد میان جناح های حاکم صورت گرفته وعموما وابسته به شرایط بد اقتصادی، استبداد و فشارهای شدید سیاسی و فرهنگی بوده است. این که این تضاد عمدتا در وابستگی به تضاد میان طبقات حاکم- حال با هر انگیزه ای مثلا انتخاب بین بد و بدتر و یا انتخابی برای اینکه وضع بدتر نشود و غیره...-  رشد و توسعه میبابد، یکی از نقطه ضعف های اساسی جنبش کنونی توده ها و بویژه طبقه کارگر است. در مقاله ی چرخش های تکراری و تغییرات در اوضاع سیاسی ایران( در یادداشتهای بخش دوم) نوشتیم:  
«نکته ای که باید توضیح داد این است که مردم در حالی که در رای دادن با یکدیگر متحد و به مثابه یک کلند(در رای دادن به یک کاندیدای واحد مثلا در اینجا روحانی که تجلی ویژه پیروی و تابعیت تضاد طبقه کارگر و دیگر طبقات خلقی از تضاد میان جناح های مختلف بورژوا- کمپرادور های حاکم است) در جنبش های خویش تقسیم شده و به اجزاء جداگانه ای تبدیل میگردند که عموما و در حال حاضر کمترین درجه وحدت، پشتیبانی از یکدیگر و اتحاد را دارند. و اینجا و در حالیکه در رای دادن و در مجموع، حکومت میل وافر در شرکت مردم در انتخابات را دارد، در عمل و جنبش واحد هر گروه در مقابل مردم میایستد و هرگونه تقاضا و خواست آنها را سرکوب میکند.»
سازش های جاری در میان جناح های طبقه حاکم تا حدودی و برای مدتی کوتاه میتواند آب سردی بروی تضاد میان طبقات خلقی و نظام بپاشد. اما این تا حدی خواهد بود. علت این است که شرایطی که تضاد بین طبقه کارگر و زحمتکشان و رنجبران شهر وروستا و نیز طبقات میانی و متوسط با حکومت استبدادی بر آن استوار است، دلایل موجودیت و رشد خود را از دست نداده اند؛ و گر چه اینجا، این طبقات، کل متحدی را تشکیل نمیدهند، اما شرایط خاموش کردن مبارزه آنها بوسیله جناح های مختلف حکومت نه تنها فراهم نشده است، بلکه برعکس همواره این شرایط، خوراک بیشتری برای  رشد و توسعه خود را از برنامه های اقتصادی و رفتارهای سیاسی - فرهنگی این حکام دریافت میکند. بنابراین در حالیکه سازش(هر چند موقتی) میان این جناح ها، آب سرد بروی این مبارزات میریزد، اما از سوی دیگر شرایط اقتصادی سیاسی و فرهنگی موجود امکان تداوم و گسترش بیشتر آنها را فراهم میکند. باصطلاح در حالیکه حکومت اسلامی با یک دست جلوی پیش روی آن را میگیرد، با دست دیگر شرایط را بدتر از گذشته برای  تداوم و پیشروی  آن فراهم میکند. 

هرمز دامان
مرداد 96

یادداشت

1-    ظاهرا خامنه ای و جناحش در مورد وزرای اقتصادی کوتاه آمده و بالاخره از کابینه سر و دم زده، سهمی هم به جناح روحانی داده اند!؟ دادن بخش اقتصادی به روحانی جدای از سر باز کردن مسائل اقتصادی از سر جناح خامنه ای، گذاشتن مسئولیت به عهده روحانی است. در بخش اقتصادی دو مسئله اساسی باید حل و فصل شوند. یکی مشکلاتی که در حال حاضر اقتصاد ایران از آن رنج میبرد، مانند تورم، بیکاری، عدم کارایی بخش تولید و نبود سرمایه برای راه اندازی پروژه های تولیدی و در نتیجه ایجاد اشتغال، فساد وحشتناک و غیره... و فشار این مشکلات بروی مردم، و دیگری تنظیم رابطه اقتصادی گسترده تر و همه جانبه تر با امپریالیستها. روحانی روی دومی کار میکند، تا اولی را حل و فصل کند. تجربه چهار ساله نخست نشان داده که وی حتی در همین زمینه ها نیز، و با توجه به گسیختگی  نظام و کارشکنی جناح خامنه ای، موفقیت چندانی بدست نیاورده و در آینده نیز به احتمال موفقیت بدرد بخوری که نظام را از گرداب بیرون کشد، بدست نخواهد آورد. 

۱۳۹۶ مرداد ۲۲, یکشنبه

وقتی که ترتسکیست ها به دفاع از دیالکتیک برمیخیزند! (16)

حزبیت در فلسفه
گویا بر دونایفسکایا امر بنادرست متشتبه شده که لنین نه در یادداشتهای که بر کتابهای هگل مینویسد و نه در ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم  باوری به حزب گرایی در فلسفه ندارد و از قرار این استالین بوده است که حزب گرایی در فلسفه را باب کرده است. وی مینویسد :
«...از میان تمام تجدید نظرهای «تئوریک»استالین، آنچه به موضوع ما مربوط میشود، مفهوم انحرافی حزب گرایی در فلسفه است که وی و وراث او به لنین نسبت داده بودند. خوشبختانه اثر پژوهشی و جامعی درباره رابطه ی فلسفه ی شوروی با علم وجود دارد که افسانه ی ایدئولوژیک کمونیستی غرب را در ارتباط با «حزب گرایی در فلسفه» در لنین را رد میکند.» و به  نقل از دیوید بورافسکی مینویسد:
«در چنین تفسیری همچنین این موضوع نادیده گرفته میشود که منابع اصلی از جمله ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم هرگز آنچه را که [برترام- مترجم] ولفه و محققان شوروی به لنین نسبت میدهند، تایید نمیکنند. منابع نشان میدهد که لنین از نوشتن آن کتاب هدفی سیاسی را دنبال میکرد و به هیچ روی در صدد نبود که موضاعات فلسفی و سیاسی را که مارکسیست های روسی درباره آن بحث و جدل میکردند، به هم پیوند دهد؛ هدف جدا کردن آنها بود...» و پس از این نقل قول به صحبت خود ادامه میدهد:
« دردفترچه های فلسفی اثری از حزب گرایی، حتی آن مفهوم قدیمی«حزب ایده آلیسم» یا «حزب ماتریالیسم» به چشم نمیخورد. آنچه مورد نظرماست افسانه ی مخوف حزب گرایی در فلسفه نیست...»( فلسفه و انقلاب، پیشین، 183-181 )
«افسانه ی مخوف حزب گرایی در فلسفه»! آه! چقدر وحشتناک است! تمام تن آدمی به لرزه میفتد!؟
 گاه قرار است واژه های «ترسناک» زور منطق را بزنند. این زمانها است که به جای «دلایل قوی و معنوی» سعی میشود با مشتی کلمات  طرف را از رفتن سوی چنین اندیشه هایی به وحشت بیندازند. اما با کاربردن  واژه «مخوف» دونایفسکایا تنها خود را فریب میدهد. کاربرد این واژه  تنها تبسم یک مارکسیست - لنینست – مائوئیست را بر میانگیزد!
دونایفسکایا ( و بورافسکی هم) در اینجا خواننده خویش را فریب میدهد و امری را به لنین نسبت میدهد که لنین درست عکس آنرا در کتاب ماتریالیسم وامپریوکریتیسیسم دنبال میکرد؛ یعنی اتفاقا این «مارکسیست های روسی» یا در واقع امپریوکریتیسیست ها بودند( چپ های بریده و راست شده) بودند که میخواستند فلسفه را از سیاست جدا کنند؛ در حالیکه لنین  در کتاب خویش نشان داد که فلسفه از سیاست جدا نیست و بلکه پیوندی ژرف با آن (و نه تنها با آن بلکه با هر مسئله علمی، خواه علوم انسانی و خواه علوم طبیعی) دارد.اکنون ما به این دروغهای دونایفسکایا توجه میکنیم .
لنین و حزبیت در فلسفه -  ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم
و اما لنین و مارکس چه نظری درباره احزاب در فلسفه دارند و این «افسانه ی مخوف حزب گرایی در فلسفه» که دونایفسکایا همچون مترسکی بر سر راه فلسفه  قرار میدهد، چیست؟ نخست به کتاب ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم میپردازیم.  شگفتا که ما  اینجا ما  ناظر«مخوف ترین» حزب گرایی در فلسفه  خواهیم بود:
جدای ازپاره ی نخستین این کتاب که نام «ده پرسش ازیک سخندان» را دارد و نیز «مقدمه کتاب» که در آن حزبیت در فلسفه و پیوند فلسفه و سیاست آشکار است(ماخیسم در مقابل بلشویسم) ما توجه خود را عمدتا به بخش چهارم این کتاب معطوف میکنیم.     
لنین بخش چهارم از فصل ششم این کتاب را که درباره نظرات ماخیستها درباره ماتریالیسم تاریخی است با نام «احزاب در فلسفه و [مغشوشا ن فلسفی]» به رابطه بین احزاب و فلسفه اختصاص داده است: ما در این بخش این عبارات را از لنین میخوانیم:
«در جریان بررسی پیشین در رابطه با هر مسئله تئوری شناخت که بوسیله فیزیک نوین لمس شده و هر مسئله فلسفی که بوسیله آن مطرح شده بود، ما مبارزه بین ماتریالیسم و ایده آلیسم را دنبال کردیم. در پشت انبوهی از وسایل ترمینولوژیک جدید، در پشت آشغال مکتب گرایی استادانه، ما به درستی دو صف بندی اصلی، دو گرایش اساسی در حل مسائل فلسفی را تشخیص دادیم. آیا طبیعت، ماده فیزیکی، جهان بیرونی، باید اولی در نظر گرفته شود و شعور، ذهن، احساس(تجربه - به آن صورتی که در ترمینولوژی رایج زمان ما وجود دارد)، روانی و غیره باید ثانوی در نظر گرفته شوند. این مسئله ریشه ایست که در واقع فلاسفه را به دو اردوگاه بزرگ تقسیم کرده است. منبع هزاران هزار اشتباه و اغتشاش حاکم بر این حوزه این واقعیت است که در پوشش کلمات تعاریف، وسایل مکتبی و نیرنگ های کلامی این دو گرایش اساسی از نظر افتاده اند.»(ماتریالیسم و امپریوکریتیسیسم، برگردان فارسی،ص266، تاکیدها از لنین است،از این پس اگر تاکیدی از ما باشد ذکر میکنیم)
سپس لنین به مارکس و انگلس بر میگردد و مینویسد:
«نبوغ مارکس و انگلس از این واقعیت سرچشمه میگیرد که آنان در روند یک دوره اساسی طولانی، نزدیک به نیم قرن، ماتریالیسم را تکامل دادند، که یک گرایش اساسی در فلسفه را پیش بردند، که در تکرار مسائل تئوری شناخت که پیش از این حل شده بود نایستادند، بلکه همین ماتریالیسم را به شکلی استوار در حوزه علوم اجتماعی به کار بردند- و نشان دادند که چگونه باید آنرا بکار برد.- به شکلی بی امان چرندیات لاف زنانه، کوشش های بیشماربرای «کشف»یک خط «نوین» در فلسفه، اختراع یک گرایش «نوین» و غیره را به عنوان آشغال و باطل  دور ریختند. ماهیت کلامی چنان کوشش هایی، بازی مکتبی با «ایسم های» فلسفی تازه، سد کردن موضوع به کمک وسائل لاف زنانه، ناتوانی در درک و عرضه روش مبارزه بین دو گرایش اساسی تئوری شناخت – این است آنچه مارکس و انگلس در تمام فعالیت خود دنبال کردند و با آن جنگیدند.» (همانجا)
لنین سپس به گونه ای مشخص تر به برخورد مارکس نسبت به حزبیت در فلسفه میپردازد:
«گفتیم«نزدیک به نیم قرن»، و براستی از سال 1843 زمانی که مارکس تازه داشت مارکس یعنی بنیان گذار سوسیالیسم علمی، بنیانگزار ماتریالیسم مدرن میشد که بی اندازه از نظر محتوی غنی تر و به شکلی غیر قابل مقایسه استوارتراز تمام اشکل پیشین ماتریالیسم است. حتی در آن زمان مارکس با روشنی شگفت آوری به دو گرایش عمده در فلسفه اشاره نمود.» (همانجا)
لنین ادامه میدهد:
«کارل گرون...نامه مورخه 20 اکتبر 1843 مارکس به فوئرباخ ... را بازگو میکند که در آن زمان مارکس فوئرباخ را به نوشتن مقاله ای برای مجله ... علیه شلینگ دعوت میکند. مارکس مینویسد که این شلینگ با ادعاهای خود که کلیه فلسفه های پیشین را در برگرفته و از آن ها فراتر رفته است، یک پرگوی کم مایه است:[مارکس در این نامه مینویسد]« او(شلینگ) به رمانتیست ها و عارفین فرانسوی میگوید: من اتحاد فلسفه و خداشناسی هستم؛ به ماتریالیست های فرانسوی میگوید: من ویرانگر دگماتیسم هستم» مارکس این نکته را که «شک گرایان»، حال اگر هیومی خوانده شوند یا کانتی(یا در قرن بیستم ماخی)علیه «دگماتیسم» ماتریالیسم و ایده آلیسم فریاد بر میدارند در آن زمان تشخیص داده بود؛ و بدون آنکه به خود اجازه دهد که بوسیله یکی از هزاران سیستم فلسفی کوچک مفلوک منحرف گردد، قادر بود از طریق فوئرباخ جاده مستقیم ماتریالیستی را که در مقابل ایده آلیسم است طی کند.
سی سال بعد، مارکس در پی گفتار بر چاپ دوم جلد اول سرمایه  درست به همان روشنی و قاطعیت ماتریالیسم خود را در مقابل ایده آلیسم هگل، استوارترین و تکامل یافته ترین ایده آلیسم ها قرار داد؛ او به شکلی تحقیر آمیز «پوزیتیویسم» کانت را کنار گذاشت و به فلاسفه معاصر لقب مقلدان مفلوک داد که خیال میکردند هگل را ویران کردند درحالی که در واقع به تکرار اشتباهات پیش از هگل، کانت و هیوم برگشته بودند. مارکس در نامه 27 ژوئن 1870 خود به کوگلمان با همان تحقیر به «بوخنر، لانگ، دورینگ، فشنر... و غیره» اشاره میکند چون آنها چیزی از دیالکتیک هگل نمیفهمیدند و به او اهانت میکردند. و بالاخره اگر گفته های فلسفی متعدد مارکس در سرمایه و سایر آثار او را در نظر بگیرید یک انگیزه ثابت(غیر قابل تغییر) خواهید یافت. یعنی تاکید ماتریالیسم و به ریشخند گرفتن تحقیر آمیز ابهام، اغتشاش و انحراف به سمت ایده آلیسم. کلیه گفته های فلسفی مارکس دور این دو حد متضاد اساسی میچرخد که از نظر فلسفه استادانه مآبانه عیب های آنها این «محدودیت» و «یک بعدی بودن» است. در واقع این امتناع از بازشناسی نقشه های متجانس برای آشتی دادن ماتریالیسم و ایده آلیسم خدمت بزرگ مارکس است که در طول یک جاده فلسفی کاملا تعریف شده به پیش رفت.»(همانجا، ص267 - 266 ) (لنین به شرح خویش ادامه میدهد و به انگلس و سپس به دیتزگن توجه میکند  و سپس  به رابطه جریان  فلسفی ایده آلیستی - امپریوکریتیسیتی با بورژوازی میپردازد.همانجا، 270-269)
 نکاتی که اینجا به وجهی برجسته مشخص و برای بحث ما اهمیت دارند عبارتند از:
1- ماتریالیسم و ایده آلیسم دو خط، دو جریان، دو گروه یا حزب عمده فلسفی هستند.
2- نمیتوان این دو اندیشه ی فلسفی متضاد را آشتی داد.
لنین به نقل از دیتزگن مینویسد:« من یک ماتریالیست هستم؛ فلسفه ما یک فلسفه ی ماتریالیستی است.» و«در تمام احزاب، حزب میانی از همه زننده تر است... همانطور که احزاب هرچه بیشتر به دو اردوگاه تقسیم میشوند... علم هم دارد به دو طبقه عمومی ...تقسیم میشود: یک طرف متافیزیسین ها، و طرف دیگر فیزیکدانان یا ماتریالیست ها.»(همانجا)
لنین در یادداشتی در همان صفحه مینویسد که دیتزگن بجای «متافیزیسین ها» باید میگفت« ایده آلیستها» و اشاره میکند که «دیتزگن در جای دیگری متافیزیسین ها را در مقابل دیالکتیسن ها قرار میدهد».
 و اما ادامه نقل قول از دیتزگن:
«عناصر میانی و چاچول بازان سازش گرا( و ما از خود اضافه میکنیم کسانی مانند همین دونایفسکایا و حضرت کوین آندرسون و نوچه های ایرانی شان که دنبال «وحدت ماتریالیسم و ایده آلیسم»هستند و اسم حزبیت در فلسفه میاید، آلرژی میگیرند) با القاب متنوعشان- روح گرا، احساس گرا، رئالیست و غیره و غیره- نان به نرخ روز میخورند. هدف ما قاطعیت و روشنی است...اگر ما دو حزب را به ترتیب با جامد و مایع مقایسه کنیم در بین آنها یک خمیر مانند وجود  دارد.»(همانجا، ص 269)
و لنین از خود اضافه میکند که «درست! «رئالیست ها» و غیره به انضمام«پوزیتیویست»ها ماخی ها و غیره یک خمیر مفلوک اند. یک حزب میانی قابل تحقیر در فلسفه اند که گرایش های ماتریالیستی و ایده آلیستی را در مورد هر مسئله ای مغشوش میکنند. کوشش برای فرار از این دو گرایش عمده در فلسفه چیزی نیست مگر«چاچول بازی سازشکارانه»(همانجا)
و ما از خود اضافه میکنیم که اگر در میان اینها که «خمیر» و میان دو حزب بودند،جریانهای خرده بورژوایی وجود داشت، اما جریانهای نوین ترتسکیستی ( و نیز چپ نویی و مارکسیسم غربی) در ایران نماینده خرده بورژوازی نیستند، بلکه نمایندگان با جیره و مواجب و یا بی جیره و مواجب امپریالیست هستند و اگر در میانشان عناصر خرده بورژوایی سُرخورده باشند این دیگر از خود خط فلسفی و فکری نیست، بلکه از گیجی و آشفتگی این عناصر بر میخیزد.  
3- مارکس از سال 1943 به بعد خط فلسفی ماتریالیستی را برگزیده و در همان مسیر به پیش رفت و در عین حال در هر حال خواه در فلسفه بطور کلی و خواه در ماتریالیسم تاریخی و اقتصاد در تقابل با ایده آلیسم قرار داشت.
4- لنین نیز درتقابل با ماخیستها که نماینده ایده آلیسم بودند، نماینده و ادامه دهنده خط فلسفی مارکس یعنی ماتریالیسم دیالکتیکی است.
لنین و پیوند فلسفه و سیاست
و اما این دو خط فلسفی با کدام جریانهای طبقاتی منطبق میشوند؟
لنین ادمه میدهد
« حال ماخ، آوناریوس و مکتبشان را از دیدگاه احزاب در فلسفه بررسی کنیم. آه . این آقایان به بی جبهه بودن ... خود مباهات میکنند و اگر یک نقطه متضاد دارند این یک چیز و تنها ماتریالیست است. نخ قرمزی که از کلیه نوشته های کلیه ماخیست ها میگذرد، ادعای احمقانه ایست که خود را «مافوق» ماتریالیسم و ایده آلیسم قرار میدهند،( و ما از خود اضافه میکنیم که آنها نیز که ماتریالیسم و ایده آلیسم را به هم «چسب» میکنند و از «وحدت» این دو و« دو در یک کردن» سخن میگویند، شکل دیگری از این خود را«مافوق این دو خط قرار دادن» را نمایندگی میکنند) این آنتی تز «متروک» را پشت سر گذاشتن است؛ اما در واقع کل صنف بلاانقطاع دارد به ایده آلیسم سُر میخورد و مبارزه ای یک نواخت و پی در پی را علیه ماتریالیسم هدایت میکند...(همانجا 270) و...«در کل استادان (مرتجع) اقتصاد چیزی نیستند مگر بازاری های تحصیل کرده طبقه سرمایه دار در حالی که استادان (مرتجع) فلسفه، بازاریاب های تحصل کرده خداشناسانند.»(همانجا، ص 271) (و ما از خود میافزاییم که در ایران، بیشتر اینها روشنفکران نماینده بورژوا- کمپرادورها هستند که با شور و علاقه حیرت آوری خود را فروخته و با تمام وجود به امپریالیسم غرب خدمت میکنند)  
« ... در پشت مکتب گرایی تئوری شناخت امپریوکریتیسیسم آدم باید بتواند مباره احزاب در فلسفه را ببیند.(به بخش خیلی«مخوف» قضیه  رسیدیم!) مبارزه ای که در تحلیل نهایی تمایلات و ایدئولوژی طبقات آشتی ناپذیر در جامعه مدرن را منعکس میسازد. فلسفه جدید همانقدر جبهه دار است که فلسفه دو هزار سال پیش بود. احزاب تقابل کنند اساسا ماتریالیسم و ایده الیسم اند.»(همانجا، ص 283)  
 تردیدی نیست که لنین از نگارش ماتریالیسم و امپریو کریتیسیم  جدای از بگونه ای خاص روشنگری فلسفی و علمی، بطور عام«هدفی سیاسی» را دنبال میکرد؛ اما وی نمیتوانست این هدف را بطور انتزاعی دنبال کند، بلکه از آن مسیر و مورد خاصی دنبال میکرد که «هدف سیاسی» وی و مبارزه طبقاتی تنها میتوانست از درون آن به پیش رود و این در آن زمان بخصوص، فلسفه بود. یعنی جایی که تضادهای ایدئولوژیک- طبقاتی گره خورده بود. اما فلسفه صرفا وسیله ای نبود که قرار باشد با خنثی کردن نیروهای مخالف در آن به هدف سیاسی خدمت کند. فلسفه که از نقطه نظر مبارزه طبقاتی و اهداف سیاسی عام، موردی خاص یا یک بستر و زمینه ی فکری بود که مبارزه طبقاتی درون آن متجلی گشته و تبارز یافته بود، در عین حال خود به عنوان یک امر خاص میتوانست نقش بُرایی در تیز کردن و روشن کردن هدف سیاسی و مبارزه طبقاتی بطور عام  داشته باشد. بدون این نبرد فلسفی و بدون این تحقیق تاریخی فلسفی و قرار دادن دو خط فلسفی در مقابل یکدیگر و در روشنایی کامل و تکامل خط ماتریالیستی - دیالکتیکی در مقابل خط ایده آلیستی – متافیزیکی، آن هدف سیاسی نمیتوانست تشخص و روشنی بیشتری بگیرد و به پیش رود.
 از سوی دیگر، لنین همانطور که ما در متن های بالا دیدیم  به پیروی از مارکس و انگلس نه تنها در پی آن نیست که خط  و مبارزه فلسفی و خط و مبارزه سیاسی را از یکدیگر جدا کند، بلکه برعکس، درست در پی اینست که نشان دهد بین خطوط فلسفی و خطوط سیاسی احزاب رابطه و پیوند وجود دارد. از دیدگاه لنین احزاب متضاد در سیاست، نماینده خطوط متضاد فلسفی و نمایندگان خطوط متصاد فلسفی نماینده احزاب متضاد در سیاست هستند.
 اکنون به یادداشتهای فلسفی بپردازیم. آیا آنچه اینجا به معنای حرکت احزاب در فلسفه مشخص گردیده، این امر «مخوف»، در یادداشتهای فلسفی لنین غایب است؟ آیا در یادداشتهای لنین اثری از نبرد فلسفی بین ماتریالیسم و ایده آلیسم نیست؟ و آیا این اثر پیوند فلسفه و سیاست نیست؟
لنین و حزبیت در فلسفه: یادداشتهای فلسفی
پیش از آنکه ما به بحث وجود حزبیت در این کتاب لنین وارد شویم لازم است  اشاره ای به نظر مارکس در مورد هگل بکنیم که خود نشانگر حزبیت در اندیشه مارکس و در مورد هگل و دیالکتیک است.
لنین در همین عباراتی که ما در بالا از وی آوردیم به  تضاد مارکس با هگل و وابستگی آنها به دو جریان فلسفی متخاصم اشاره میکند:
«مارکس در پی گفتار بر چاپ دوم جلد اول سرمایه  درست به همان روشنی و قاطعیت ماتریالیسم خود را در مقابل ایده آلیسم هگل، استوارترین و تکامل یافته ترین ایده آلیسم ها قرار داد؛»
  مارکس در همان پی گفتار چاپ دوم سرمایه  ضمن اینکه بنا به دلایلی که لنین نیز به آنها اشاره میکند خود را پیرو اندیشمند بزرگ هگل میخواند. اما به هیچوجه اختلافات اساسی موجود بین خود وی و هگل را تحت الشعاع این امر قرار نمیدهد: بنابرانی اشاراتی معین به ویژگیهای خاص این ایده آلیسم میکند که بد نیست ما آنها را نشان این ترتسکیستهای  دروغگو و فریبکار نشان دهیم:
«تقریبا سی سال پیش هنگامی که دیالکتیک هگل هنوز مد بود من به انتقاد از جنبه فریب دهنده و گمراه کننده آن پرداختم.»
«صدمه ای که دیالکتیک بدست هگل از فریفتاری میکشد... دیالکتیک در نزد وی روی سر ایستاده است. برای اینکه هسته عقلانی آن از پوسته عرفانیش بیرون آید باید آنرا واژگونه ساخت.»(تمامی تاکیدها از ماست)
تا اینجا مارکس به اختلاف اندیشه ای فلسفی (یا حزبیت فلسفی)خود با هگل توجه میکند اما پس از این وارد بحث طبقاتی  و حزبیت سیاسی و پیوند فلسفه و سیاست میشود.
«بنظر بورژوازی و بلندگویان عقیده ای آن طبقه، دیالکتیک در صورت عقلانی خود(یعنی دیالکتیک ماتریالیستی یا آنچه در دیالکتیک هگل  عقلانی است وباید بوسیله مارکسیستها  از پوسته عرفانی اش بدر آید و در سازو کار اندیشه ماتریالیستی وارد گردد) چیز رسوا و نفرت انگیزی است( طبقه بورژوازی از دیالکتیک  نفرت دارد، همانگونه که دونایفسکایا، حزبیت در فلسفه و پیوند فلسفه و سیاست را «مخوف» میداند – خواندن  فلسفه برای  خود فلسفه). زیرا بنا بر دیالکتیک  درک مثبت آنچه وجود دارد، در عین حال متضمن درک نفی و انهدام ضروری آن نیز هست. زیر دیالکتیک، هر شکل بوجود آمده ای را در حال حرکت و بنابراین از جنبه قابلیت درگذشت آن نیز مورد توجه قرار میدهد، زیرا دیالکتیک حکومت هیچ چیز را بر خود نمیپذیرد وماهیتا انقلابی است.»(برگردان فارسی، ا، اسکندری، عبارات داخل پرانتز از ماست)
پس اندیشه های فلسفی ماتریالیسم و دیالکتیک و متافیزیک و ایده آلیسم با طبقات و مبارزه طبقاتی پیوند دارند. اگر بورژوازی دیالکتیک هگل را میکوبد و بنا به گفته مارکس وی را چون «سگ سقط شده» ای تلقی میکند این درست با منافع اقتصادی و سیاسی وی رابطه دارد.
من تنها به این پی گفتار اشاره کردم. اما خواننده میتواند تفاوت ماتریالیسم مارکس را با ایده آلیسم هگل در بخش روش اقتصاد سیاسی در مقدمه نقد اقتصاد سیاسی (گروند ریسه) که ما در بخش پیشین همین نوشته به آن پرداختیم ، نیز بیابد.
اکنون به لنین میپردازیم که همان خط فلسفی مارکس را در ماتریالیسم و دیالکتیک  دنبال میکرد. نگارنده در بخش دوم همین نوشته به تفاوتهای اندیشه ی ماتریالیستی لنین و اندیشه ایده آلیستی هگل  با آوردن عبارات زیادی از لنین  در مورد ماتریالیسم و دیدگاه بازتاب اشاره کردم. اکنون ما نیازی به تکرار آنها نداریم و خواننده میتواند  آنها را همراه همین بخش مرور کند. اینجا ما  نخست دو عبارت از آن بخش را میآوریم و سپس عباراتی را که آنجا نیاورده ایم و جهت روشنتر شدن بیشتر موضوع بیان میکنیم، تا اهمیت حزبیت در فلسفه در این اثر لنین روشن شود : نخست آن دو عبارت:
از درباره علم منطق
لنین مینویسد: 
«مهملاتی درباره مطلق(69-68) بطورکلی من تلاش میکنم که هگل را بگونه ای ماتریالیستی بخوانم. (بنا بگفته انگلس...) هگل ماتریالیستی است که روی سرش ایستاده است. میخواهم بگویم، من بیشترین بخش خدا، مطلق، ایده ی محض و غیره را به کنار میاندازم.»( مجموعه آثار،جلد 38، یادداشتهای فلسفی، متن انگلیسی موجود در سایت از مارکس تا مائو، ص 104)
حذف خدا، مطلق، ایده محض و غیره از هگل: یعنی حذف اساسی ترین وجوه ایده آلیستی اندیشه هگل.
و
«آسمان- طبیعت - روح. آسمان را کنار بگذارید؛ماتریالیسم.»
«همه چیز با واسطه است. پیوسته به یکدیگر، پیوسته بوسیله گذارها.آسمان را کنار بگذارید- پیوستگی قانونمند تمامی(فرایند های) جهان.»(همانجا ،ص103 )
حذف آسمان  از اندیشه فلسفی یعنی تقابل در فلسفه و قرار دادن  اندیشه ماتریالیستی در مقابل اندیشه ایده آلیستی
هگل:«منطق دانش محض است؛  یعنی دانش محض در کل گستره ی تکامل آن...»
و لنین در زیر آن مینویسد: «خط نخست یاوه است.
خط دوم درخشان است. »(متن انگلیسی، پیشین، 103)
 «اینجا بیان مطلب تا حدی بریده بریده و بشدت نامفهوم است----هگل مآبی انتزاعی و مبهم- انگلس»(همانجا، ص108)
« مانند همیشه در یادداشت هگل، مواد واقعی، مثالها، امر مشخص( از این روست که فوئرباخ  در جایی هگل را به سخره گرفته که هگل طبیعت را به یادداشتهایش تبعید کرده است، فوئرباخ، مجموعه آثار، جلد دوم، ص.؟»(ص123)
از هگل:« زمانی که تمامی شرایط یک چیز حاضر شدند، آن چیز بوجود میاید...» و لنین در زیر آن مینویسد: بسیار خوب! اما ایده ی مطلق و ایده آلیسم  چه ربطی به آن دارد.»(ص 147)
هگل:
«... اما در حقیقت آنها(صورتهای منطقی) به صورت های مفهومی تبدیل شده اند، که روح زنده ی امر واقعی را تشکیل میدهند...» مفهوم در تکامل خود در«مفهوم مکفی» ایده میشود.« مفهوم در عینیت خود عینی است که در خود و برای خود است» و لنین درباره این دیدگاهها چنین مینویسد:
«عینیت باوری+ عرفان و خیانت به تکامل» (175)
لنین درباره پاره هایی از بخش ذهنیت در منطق:
«سخنانی یاوه در باره برهان هستی شناسی، درباره خدا! »(ص 184)
«در برابر آگاهی قرار گرفتن بدون تماس متقابل(عین) این است ماهیت ضد دیالکتیک. تنها در اینجاست که همچنان که بود، به شکلی، هگل اجازه داد تا گوشهای دراز(ass,s ears (ایده آلیسم خودشان را نشان دهند- با انتساب  زمان و مکان(در ارتباط با نمایش حسی آنها) به چیزی پایین تر در قیاس با اندیشه...»(227)
از یاداشتهای لنین درباره تاریخ فلسفه هگل (ایده آلیست ها و ماتریالیست ها در تاریخ فلسفه)
«کش دادن موضوع؟؟
بوسیله هگل ایده آلیست، البته کش دادن موضوع.»(263)
« توجه: در نتیجه هگل به هر ماتریالیسمی حمله میکند بجز ماتریالیسم دیالکتیکی.»(275)
«هگل جدا «باور» داشت، میاندیشید که ماتریالیسم که  به عنوان یک فلسفه ممکن نیست، چرا که  فلسفه علم اندیشیدن، دانش از کلی است، اما کلی یک اندیشه است. اینجا او خطایی مشابه [خطای]
ایده آلیسم ذهنی را تکرار میکند که او همواره آن را [ایده آلیسم] «بد» مینامید. ایده آلیسم عینی( و هنوز بیشتر از آن مطلق) با پیچ و خم (و پشتک زدن)  به ماتریالیسم بسیار نزدیک میشود و حتی تا اندازه ای به آن تبدیل میشود.»(ص 279)
«هگل  دامنه ی« فلسفه طبیعت» افلاطون را، یعنی عرفان ماورای غیر حسی ایده ها را گسترش میدهد، مانند
اینکه مثلث ذات چیزهای حسی را تشکیل میدهد(265) و چرندهایی عرفانی از این گونه. این خیلی شاخص است. هگل عارف، ایده آلیست و روح گرا(مانند تمامی فلسفه رسمی، کشیشی- ایده آلیستی دوران ما) عرفان و ایده آلیسم  را در تاریخ فلسفه با طول و تفصیل  شرح میدهد و می ستاید، و این درحالی است که ماتریالیسم را از چشم فرو میگذارد و آنرا ناچیز میشمارد. مقایسه کنید با نظرهگل درباره دموکریت- هیچ چیز[گفته نمیشود]!! درباره افلاطون انبوه زیادی از چرندیات عرفانی.»(280-279)
« نقد ارسطو از «ایده های» افلاطون نقدی  است از ایده آلیسم  همچون  ایده آلیسم عام: از همان آنجایی که مفاهیم، انتزاعات، مشتق میشوند، از همان جا همچنین«قانون» و «ضرورت» نیز نشات میگیرند و غیره. هگل ایده آلیست به بشکلی بزدلانه و ترسو درمبارزه است زمانی که ارسطو پایه های ایده آلیسم را(در نقدش از ایده های افلاطون) تضعیف میکند. (281)
هنگامی که یک ایده آلیست به نقد پایه های ایده آلیسم در ایده آلیست دیگر دست میزند، همیشه این ماتریالیسم است که از این راه نفع میبرد.(نگاه کنید به ارسطو در تقابل با افلاطون، هگل در تقابل با کانت، و غیره»(281)
« هگل،  حامی دیالکتیک، نمیتواند تغییر دیالکتیکی از ماده به حرکت، و از ماده به آگاهی- بویژه دومی- را بفهمد. مارکس اشتباه(یا ضعف) عارف را درست میکند.»(281)
« بنابراین،ارسطو به وضع ترحم برانگیزی  خدا را علیه لوکیپوس ماتریالیست و افلاطون ایده آلیست،  پیش میکشد. اینجا التقاط گری در ارسطو وجود دارد. اما هگل  بخاطر عرفان این ضعف را پنهان میکند!»(281)
« مفاهیم «در طبیعت» ، «در این آزادی»( در آزادی اندیشه و خیال انسان!!) وجود ندارند. «در طبیعت»آنها(مفاهیم) «گوشت و خون» دارند. ---- عالی است! اما این ماتریالیسم است.مفاهیم انسانی روح(یا روان soul) طبیعت هستند-  این صرفا گونه ی بیان راز آمیز این است که بگوییم  در مفاهیم انسانی  طبیعت  به شیوه ای متمایز بازتاب یافته است(به این توجه شود: به شیوه ای متمایز و دیالکتیکی!!)»
«ص 337- 318  صرفا درباره متافیزیک ارسطو!! هر چیز اساسی که از قرار باید در تقابل با افلاطون گفته شود،موقوف میشود. بگونه ای مشخص، مسئله وجود خارج از انسان و انسانیت!!! موقوف میشود= مسئله ماتریالیسم! (283)
« عقل»( فهم) اندیشه، آگاهی، بدون طبیعت، بدون انطباق با طبیعت  دروغ است= ماتریالیست»
«این نفرت انگیز است که میخوانیم چگونه هگل ارسطو را بخاطر«مفهوم اندیشه گرانه حقیقی)اش میستاید،(373 از «روح» و بیشتراز آن در موارد دیگر) بروشنی داستانی از یاوه های ایده آلیستی(=عرفانی) میبافد.
تمامی نکاتی که در آنها، ارسطو بین ایده آلیسم و ماتریالیسم نوسان میکند، پنهان میکند!!!(284)
«اما موضوع  وجود بیرون از انسان را کنار میگذارد!!!» یک جا خالی دادنی پیچیده از ماتریالیسم!»(287)
«هگل کاملا نکته اصلی را(توجه) پنهان کرده است:(توجه) وجود چیزها بیرون ازآگاهی انسان و مستقل از آن.»(291)
اینها بخشی ناچیز از عبارات لنین در تمایز گذاشتن بین ایده آلیسم هگل (همچنین ایده آلیستهایی همچون افلاطون و ارسطو) وماتریالیسم (بویژه ماتریالیسم دیالکتیکی مارکس، انگلس و لنین) و تقابل با هگل در تمامی نکاتی است که وی دیالکتیک را به ایده آلیسم، رازوزی و عرفان آغشته میکند.
بدین ترتیب ما دو اردوگاه، دو  خط فلسفی، دو حزب فلسفی متضاد یعنی ایده آلیسم و ماتریالیسم را در این یادداشتهای لنین میبینیم. این تمایز گذاشتن و نشان دادن اختلاف این دو جریان فلسفی در تمامی نکات مربوط به استخراج دیالکتیک از اندیشه ی هگل و رفع نادرستی های ایده آلیستی، رازآمیز و عرفانی  آن وجود دارد. این امر در یادداشتهای لنین درباره تاریخ فلسفه هگل و مرور فیلسوفهای ایده آلیست و ماتریالیست با روشنی و شدت بیشتری به چشم میخورد. بویژه در مورد ارسطو(ص288-280) که لنین بیشترین صفحات را به بررسی هگل از وی اختصاص داده است. در برخی از این بخشها لنین بشدت به هگل حمله میکند و وی را به عنوان فیلسوفی ایده آلیست که نوسانات ارسطو بین ماتریالیسم و ایده آلیسم را لاپوشانی میکند، مورد تحقیر قرار میدهد.
جدای از ترسیم  روشن دو خط فلسفی از آغاز یادداشتهای فلسفی تا پایان آن، این کتاب یک تجزیه و تحلیل و یک ترکیب است. تجزیه دیالکتیک هگل و ترکیب آن در دیدگاه ماتریالیستی
 وظیفه ی اصلی که لنین برابر خود نهاده است بیرون کشیدن منطق دیالکتیک از این اثر هگل است. مارکس این دیالکتیک را وارد ساز و کار فلسفه ماتریالیستی کرد، اما فرصت بیان سر راست و فشرده آن را نیافت. لنین کار مارکس را پی گیری میکند. برای بیرون کشیدن دیالکتیک از اثری که آن را در پوسته ای راز آمیز وعرفانی میپیچد،  لنین خط به خط وارد وحدت و مبارزه با هگل و تجزیه و تحلیل ایده های اساسی وی میشود. این فرایندی است از جذب و دفع.  لنین به گرفتن و جذب تمامی نکات درست هگل درباره دیالکتیک میپردازد. او در بسیاری از بخش ها از عبارات «داهیانه است»،«عالی است» ، «درست است» «حق با هگل است» و غیره استفاده میکند. گرچه پذیرش همین نکات هگل هم گاه از جانب وی مشروط است و برخی تغییرات در آنها صورت میدهد. وی ضمن گرفتن و جذب کردن، این دیالکتیک را تغییر میدهد. به پیرایش آن از وجوه ایده آلیستی و عرفانی  که آنرا راز آمیز میکند، میپردازد. آنچه را که بدر بخور است نگاه میدارد و آنچه بدرد نخور است، حذف میکند و دور میریزد. برای نمونه  میتوان به این عبارات(که ما در بالا آوردیم) اشاره کرد که ویژگی راز آمیز کردن دیالکتیک بوسیله هگل را نشان میدهد. هگل میگوید مفاهیم «روح یا روان» طبیعت هستند. لنین میگوید « این صرفا گونه ی بیان راز آمیز این است که بگوییم  در مفاهیم انسانی  طبیعت  به شیوه ای متمایز بازتاب یافته است(به این توجه شود: به شیوه ای متمایز و دیالکتیکی!!)»این هم تغییر دادن و روشن کردن «راز» است و هم دفع کردن و دور ریختن نتیجه ای که از آشکار شدن این «راز» بوجود میاید.
بسیاری از نکات لنین در نفی عرفان هگلی و سُره و تمیز کردن دیالکتیک بر همین بستر، یعنی آوردنش در درون دیدگاه ماتریالیستی بازتاب و تغییری که از این نظر دچار آن میشود، استوار است.
بنابراین ما به هیچوجه شاهد یک فرایند خنثی، ساده و بی تضاد در وارد کردن دیالکتیک به ماتریالیسم نیستیم، بلکه برعکس تضادهای فراوانی را مشاهده میکنیم که مرکز ثقل اصلی شان را دو دیدگاه متضاد ایده آلیستی هگل و ماتریالیستی لنین تشکیل میدهند.
اما پیوند فلسفه و سیاست در این اثر:
 هگل نماینده فلسفی و ایدئولوژیک بورژوازی آلمان بوده است. این بورژوازی با توجه به شواهد تاریخی در مبارزه  با فئودالیسم از یکسو وجهی انقلابی و از سوی دیگری وجهی محافظه کارانه داشته است. این وجوه در نمایندگان فلسفی این بورژوازی نیز به چشم میخورد. دوآلیسم کانت و سازش های نه چندان کم وی با مذهب، تا جاییکه شناخت بخشی از مسائل فلسفی را به «ایمان» محول میکند. تفکرات دیالکتیکی هگل و از سوی دیگرپیچاندن آنها در ایده مطلق و خویشتن را کمال و پایان فلسفه خواندن و غیره.
لنین به عنوان نماینده ایدئولوژیک طبقه کارگرف طبقه ای نو که آینده از آن اوست، با هگل به عنوان نماینده ایدئولوژیک بورژوازی که نماینده گذشته است، وارد بده بستان میشود. آنچه را این بورژوازی در دوران انقلابی اش آنجام داده و اندیشه را بدان سبب پیش برده و تکامل داده، جذب میکند و بقیه را همچون چیزهایی چرند، یاوه، مزخرف، لجن، آشغال بدرد نخور بدور میریزد.
 این تا آنجاست که هگل و فلسفه اش به گذشته تعلق دارد. اما پیوند فلسفه و سیاست در تجزیه و تحلیل هگل یک وجه اساسی امروزی (در زمان لنین) دارد. لنین خواه از جهت روشن کردن امپریالیسم به عنوان یک مرحله و عصر خاص در اقتصاد و سیاست نظام سرمایه داری و روشن کردن وظایف انقلابی پرولتاریای روس و بین المللی، و خواه از جهت مبارزه با آنچه محصول ویژه امپریالیسم(اقلیت اشرافی در طبقه کارگر) و تجلی سیاسی- طبقاتی بورژوازی درون طبقه کارگر است، یعنی بروز اپورتونیسم و رویزیونیسم در احزاب کارگری است، نیاز به برجسته این دیالکتیک در تفکر مارکسسیستی  و دادن جایگاه شایسته بدان دارد. این هم تکامل شناخت فلسفی، علمی و ایدئولوژیک  است و هم تکامل ابزار و متد مبارزه برای پیشرفت و تکامل. بدین ترتیب، اثر فلسفی لنین درباره علم منطق و دیالکتیک اثری میشود کاملا در پیوند با سیاست روز.
 تمامی آثار لنین پس از این تجزیه و تحلیل فلسفی، متاثر از آن است و همچنانکه سیاست در فلسفه حضور میابد فلسفه نیز در سیاست حاضر میشود و به آن روشنی و کمال میبخشد. امپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه داری کاربرد این دیالکتیک را در اقتصاد نشان میدهد و دولت و انقلاب، حق ملل در تعیین سرنوشت خویش، تزهای آوریل، انقلاب پرولتری و کائوتسکی مرتد، و بیماری کودکی چپ روی در کمونیسم  و بسیاری مقالات و نوشته های دیگر در سیاست، تاکتیک ، استراتژی و غیره نشانگر کاربرد آن در سیاست است و برای مبارزه با تمامی اپورتونیستها و رویزیونیستها که نمایندگان ایدئولوژیک بورژوازی درون طبقه کارگر هستند.
ادامه دارد.
م- دامون
مرداد 96
       










۱۳۹۶ مرداد ۱۵, یکشنبه

نگاهی به نظرات «اسطوره شناسان» اقتصاد ایران(10)
بخش اول - قسمت دهم
حکمت و امپریالیسم
بنا بر آنچه گذشت و بر مبنای نوشته های حکمت، جزوه ی «اسطوره بورژوازی ملی و مترقی» اساسا در رد بورژوازی ملی نیست، بلکه در رد  تمامی لایه های خرده بورژوازی شهری و روستایی، و از آن مهمتر در رد انقلاب دموکراتیک نوین ایران و بالاخره از همه مهمتر در رد موجودیت چیزی به نام امپریالیسم و «اسطوره» بودن آن است. از این رو، این جزوه و نظرات آن، در نقطه مقابل تئوری های اقتصادی- سیاسی لنین( که آن زمان حکمت پشت نام وی پنهان میشد) نه تنها در مورد کشورهای نیمه مستعمره، بلکه حتی در مورد کشورهای امپریالیستی قرار دارد(1) و هدف اساسی آن مبارزه با این تئوری ها و نفی لنینیسم است. براین مبنا، تخریب و یا ایجاد انحراف در تمامی شکلهای مبارزه ی انقلابی و سست کردن اراده پیشروان در مبارزه با امپریالیسم و نوکران بومی اش یعنی بورژوازی انحصارگر بوروکراتیک - کمپرادور، اساس جزوات مزبور و اعتقادات حکمت و گروه ترتسکیستی وی بوده است. 
 ضد امپریالیسم- وجهی از انقلاب در کشورهای زیر سلطه
همچنانکه دیدیم حکمت ضمن اشاره به دموکراتیک بودن انقلاب آنرا از تمامی وجوهی که آنرا دموکراتیک میکند، خالی کرد: مثلا غیر خلقی و غیر انقلابی خواندن تمامی لایه های خرده بورژوازی شهری و روستایی و حتی ارتجاعی خواندن آنها، یواشکی وارد کردن تضاد کار و سرمایه و تبدیل انقلاب دموکراتیک  به انقلاب سوسیالیستی کذایی اش. همه ی اینها زیر سایه نفی بورژوازی ملی صورت گرفت.
 اما انقلاب دموکراتیک نوین در کشورهای مستعمره و نیمه مستعمره، وجه مهم دیگری نیز دارد که وجه ضد امپریالیستی آن است. اینجا و در مورد این کشورها، امپریالیسم و چگونگی مبارزه با آن و قطع تمامی شریانهای نفوذش، مسئله ای اساسی برای تمامی طبقات خلقی کشورهای زیر سلطه بویژه طبقه کارگر است.
حکمت در مقالات نخستین خود از مبارزه با امپریالیسم صحبت میکند و مانورهایی که کاملا در نقطه مقابل تمایلات و خواستهای پنهانی وی برای حذف امپریالیسم از ادبیات کمونیستی است(چنانکه پس از آن عملا نشان داد)، در مورد آن میدهد. نکته اساسی حکمت دراین گونه نظرات، نفی امپریالیسم به مثابه یک قدرت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی  زور گو، متجاوز، سلطه گر، چپاول گر و غارت کننده  بر جهان است. از نظر حکمت، امپریالیسم امر بیرونی نیست که ما بخواهیم بگوییم  یک وجه از انقلاب در کشور زیر سلطه، وجه ضد امپریالیستی آن است. وی برای نفی این وجه ضد امپریالیستی انقلاب، تاکید اساسی خود را بر این نکته میگذارد که امپریالیسم تنها بشکل درونی و صرفا در روابط  کار و سرمایه وجود دارد، و با زیر ضرب گرفتن کل  بورژوازی(و البته ضرب گرفتن از نوع دروغین و جعلی آن) و با حل این تضاد بوسیله انقلاب سوسیالیستی(بازهم از نوع جعلی آن)، و بدون نیاز به مبارزه با تمامی اشکال خاص حضور درونی و بیرونی امپریالیسم، امپریالیسم حذف خواهد شد.
پس  اگر برای نفی و اسطوره قلمداد کردن  بورژوازی ملی و در حقیقت انقلاب دموکراتیک و تمامی مضمون درونی آن، حکمت سراغ تضاد کار و سرمایه رفت و تمامی لایه های بورژوازی را یکپارچه و متحد کرد و تمامی تضادهای میان لایه های مختلف این طبقه را ماست مالی و نفی کرد، اینک برای نفی امپریالیسم دوباره به سراغ کار و سرمایه میرود و با برجسته کردن تضاد کار و سرمایه و تاکید بر حضور امپریالیسم در این تضاد، وجه ضد امپریالیستی انقلاب مذکور را تبدیل به وجه ضد بورژوازی در کلیت آن میکند. به این ترتیب تضاد کار و سرمایه تضادی میگردد که تنها تضاد موجود در جامعه است؛ تضادی که همه ی تضاد های دیگر را نابود کرده و «اسطوره» میکند.
وی مینویسد:
 « در اين سلسله جزوات کوشش ما بر اين خواهد بود تا مشخصاً نشان دهيم، که برخلاف تصور بخش قابل ملاحظه‌اى از نيروهاى کمونيست کشور ما، رقابت‌هاى موجود در ميان اقشار مختلف سرمايه در کشور، ابداً نافى منافع مشترک آنها در حفظ نظام توليد امپرياليستى و روبناى سياسى ضرورى آن، يعنى ديکتاتورى عريان و ضد کارگرى، نيست... همانطور که گفتيم از ديدگاه مارکسيسم يک نظام اجتماعى قبل از هر چيز با قانونمندى درونى حرکتش متمايز ميشود و ما در بحث پيرامون نظام سرمايه‌دارى وابسته بايد قبل از هر چيز وابستگى قانونمندى اقتصادى حرکت اين نظام به امپرياليسم و از تطابق قوانين حرکت کل سرمايه اجتماعى در ايران با قوانين حرکت سرمايه انحصارى آغاز کنيم.»( اسطوره، پیشگفتار، شماره 18)
و در توضیح بیشتر این« نظام امپریالیستی تولید»(2) و«تطابق قوانين حرکت کل سرمايه اجتماعى در ايران با قوانين حرکت سرمايه انحصارى»و بالاخره« وابستگی قانومند اقتصادی حرکت این نظام به امپریالیسم» چنین مینویسد:
« اسطوره بورژوازى ملى و مترقى و اتوپى سرمايه‌دارى ملى و مستقل (و لاجرم خط‌مشى‌هاى راست روانه و سازشکارانه متکى بر آن) از حاکميت دو درک انحرافى پايه‌اى در جنبش کمونيستى ما تغذيه ميکند: اولا، مقولات سرمايه و نظام سرمايه‌دارى نه از ديدگاهى مارکسيستى، بلکه از زاويه‌اى کاملا بورژوائى نگريسته و درک ميشوند(این برای نفی انقلاب دموکراتیک است)، ثانيا، و بر همين مبنى، نظرات و تلقيات ناسيوناليستى، که امپرياليسم را سياست خارجى ابرقدرت‌ها و يا يک مکانيسم برون مرزى چپاول و غارت ( و این برای نفی وجه ضد امپریالیستی و اسطوره کردن امپریالیسم است)معرفى ميکنند، بر جاى تحليل لنينى از امپرياليسم، به مثابه بالاترين مرحله سرمايه‌دارى، نشسته‌اند.»(همان، جزوه  دوم،شماره24، تاکیدها و عبارت داخل پرانتز دوم و سوم از ماست)
در مورد ادعای اول حکمت در مورد «درک انحرافی پایه ای» در باره «مقولات سرمایه و سرمایه داری» و کلی بافی های حکمت در این خصوص تا حدودی صحبت کرده ایم(بخش 4)، و در بخش بعدی بیشتر صحبت خواهیم کرد. اما نکته ای که در اینجا و اکنون برای ما دارای اهمیت است، درک «انحرافی دوم» یعنی ادراک «امپریالیسم به عنوان سیاست خارجی ابرقدرتها و یا یک مکانیسم برون مرزی چپاول» و «نظرات و تلقینات ناسیونالیستی» مبتنی بر آن است. حکمت مدعی است که چنین درکهایی «بر جای تحلیل لنینی ازامپریالیسم به مثابه بالاترین مرحله سرمایه داری نشسته اند» و این ترتسکیست میخواهد در موضع «دفاع از لنینیسم» در مقابل آنها  ظاهر شود!
 وی این مضمون را در جای دیگر بسط میدهد:
 «انحراف اساسى دوم که خود از نظر تئوريک در انحراف اول ريشه دارد، معلول عدم شناخت لنينى از امپرياليسم است. در فرمولبندى‌هاى فوق، امپرياليسم نه به مثابه يک نظام توليدى سرمايه‌دارى، يعنى سرمايه‌دارى در بالاترين مرحله‌اش، بلکه بعنوان يک مکانيسم برون مرزى "چپاول" عرضه ميشود.»(جزوه اول ، مقدمه، شماره 58 )
و
« لنين مشخصا با اين عقيده کائوتسکى که امپرياليسم را به سياست خارجى کشورهاى سرمايه‌دارى پيشرفته تنزل داده مبارزه کرده است»(همانجا)
امپریالیسم صرفا یک سیاست نیست. این نکته ای است درست! از نظر لنینیست ها، امپریالیسم صرفا یک سیاست نیست، بلکه به مثابه عالی ترین مرحله ی نظام سرمایه داری است. به عبارت دیگر سرمایه داری است در بالاترین درجه رشد آن. نکته مزبور به این معنا نیست که بین سرمایه داری رقابت آزاد که مرحله نخستین سرمایه داری است و سرمایه داری دوران انحصار که مرحله بالاتر آن است، تنها یک تفاوت کمی وجود دارد. خیر! این دو مرحله گر چه دو مرحله مختلف از یک پدیده واحد یعنی سرمایه داری هستند، ولی دو مرحله ی از لحاظ کیفی متفاوتند و هر کدام خواه از لحاظ روابط درون این کشورها بنگریم و خواه از دید روابط بیرونی آنها با کشورهای دیگر، جدای از قوانین عام سرمایه داری، دارای قوانین ویژه و مخصوص به خود میباشند.
اشتباه اساسی کائوتسکی که منجر به آرایش امپریالیسم و لیبرالیزه کردن مبارزات کارگران میشد، در این بود که امپریالیسم را صرفا سیاست خارجی کشورهای سرمایه داری پیشرفته و صنعتی معرفی میکرد.
اما این نکات درست را حکمت با چه چیزی درهم میکند: با استفاده نادرست از نظرات لنین  در مورد کشورهای زیر سلطه و مغلطه کردن در مورد آن، و نیز بدون در نظرگرفتن دیگر نظرات لنین در مورد امپریالیسم، که نظریه ی جامع وی را در مورد امپریالیسم همچون کلی با اجزاء خاص شکل داده اند وامپریالیسم را به عنوان یک نظام بین المللی تعریف میکنند.  
نقد لنین به کائوتسکی در تحلیل امپریالیسم
 پیش از آنکه به مغلطه های حکمت و وارد کردن ترتسکیسم وی درون بحث لنین با کائوتسکی بپردازیم، به مبارزه تئوریک  لنین با کائوتسکی بر سر امپریالیسم  توجه میکنیم که حکمت تنها به چند نکته از آن چسبیده و همانها را هم در بحث خود آورده است. پس از آن به سراغ  «نظرات و تلقینات ناسیونالیستی» وی خواهیم رفت.
لنین در نقد کائوتسکی مینویسد:
«...از نظر کائوتسکی«امپرياليسم را نبايد «فاز» يا مرحله‌اى از اقتصاد بدانيم، بلکه امپرياليسم سياست و آنهم سياست معيّنى است که سرمايه مالى آن را «مرجح» ميشمرد؛ امپرياليسم را نميتوان با «سرمايه‌دارى کنونى» «همانند» دانست؛ اگر بخواهيم از امپرياليسم «تمام پديده‌هاى سرمايه‌دارى کنونى» يعنى کارتلها، حمايت گمرکى، سيادت فينانسيست‌ها و سياست استعمارى را درک نماييم آنگاه موضوع ضرورت امپرياليسم براى سرمايه‌دارى تبديل به يک «مترادف‌گويى کاملا بيمزه‌اى» ميشود، زيرا در آن صورت «طبيعى است که امپرياليسم براى سرمايه‌دارى ضرورت حياتى دارد و هاکذا.» و...  
«تعريف کائوتسکى [ از امپریالیسم] چنين است: «امپرياليسم محصول سرمايه‌دارى صنعتى داراى تکامل عالى و عبارت است از تمايل هر يک از دول سرمايه‌دار صنعتى به الحاق مناطق هر چه وسيعتر زراعتى (تکيه روى کلمه از کائوتسکى است) يا تابع نمودن آنها به خود بدون توجه به اينکه چه ملتهايى در آنها سکونت دارند.»
سپس لنین به نقد تعریف کائوتسکی میپردازد:
«اين تعريف مطلقا به هيچ دردى نميخورد زيرا بطور يکطرفه يعنى خودسرانه تنها مسأله ملى را متمايز مينمايد (گرچه اين مسأله خواه بخودى خود و خواه از لحاظ رابطه‌اش با امپرياليسم حائز نهايت اهميت است)و خودسرانه و نادرست آن را فقط با سرمايه صنعتى کشورهايى که کشورهاى ديگر را بخود ملحق ميکنند، مربوط ميسازد و با همان خودسرى و نادرستى موضوع الحاق مناطق زراعتى را بميان ميکشد.»
و در ادامه لنین نظر خود را چنین شرح میدهد:
«امپرياليسم عبارت است از تمايل به الحاق اراضى ديگران - اين است خلاصه قسمت سياسى تعريف کائوتسکى. اين صحيح ولى بينهايت ناقص است، زيرا امپرياليسم از نقطه نظر سياسى بطور کلى عبارت است از تمايل به اِعمال زور و ارتجاع. ولى آنچه در اينجا مورد توجه ماست جنبه اقتصادى مسأله است که خود کائوتسکى در تعريف خود آن را مطرح کرده است. نادرستى‌هايى که در تعريف کائوتسکى وجود دارد به عيان ديده ميشود. آنچه صفت مشخصه امپرياليسم را تشکيل ميدهد اتفاقا سرمايه صنعتى نبوده بلکه سرمايه مالى است. تصادفى نيست که در فرانسه تکامل بسيار سريع سرمايه مالى که با تضعيف سرمايه صنعتى توأم بود درست همان عاملى بود که از سالهاى ٨٠ قرن گذشته موجب تشديد فوق‌العاده سياست الحاق‌طلبى (استعمارى) گرديد. آنچه صفت مشخصه امپرياليسم را تشکيل ميدهد اتفاقا تنها تمايل به الحاق مناطق زراعتى نبوده بلکه تمايل به الحاق صنعتى‌ترين مناطق نيز هست (اشتهاى آلمان براى بلعيدن بلژيک، و اشتهاى فرانسويها براى بلعيدن لورن) زيرا اولا بپايان رسيدن تقسيم جهان مجبور ميکند هنگام تجديد تقسيم به هر زمينى دست دراز شود؛ ثانيا آنچه براى امپرياليسم جنبه اساسى دارد مسابقه چند دولت بزرگ براى احراز سيادت يعنى اشغال اراضى است که بيشتر از لحاظ تضعيف دشمن و متزلزل ساختن سيادت او انجام ميگيرد تا منافع مستقيم خويش (بلژيک براى آلمان بخصوص از لحاظ تکيه‌گاهى بر ضد انگلستان و بغداد براى انگلستان از لحاظ تکيه‌گاهى بر ضد آلمان و غيره اهميت دارد»(لنین، مجموعه آثارتک جلدی، ترجمه فارسی، امپریالیسم به مثابه عالی ترین مرحله سرمایه داری، بخش 7، ص 425 ، تاکیدها از لنین است)
 نکته اول: لنین در مقابل بخش سیاسی تعریف کائوتسکی که امپریالیسم را تنها «تمایل به الحاق طلبی» یا سیاست استعماری کشورهای سرمایه داری میدید، تمایل کلی به «زور و ارتجاع» را قرار میدهد که الحاق طلبی و سیاست استعماری یکی از اشکال بروز آن است. افزون بر آن، لنین امپریالیسم را صرفا سیاست نمیداند که از دیدگاه کائوتسکی باصطلاح بوسیله سرمایه مالی «مرجح» شمرده میشود، بلکه تغییری در اقتصاد و مرحله یا فاز نوینی در تکامل سرمایه داری می داند. وی در مقابل بخش اقتصادی تعریف کائوتسکی ویژگیهای اقتصادی خاص این مرحله در خود کشورهای امپریالیستی را توضیح میدهد و بروی تسلط سرمایه مالی بجای سرمایه صنعتی انگشت میگذارد.
نکته دوم این است که از نظر لنین سیاست الحاق طلبی یا استعمار امپریالیستی صرفا منافع اقتصادی مستقیم دول امپریالیستی را دنبال نمیکند، بلکه بنا به دیدگاه لنین«آنچه برای آن جنبه اساسی داردمسابقه چند دولت بزرگ برای احراز سیادت یعنی اشغال اراضی است که بيشتر از لحاظ تضعيف دشمن و متزلزل ساختن سيادت او انجام ميگيرد تا منافع مستقیم خویش».
 نکته سوم اینکه لنین نظرات کائوتسکی را  در مورد سیاست الحاق طلبی، نه مطلقا نادرست، بلکه «ناقص»، «خودسرانه »یا «یک جانبه»( یعنی نه بر مبنای تحلیل گام به گام و دقیق تضادهای ماهوی و اینکه چرا کار به این خصوصیات کشیده میشود) ارزیابی میکند؛ این «نقص» و یکجانبه نگری در نظریه کائوتسکی در تعریف لنین از امپریالیسم با جوانب دیگری تکمیل میشود. اینجا، این نکته برای ما حائز اهمیت است که لنین در پرانتز و در مورد مسئله  الحاق طلبی امپریالیسم  و متمایز کردن مسئله ی ملی، ضمن رد نظر یکجانبه کائوتسکی مینویسد« گرچه اين مسأله خواه بخودى خود و خواه از لحاظ رابطه‌اش با امپرياليسم حائز نهايت اهميت است».(تاکید از ماست) و بوقت آن – همچنانکه  پایین تر خواهیم دید- جایگاه بایسته ای را که باید، به آن مسئله ملی میدهد. توضیحات لنین نشانگر آنست که وی با این نظر کائوتسکی که از نظر سیاسی امپریالیسم را الحاق طلب دانسته، مخالفتی ندارد، بلکه معتقد است که سیاست الحاق نه تنها در مورد نواحی زراعتی، بلکه در مورد نواحی صنعتی خود اروپا نیز صدق میکند.
 و بالاخره از نکات بالا روشن است که امپریالیسم برای خود امپریالیستها هم امری درونی است و هم امری بیرونی. درونی بودن آن تسلط انحصارها و سرمایه مالی بر اقتصاد است و بیرونی بودن آن متجلی شدن این انحصارها  در بیرون و به زور و تجاوز و الحاق اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ملل دیگر به خود و از بین بردن همه ی جوانب استقلال آنها.
این نکات (بویژه نکته مربوط به الحاق طلبی و بروز مسئله ملی) بسیار مهم هستند، زیرا حکمت با استفاده نادرست از نقد لنین به بخش سیاسی نظر کائوتسکی  در مورد سیاست (خارجی) نبودن امپریالیسم، وجه الحاق طلبی و خارجی بودن امپریالیسم نسبت به کشور زیر سلطه و استعمار را نفی میکند و در مورد نکات لنین در موردمسئله ملی مطلقا سکوت میکند. ضمنا برخی از استنتاجات بعدی حکمت در منسوب کردن جریانهای م - ل به نظرات کائوتسکی، درست برای پنهان شدن حکمت در پشت نظر کائوتسکی و لذا از قلم انداختن نکات اساسی در انتقال نقد لنین از کائوتسکی به کشور زیر سلطه است. به این معنا که نخست ما امپریالیسم را به عنوان عالی ترین مرحله اقتصادی در سرمایه داری یا مرحله انحصار نشناسیم، و این گونه نیندیشیم که این مرحله انحصار، نه تنها با سرمایه داری رقابت آزاد در خود این کشورها تفاوت کیفی دارد، بلکه با ساخت اقتصادی شبه سرمایه داری عقب مانده در کشورهای نیمه مستعمره و زیر سلطه تفاوت فاحشی دارد، و در نتیجه آن را یک سرمایه داری ساده بدانیم که میتواند در هر کشور دیگری و از جمله کشورهای تحت سلطه پدید آید و در نتیجه حذف امپریالیسم از ادبیات مارکسیستی؛
 و دوم اینکه بجای« اعمال زور و ارتجاع» و «الحاق طلبی» امپریالیستی که لنین آنرا در مقابل درک محدود کائوتسکی از سیاست(درونی و بیرونی) میگذارد، امپریالیسم را صرفا یک «سیاست خارجی»(و نه آنگونه که منظور کائوتسکی است، بلکه سیاست خارجی در معنای دیپلماسی) از سوی برخی جناح های کشورهای سرمایه داری(یا همان کشورهای امپریالیستی) ،مثلا سیاست محافظه کاران یا تندروها، بازها و امثالهم بدانیم. یعنی حکمت درست همان نکاتی را در بحث خود و البته پنهانی وارد میکند که ظاهرا مجادله خود را از  نادرستی آنها آغاز کرده بود.
معنای نقد لنین از کائوتسکی  برای کشورهای زیر سلطه
از نقطه نظر طبقه کارگر و دیگر طبقات خلقی کشورهای نیمه مستعمره،  صرفا «خارجی نبودن» امپریالیسم این است که امپریالیسم  یا سرمایه مالی در این کشورها نفوذ میکند و اقتصاد و روابط تولیدی دراین کشورها را زیر کنترل خود در میآورد. علتها هم عبارتند از کار ارزان که امپریالیستها آنرا استثمار میکنند، مواد خام ارزان که آنان با مفت خریدن چپاول میکنند، زمین ارزان، بازارهای نزدیک و غیره). این درونی شدن امپریالیسم در کشورهای نیمه مستعمره و رسوخ به اقتصاد و روابط تولیدی در کشورهای تحت سلطه است. 
به عبارت دیگر، امپریالیسم مرحله انحصاری سرمایه داری است. در این مرحله انحصارات بر این کشورها و بر اوضاع اقتصادی سیاسی و فرهنگی بین المللی حاکم هستند و همه ی چیز را در کشورهای دیگر زیر کنترل خود میگیرند و بر طبق منافع خود جهت میدهند. بنابراین جهت عمده تضاد را در ساخت اقتصادی جهان امپریالیسم  تشکیل میدهد(جهت غیر عمده این تضاد کشورهای نیمه مستعمره هستند). امپریالیسم بجای صدور کالا دست به صدور سرمایه میزند و بوسیله  نوکران بومی اش یعنی بورژوازی بورکرات - کمپرادور در کشورهای نیمه مستعمره و رسوخ در ساخت اقتصادی و روابط تولیدی در این کشورها بر اقتصاد این کشورها مسلط میشود و آن را کنترل میکند. بنابراین از نقطه نظر این کشورهای نیمه مستعمره، امپریالیسم به امری درونی، یعنی جزیی از ساز و کار اقتصادی آنها که به اقتصاد آنها جهت میدهد، تبدیل میشود.
امپریالیسم برای کشور  زیر سلطه نه تنها درونی بلکه بیرونی نیز هست
اما آیا اگر امپریالیسم یا سرمایه مالی به درون ساخت اقتصادی کشور زیر سلطه رسوخ میکند و بوسیله نوکران بومی اش از منافع خود حراست میکند، این هر گونه بیرونی بودن امپریالیسم را از بین میبرد؟ خیر! این درست همان الحاق طلبی است که در بالا صحبت آن شد. منظور از الحاق طلبی که برای کشورهای زیر سلطه، همان خارجی بودن امپریالیسم میباشد، این است که کشورهای امپریالیستی خارجی، استقلال اقتصادی - سیاسی و فرهنگی کشور نیمه مستعمره را از بین میبرند و آنرا زیر کنترل میگیرند.
از این رو، از نقطه نظر کشورهای زیر سلطه، امپریالیسم تنها یک امر درونی نیست، بلکه در عین حال یک امر بیرونی است. تجلی تجاوز و زور اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و از جانب نیروهای خارجی و بیگانه است.از بین بردن استقلال اقتصادی کشور نیمه مستعمره و در آوردن آن به شکل یکی از اقمار امپریالیستی است؛ آنرا در چارچوب منافع انحصارات کشورهای  امپریالیستی کنترل کردن و جهت دادن با توجه به منافع این کشورها  و در نتیجه اجازه رشد و توسعه ندادن به آن است. روشن است که این اعمال امپریالیسم نه به عنوان نیرویی درونی، بلکه به عنوان نیرویی بیرونی مطرح میشوند و مبارزه ی تمامی طبقات خلقی و مبارزه تمامی ملتهای تحت سلطه امپریالیسم را برمیانگیرند.      
درهم کردن و مغلطه حکمت در مورد نقد لنین از کائوتسکی
حال ببینیم  در صورت طرح شده بوسیله حکمت  این مسئله به چه شکل در میآید :
از نظرحکمت و بر مبنای نقد لنین از نظر کائوتسکی، حال که امپریالیسم با رسوخ به تضاد بین کار و سرمایه در کشور زیر سلطه امری درونی شده است (اینجا حکمت یک تساوی با نظر لنین بر قرار میکند: اگر در کشور امپریالیستی، امپریالیسم «سیاست خارجی» و صرفا «الحاق طلبی» نیست و امری درونی و اقتصادی است، در کشور زیر سلطه نیز امری درونی و اقتصادی است) در کشور زیر سلطه نباید به  امپریالیسم همچون سیاست خارجی کشورهای امپریالیست نسبت به کشور زیر سلطه یا در حقیقت، نیرویی خارجی و الحاق طلب نگریسته شود(همان نکته ای که لنین در پرانتز آن را «دارای نهایت اهمیت» میداند ) بلکه باید (اینجا تفاوت بین دو نوع کشور حذف میشود) در کشور زیر سلطه امری اقتصادی به شمار بیآید. در واقع،  اینجا حکمت با انتقال نقد لنین به کائوتسکی در مورد امپریالیسم در کشورهای امپریالیستی  به کشور زیر سلطه، درست همانند آنرا در مورد کشور زیر سلطه بکار میبرد. در حالی که درونی و اقتصادی بودن برای امپریالیسم، با درونی شدن و رسوخ در اقتصاد و روابط تولیدی کشور زیر سلطه بوسیله امپریالیسم دو بحث متفاوتند و دارای ویژگیهای خاص خودند.
 از سوی دیگر، در مقابل نظر کائوتسکی که امپریالیسم را «سیاست  خارجی مرجح شمرده شده» و «الحاق طلبی» معرفی میکرد، «مکانیزم» درون مرزی « غارت و چپاول» قرار داده میشود (در تساوی با نظر لنین که  امپریالیسم، تغییری درون اقتصاد کشورامپریالیستی است و بنابراین از دید حکمت غارت و چپاول اقتصادی باید درونی باشد. دراینجا، حکمت «مکانیسم برون مرزی چپاول و غارت» را در تساوی با سیاست خارجی بودن امپریالیسم بکار میبرد)؛ و اگر بخواهیم که موضع کائوتسکی را نگیریم و امپریالیسم را به عنوان سیاست خارجی کشورهای امپریالیستی نبینیم، باید بگوییم که امپریالیسم به عنوان امری بیرونی از جانب کشور نیمه مستعمره از بین رفته است(اینجا تساوی دوم برقرار میشود یعنی بین نادرست بودن در نظر گرفتن امپریالیسم به عنوان سیاست خارجی صرف از سوی کشور امپریالیستی، با نادرست در نظر گرفتن امپریالیسم  از جانب کشور زیر سلطه، به عنوان نیرویی خارجی. نیرویی که استقلال کشور زیر سلطه را از بین برده است).
به عبارت دیگر، دو بحث متفاوت با «یگانه» فرض کردن واژه های «خارجی» (صرف سیاست «خارجی» نبودن امپریالیسم برای کشور امپریالیستی با «خارجی» نبودن امپریالیسم برای کشور زیر سلطه)  و « اقتصادی» در آنها به یک بحث تبدیل میشوند-  و در صورتی که ما بر مبنای تضاد کار و سرمایه، که امری درونی است و در درون کشور زیر سلطه علیه سرمایه مبارزه کنیم، با این کار خود علیه امپریالیسم مبارزه کرده ایم و دیگر هیچ نیازی به مبارزه با امپریالیسم به مثابه امری بیرونی نداریم.
چنین است تساوی برقرار کردن بین دو بحث که یکی در کشوری امپریالیستی و در مورد تحولات در مورد یک  سلسله کشورهای خاص مطرح میشود و دیگری در کشورهای نیمه مستعمره و در روابط بین دو کشور که یکی امپریالیستی و دیگری تحت سلطه است.
اولا، مبارزه پیرامون تضاد کار و سرمایه که در اینجا دیگر صرفا سرمایه بورژوازی بوروکرات - کمپرادور داخلی نیست، بلکه بزرگتر و قوی تر از آن، سرمایه امپریالیستی هم هست،  نیاز به افشای همه جانبه امپریالیسم نه تنها به عنوان امری درونی یا چگونگی حضور عام آن در داخل و تمامی اشکال خاص این حضور دارد، بلکه به عنوان یک امر بیرونی یعنی کشورهای امپریالیستی و سیاست های اقتصادی امپریالیسم در مورد کشورهای زیر سلطه را نیز دارد.
دوما بین کشور نیمه مستعمره و امپریالیسم فرق وجود دارد و امپریالیسم  صرفا در خود کشور مستعمره  نیست، بلکه بیرون از آن نیز هست. این نکته به این معناست که  مبارزه با نوکران بومی امپریالیسم که تجلی حضور امپریالیسم در داخل هستند(که حکمت به نوکر بومی بودنشان کاری ندارد و آنها را صرفا بورژوازی میبیند)، گرچه بخشا مبارزه با امپریالیسم بشمار میآید، اما طبقه کارگر و دیگر طبقات خلقی را از هرگونه مقابله با امپریالیسم به عنوان یک سلسله کشورهایی که به شکلهای مختلف برای کشور نیمه مستعمره برنامه های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی میریزند و از نوکران بومی خود برای پیشبرد این سیاستها حمایت میکنند، بی نیاز نمیکند، بلکه برعکس، در هر تبلیغ و ترویج و در هر عملی در حالیکه وحدت بورژوازی کمپرادور با امپریالیسم نشان داده میشود، در عین حال بر نقش ویژه امپریالیسم به عنوان نیروی دخالتگر بیرونی باید تاکید و افشاگری بیشتری صورت گیرد. برای نمونه هنگامی که امپریالیسم آمریکا دست به کودتای 28 مرداد میزند ما صرفا با نیرویی درونی مواجه نیستیم بلکه با یک قدرت قهار خارجی مواجه هستیم که استقلال ما را به هیچ میشمارد و در امور ما دخالت میکند. و یا  پشتیبانی امپریالیستها از شاه و نماینده امپریالیسم بودن وی به هیچ عنوان ما را از مبارزه با امپریالیسم غرب به سرکردگی آمریکا بی نیاز نمیکرد. وباز زمانی که امپریالیستها با گرد آمدن در گودالوپ برای ایران نسخه میپچند، نمیتوان از افشای آنها به عنوان مداخله گر در تحولات ایران خود داری کرد. و اینها تنها مثال های  محدود از سیاست هستند. میتوان دهها و صدها مثال درمورد نقشه ها و طرح های امپریالیستی در زمینه های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی زد که امپریالیستها خود برای کشورهای تحت سلطه طراحی میکنند و باید بوسیله پیشروان توده ها افشا شوند.   
بطور کلی، از دید تحلیل اقتصادی کشورهای نیمه مستعمره، امپریالیسم عبارتست از نفوذ انحصارات امپریالیستی در اقتصاد این کشورها و جهت دادن این اقتصادها در چارچوب منافع خود؛ از دید تحلیل  سیاست و فرهنگ کشورهای زیر سلطه، امپریالیسم عبارتست از«نیروی زور و تجاوز» خارجی در ساخت سیاسی و فرهنگی این کشورها، برقراری استبداد، تحقیر فرهنگ ملل تحت سلطه و شکل دادن فرهنگی آنها به گونه ای که خود را در مقابل امپریالیستها خوار شمارند و برده و مطیع  امپریالیسم باشند و نهایتا از بین بردن استقلال واقعی این کشورها.
 از این رو در این کشورها مبارزه با نوکران بومی امپریالیسم یعنی بورژوازی بوروکرات - کمپرادور و تمامی لایه ها و طبقاتی که از امپریالیسم حمایت میکنند در عین حال مبارزه ای است با امپریالیسم که در هر سیاست اقتصادی، سیاسی و فرهنگی مرعوب کردن کشور زیر سلطه و نیمه مستعمره را دنبال میکند. بنابراین مبارزه با امپریالیسم در این کشورها، تنها وجه درونی ندارد، بلکه در عین حال وجه بیرونی دارد (گرچه درونی بودن آن عمده و بیرونی بودن آن غیر عمده و تابع درونی بودن آن است) زیرا یک نیروی «خارجی» یعنی امپریالیسم (کشور و یا کشورهای امپریالیستی  و یا دیگر نوکران بومی آنها در منطقه)با انواع و اقسام سیاستها و توطئه ها، استقلال و آزادی این کشورها را از بین برده و به آنها اجازه حرکت مستقل خود را نمیدهد و تا جایی که بتواند با پشتیبانی طبقات نوکر صفت داخلی، مبارزات خلقهای این کشورها را سرکوب میکند. پشت تمامی سیاستهای بورژوازی بوروکرات  کمپرادور، آشکار و پنهان امپریالیسم  حضور دارد و بنابراین در مبارزه با نوکران بومی امپریالیسم، بناچار باید به افشای همه جانبه ی سیاستهای امپریالیسم و کشورهای امپریالیستی  دست زد و طبقه کارگر و تمامی طبقات خلقی را نسبت به آنها آگاه کرد و در مضمون، شیوه ها و شکلهای مبارزه آنرا بحساب آورد. روشن است که در چنین مبارزه ای قطع نفوذ و قطع تمامی شریانهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی امپریالیسم نیاز خلق کشور تحت سلطه است.
از نقطه نظر روابط واقعی، امپریالیسم از یک سو یک نیروی درونی از لحاظ اقتصادی، اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و نظامی است و از سوی دیگر یک نیروی  مهاجم و خارجی  است که دارای همان روابط در یک شکل بیرونی با کشور تحت سلطه اش است. اما نه بیرونی بودن آن به این معناست که ما یک رابطه ی صرف خارجی میان دو دسته از کشورهای کاملا غریب  و در یک حدود و مرزهای دست نخوردنی نسبت به یکدیگر، طرف هستیم و نه درونی بودن آن به ای معناست که کشورهای تحت سلطه نیز کیفیتی همسان این کشورها یافته و خود نیز یک کشورسرمایه داری مستقل هستند.
تجاوز مستقیم یک نیروی امپریالیستی خارجی، تبدیل کشور نیمه مستعمره به مستعمره و جنگ های آزادیبخش و استقلال طلبانه ملتهای دربند
گفتیم تا جایی که بتواند با پشتیبانی این طبقات مبارزات آزادیخواهانه و استقلال طلبانه خلق را سرکوب میکند. ولی جایی میرسد که امپریالیستها دیگر به اتکای صرف به نیروی بورکراسی و نظامی ای که در داخل کشور درست کرده اند، نمیتوانند این مبارزه را سرکوب کنند و بنابراین خود دست به حمله و تجاوز نظامی و تبدیل نیمه مستعمره به مستعمره میزنند. پس، امپریالیسم صرفا در شرایط عادی یک نیروی بیرونی به حساب نمیآید- گرچه در این شرایط بیرونی بودن آن به اندازه درونی بودن آن عمده نیست-  که باید در هر حال با آن مبارزه کرد و آنرا بطور همه جانبه افشا نمود، بلکه امپریالیسم در شرایطی که نوکران بومی اش قادر به دفاع از منافع آن نباشند، خود مستقیما دست به تجاوز نظامی میزند و حتی استقلال ظاهری این کشورها را نیز از بین میبرد. اینجا دیگر امپریالیسم به روی دیگر این قطب، یعنی خارجی بودن و تجاوزی از سوی یک نیروی مهاجم خارجی و بیگانه تکامل میبابد و مقاومت و مبارزه خلق دچار تجاوز امپریالیستی شده را به بر پایی جنگ آزادیبخش ملی بر میانگیزد. در اینجا جهت بیرونی بودن امپریالیسم عمده، و جهت درونی بودن تابع جهت بیرونی آن میگردد. یعنی مبارزه با تجاوز امپریالیستی، برپایی جنگ آزادیبخش ملی در اولویت قرار میگیرد.  
اینجا دیگر بحث اقتصادی یا سیاسی داخلی نیست، بلکه سیاسی و نظامی است. تقابل با تجاوز یک نیروی امپریالیستی است.  اگر بخواهیم دیدگاه حکمت را به نتایج آن برسانیم باید بگوییم چون ما امپریالیسم را صرفا یک سیاست خارجی و یا یک مکانیسم برون مرزی چپاول نمیدانیم  و یک رابطه اقتصادی و یک مکانیسم درون مرزی چپاول میدانیم، هیچ نیازی نداریم که با امپریالیستی که به کشور ما هجوم آورده به عنوان نیرویی خارجی مبارزه کنیم. ما به همان مبارزه درونی با امپریالیسم در تضاد کار و سرمایه ادامه خواهیم داد.
بطور کای و از نظر حکمت، زمانی که امپریالیسم با کشور تحت سلطه وارد رابطه ای اقتصادی و درونی میشود  و در تمامی اجزای نظام آن نفوذ میکند، این کشور دیگر به مثابه یک جزیره ی بی ارتباط خارجی با آن امپریالیسم  خواهد بود و یا  به یکی از استانها یا ایالات آن امپریالیسم تبدیل خواهد گشت!؟
حکمت و« تلقینات ناسیونالیستی»
حکمت مینویسد:
«ثانيا، و بر همين مبنى، نظرات و تلقيات ناسيوناليستى، که امپرياليسم را سياست خارجى ابرقدرت‌ها و يا يک مکانيسم برون مرزى چپاول و غارت معرفى ميکنند، بر جاى تحليل لنينى از امپرياليسم، به مثابه بالاترين مرحله سرمايه‌دارى، نشسته‌اند.»(جزوه دوم،شماره 24)»
 بنابراین اگر میخواهید از جانب حکمت  به داشتن «نظرات و تلقینات ناسیونالیستی» متهم نشوید، باید دست از هرگونه مبارزه با امپریالیسم به عنوان یک نیروی خارجی بشویید.   کائوتسکی در کشور امپریالیستی پشت برخی از تضادهای سیاسی پنهان میشود تا تضادهای شدید اقتصادی را انکار کند و حکمت پشت یک تضاد اقتصادی پنهان میشود تا دیگر تضادهای اقتصادی و تمامی تضادهای سیاسی و فرهنگی را انکار کند. وی با تبدیل تمامی تضادها به یک تضاد یعنی تضاد کار و سرمایه و تقلیل تمامی ابعاد سیاسی و فرهنگی نفوذ و تهاجم امپریالیسم به یک تضاد یا در حقیقت منحل کردنشان در این تضاد و بنابراین از دست دادن هرگونه هویت مستقلشان، عملا راه هر گونه مبارزه سیاسی و فرهنگی با امپریالیسم را سد کرده و خواهان این است که با امپریالیسم صرفا در اقتصاد مبارزه شود.
بالاتر نظر لنین را درباره سیاست خارجی نبودن صرف دیدیم. لنین آنجا توجه ما را به دو موضوع مهم جلب کرد. یکم، لنین در نقد نظریه کائوتسکی از نظر سیاسی نوشت « زيرا امپرياليسم از نقطه نظر سياسى بطور کلى عبارت است از تمايل به اِعمال زور و ارتجاع» و این زور و ارتجاع تنها جنبه داخلی ندارد، بلکه بصورتی آشکارتر و شدیدتر جنبه خارجی داشته و در مناسبات امپریالیسم با کشورهایی زیر سلطه (مستعمره و نیمه مستعمره)  و در الحاق طلبی امپریالیستی بروز میکند.  دوم، در مورد مسئله ی«الحاق طلبی» که از نظر لنین  کائوتسکی« بطور يکطرفه يعنى خودسرانه[بوسیله آن] تنها مسأله ملى را متمايز مينمايد » لنین مینویسد: «گرچه اين مسأله خواه بخودى خود و خواه از لحاظ رابطه‌اش با امپرياليسم حائز نهايت اهميت است». (تاکیدها از ماست) بنابراین در همین نکات بخوبی روشن است که امپریالیسم با بکار بردن زور و ارتجاع سیاسی در قبال کشورهای دیگر و با الحاق آنها بخود، مسئله ملی  و خواستهای ملی را بر میانگیزد. لنین در عین مخالفت با درک محدود کائوتسکی از امپریالیسم، اما در جای خود، آنچه را که به وجود شکل ناقص و یکجانبه آن در دیدگاه کائوتسکی اشاره کرده بود، بسط میدهد:
  و اینهاست جملات لنین در کتابی که حکمت تنها همان عبارات گزینه شده را از آن میآورد:
«امپرياليسم عبارت است از عصر سرمايه مالى و انحصارهايى که در همه جا با کوششهايى توأم است که هدف آن آزادى نبوده، بلکه احراز سيادت ميباشد. نتيجه اين تمايلات در اينجا هم عبارت است از بسط ارتجاع در همه جهات عليرغم وجود هر گونه نظام سياسى و نيز منتهاى حدت تضادها. ستمگرى ملى و کوشش براى الحاق اراضى ديگران يعنى کوشش براى نقض استقلال ملى ديگران (زيرا الحاق اراضى ديگران چيزى نيست جز نقض حق ملل در تعيين سرنوشت خويش) نيز شدت خاصى مييابد.هيلفردينگ بطرز صحيحى ارتباط بين امپرياليسم و تشديد ستمگرى ملى را خاطرنشان ساخته  مينويسد: "و اما در مورد کشورهاى تازه کشف شده بايد گفت که سرمايه وارد شده در آنجا بر شدت تضادها ميافزايد و موجب مقاومت روز افزون توده‌هايى ميگردد که افکار ملى آنان بر ضد واردين بيگانه برانگيخته شده است؛ اين مقاومت بسهولت ممکن است به اقدامات خطرناکى عليه سرمايه خارجى مبدل شود. مناسبات اجتماعى کهن از ريشه منقلب گرديده، انزواى ارضى هزاران ساله "ملتهاى برون از جريان تاريخ" از بين ميرود و اين ملتها به گرداب سرمايه‌دارى کشانده ميشوند. خود سرمايه‌دارى رفته رفته وسايل و شيوه‌هاى رهايى را در اختيار مسخّر شدگان ميگذارد، آنها هدفى را مطرح مينمايند که زمانى در نظر ملل اروپايى عاليترين هدفها بود و آن عبارت است از تشکيل دولت ملى واحد بمثابه حربه آزادى اقتصادى و فرهنگى. اين جنبش استقلال‌طلبانه سرمايه اروپايى را در پُر ارزش‌ترين مناطق استثمار که درخشانترين دورنماها را نويد ميدهد، تهديد مينمايد و سرمايه اروپايى ديگر نميتواند سيادت خود را حفظ کند مگر از طريق افزايش دائمى نيروهاى نظامى خويش"( مجموعه آثار، امپریالیسم... بخش 9 انتقاد از امپریالیسم ص،437،تمامی تاکیدها از ماست)
میبینیم که آنچه کائوتسکی  از نظر لنین به طورناقص» و خودسرانه و یکجانبه  شرح داده بود اینجا و در یکی از بحث های لنین در این خصوص باز میشود.« ستمگرى ملى و کوشش براى الحاق اراضى ديگران يعنى کوشش براى نقض استقلال ملى ديگران (زيرا الحاق اراضى ديگران چيزى نيست جز نقض حق ملل در تعيين سرنوشت خويش) نيز شدت خاصى مييابد».
 به این ترتیب لنین  نه تنها مخالف جنبش استقلال طلبانه، تشکیل دولت ملی واحد(اکنون جمهوری دموکراتیک خلق به رهبری طبقه کارگر) به مثابه سلاحی برنده برای آزادی اقتصادی و فرهنگی نیست، بل خود یکی از مشوق های اساسی آن بوده که با تحلیل امپریالیسم به مثابه مرحله نوینی در تکامل سرمایه داری، ضرورت  بروز آن را نشان داده و در همان زمان از تمامی جنبشهای استقلال طلبانه پشتیبانی تام و تمام کرده است. (پشتیبانی لنین و حزب بلشویک در همان زمان از جنبش های استقلاطلبانه در چین، ترکیه و ایران از آن زمره اند)
آنچه حکمت «نظر و تلقی ناسیونالیستی» مینامد، درست همان چیزی است که لنین اینجا با عنوان «حق ملل در تعیین سرنوشت خویش» از آن نام میبرد و مبارزه استقلال طلبانه برای بدست آوردن آن را تمجید میکند و سپس در مقالات و نوشته های  دیگر، فراوان به آن میپردازد.
حال ببینیم که حذف این «تلقینات ناسیونالیستی» که حکمت انقلابیون کمونیست ایران را به آن متهم میکند،(3) در چارچوب درکی مارکسیستی – لنینستی چه وضعی پیدا میکند.
   نفی مبارزه برای استقلال ملی و ناسیونالیسم  در کشور مستعمره و نیمه مستعمره، ابدا  نفی این که ما امپریالیسم را صرفا «سیاست خارجی ابرقدرت ها« بدانیم، نیست، بلکه نفی هر گونه تقابل درونی و بیرونی و در تمامی وجوه با امپریالیسم است. زیرا چنانچه شما امپریالیسم را صرفا یک سیاست و ان هم صرفا خارجی ندانید، بلکه آن را در درجه نخست رابطه ای اقتصادی و ضمنا درونی بدانید، در اینکه به هرحال با امپریالیسم در هر دو جبهه(درونی و بیرونی) و سیادت طلبی وی در تمامی ابعاد و وجوه (اقتصادی، سیاسی و فرهنگی) روبرو هستید، و بناچار باید از موضع طبقه کارگر و دیگر طبقات خلقی ملت تحت سیادت با وی مبارزه کنید، تغییری پدید نخواهد آوردد.
 اما حکمت با توجه به اینکه  از گروه های دیگر میخواهد که امپریالیسم را صرفا «درونی» بدانند و هر گونه ایستادگی طبقه کارگر و دیگر طبقات خلقی در مقابل امپریالیستها را صرفا« نظر و تلقی ناسیونالیستی» قلمداد کنند، در امر مبارزه با امپریالیسم در وجه درونی آن نیز تخریب میکند.«درونی» بودن به معنای حکمتی آن، یعنی اینکه کشور ما نیز دارای یک نظام سرمایه داری همچون امپریالیستهاست و بر این مبنا  تاکید روی تضاد کار و سرمایه . و در نتیجه  در قیود یک مبارزه صرفا اقتصادی و اکونومیستی ماندن با بورژوازی بوروکرات - کمپرادور!(4)
وی مینویسد:
  «توليد ارزش اضافه بر مبناى استثمار کار مزدى اساس و جوهر هر نظام سرمايه‌دارى، خواه در کشور متروپل و خواه در کشور تحت سلطه، است.»( همانجا، جزوه دوم، شماره 44)(4)
این همان یکسان سازی است که ما در بالا از آن صحبت کردیم. چون «تولید ارزش اضافه بر مبنای استثمار کار مزدی اساس و جوهر هر نظام سرمایه  داری خواه در کشور متروپل و خواه در کشور زیر سلطه است» پس در هر دو نوع کشور، ما ماهیتا با وظایف یکسانی رویرو هستیم. و این وظایف یکسان عبارتست از انقلاب سوسیالیستی در هر دو کشور. (5)
بدینسان ما به یکی از مولفه های اساسی تفکر ترتسکیستی حکمت میرسیم. چنانچه شما مجبور شوید که به هرگونه مبارزه ی اقتصادی، سیاسی و فرهنگی علیه امپریالیسمی که یا در کشور شما بوسیله نوکران بومی اش حکمروایی میکند  و یا به کشور شما تجاوز نظامی کرده است دست زنید، شما به «نظر و تلقی ناسیونالیستی» در غلطیده اید! تنها راه اینکه به چنین انحرافی در نغلطید این است که با بورژوازی (بورژوازی در کلیت آن) و از موضع تضاد کار و سرمایه مبارزه کنید.
حکمت در تحریف نظرات مخالف که او آنها را انحرافی مینامد، مینویسد:
« بديهى است که وقتى سرمايه‌دارى به توليد کالائى تنزل يابد ديگر جائى براى بينش لنينى از امپرياليسم باقى نميماند و امپرياليسم بصورت مجموعه‌اى از توطئه‌هاى اقتصادى، سياسى و فرهنگى که به منظور "چپاول" ماحصلِ کارکرد "اقتصاد کالائى" ما در خارجه چيده ميشود عرضه ميگردد.»(همانجا، مقدمه، شماره 58)
راستش من نمیدانم که کدام سازمان مارکسیست - لنینست و یا مائوئیستی، اقتصاد ایران را «تولید کالایی» دانسته است که حکمت در مورد آن مانور میدهد.
اما بینش لنینی از امپریالیسم: ما بالا این بینش را نقل کردیم  و درجه «وفاداری» حکمت به آن یعنی چگونگی نفی مهمترین نکات آن برای کشور زیر سلطه را از جانب حکمت زیر عنوان «نظرات و تلقینات ناسیونلیستی» دیدیم و از این رو به آن بر نمیگردیم. و بالاخره در مورد توطئه در «خارجه»: تردیدی نیست که امپریالیستها همیشه و همواره  توطئه میکنند و اتفاقا بیشتر آنها در همان «خارجه» و درون اتاق های ویژه ی سازمانهای اقتصادی ، سیاسی و امنیتی آنها شکل میگیرد. اما آیا این مارکسیست - لنینست های ایران بوده اند که بورژوازی کمپرادور را که عامل اساسی نفوذ درونی امپریالیسم  در اقتصاد کشورو حافظ منافع امپریالیسم در درون کشور و پیاده کننده تمامی برنامه های اقتصادی، سیاسی و فرهنگی آن است، نفی کرده اند و یا حکمت؟ روشن است که این حکمت است که  زیر یگانه کردن کل بورژوازی، نوکر ویژه امپریالیسم در این کشور و خود امپریالیسم را نفی کرد و در نتیجه نه تنها توطئه هایی که وی در «خارجه» میریزد، بلکه توطئه هایی که وی در «داخله » میریزد، یعنی تمامی اشکال عام و خاص حضور وی و برنامه های  داخلی وی در کشور را نفی کرد.
حکمت به تحریفات خود در نظراتی که در حال ردشان است و برای طرد امپریالیسم از ادبیات چپ ادامه میدهد:
 « براى مثال تعريف کارکرد امپرياليسم بصورت مکانيسم خارج شدن ارزش اضافه توليد شده، رابطه امپرياليسم را به چگونگى توزيع جغرافيائى و يا مالکيت حقوقى ارزش اضافه توليد شده کاهش ميدهد و فراموش ميکند که اگر تمام ارزش اضافه توليدشده توسط سرمايه‌هاى انحصارى هم در ايران بماد نه تنها تغييرى در خصلت امپرياليستى توليد و استثمار بر جاى نميگذارد بلکه آنرا تشديد نيز ميکند. و يا تئورى صدور کالاهاى "بنجل"، صرفنظر از اينکه درمورد ارزش مصرف کالا قضاوت اخلاقى ميکند، امپرياليسم را با صدور کالا يکى گرفته و اصولا از تمايز مشخص و اساسى‌اى که لنين مابين امپرياليسم به مثابه صدور سرمايه از يک طرف و صدور کالا از طرف ديگر قائل شده است غافل ميماند»(همانجا، مقدمه، شماره 58)
 در مورد این نکات: مبارزه با امپریالیسم در اقتصاد و در روابط تولیدی، اساسی است. یعنی اینجا طبقه کارگر در تضاد کار و سرمایه، با بورژوازی بوروکرات- کمپرادور که نماینده و نوکر امپریالیسم و در عین حال تجلی امپریالیسم  است، روبرو میباشد و در مبارزه با این نمایندگان امپریالیسم، خواه ناخواه با امپریالیسم هم به عنوان نیروی پشتیبان آن مبارزه کرده  و پس از پیروزی انقلاب دموکراتیک  تمامی اموال آنها را به مالکیت دولت دموکراتیک خلق  به رهبری خود این طبقه در خواهد آورد. این بخشی اساسی از تحول دموکراتیک در کشور است.
 اما مضامین اساسی این مبارزه چیست و چه نتایجی از آن بدست خواهد آمد؟
طبقه کارگر میخواهد که آنچه از ارزش های تولید شده بوسیله وی(و نه تنها وی بلکه دهقانان، و تمامی طبقات خلقی )، و پس از برداشت وجهی که مورد نیاز وی و برای تمامی نیازهای مصرفی وی است و باید به دولت دموکراتیک خلق پرداخت شود، بجای گذشته که بخش اصلی ارزش اضافی تولید شده وی بوسیله امپریالیستها از کشور خارج میشد، در همین کشور و برای رشد و توسعه همین کشور بکار گرفته شود.  وی میخواهد مالک «حقوقی» و عملی ارزش افزوده شده تمامی  طبقات خلقی خود همین طبقات خلقی باشند و نه امپریالیستها. طبقه کارگر میخواهد که این ارزش اضافی در نه در محیط جغرافیایی دیگر و بوسیله دیگران و برای فربه کردن آنها و یا خاموش کردن صدای بخشی از جمعیت آنها، بلکه در «محیط جغرافیایی» خودش و  بوسیله دولت خودش و درراه بهبود عمومی تمامی طبقات خلقی موجود در این «محیط جفرافیایی» بکار گرفته شود. برای طبقه کارگر به عنوان رهبر دولت دموکراتیک خلق بسیار مهم است که به عنوان یک دولت و ملت  وارد رابطه برابر با دیگر دولتها و ملتها شود و در ازای آنچه که میدهد، آنچه را که میخواهد، بستاند؛ یعنی یک داد و ستد عادلانه و برابر با دیگر دولتها و ملتها  داشته باشد و نه اینکه آنچه میخواهند بزور از وی بگیرند و آنچه که خود میخواهند یا همان «کالاهای بنجل» را به زور به  وی بدهند.
میماند دو نکته دیگر در این بیانیه های تند و تیز و بی رنگ و بو و خاصیت حکمت: اولا که حکمت حتی یک جمله  از جزواتی را که بوسیله مارکسیست - لنینستها و یا مائوئیستها (اندیشه مائو تسه دون) در زمانهای بعد از سالهای 42 و در مورد ساخت اقتصادی ایران و نقش امپریالیسم نوشته شده، نیاورده که نشان دهد که  آنها حتی یکبار هم که شده  صدور کالا را بجای صدور سرمایه گرفته باشند. خط اساسی تمامی این جزوات و در مورد نقش امپریالیسم بر این است که صدور سرمایه جای صدور کالا را گرفته است. برعکس، بسیاری از این جزوات اصلاحات ارضی را یک پروژه امپریالیستی دانسته و به از بین رفتن نیمه فئودالیسم در روستاها و رشد سرمایه داری(بوجود آمدن کارخانه ها و کارگاه ها، کشت و صنعت ها، تجارتخانه ها، بانک ها و غیره) اشاره کرده اند و نقش صدور سرمایه امپریالیستی را در این تحول، اساسی دیده اند. اما صدور سرمایه بخودی خود، صدور کالا را نفی نمیکند. از این رو، در حالیکه با صدور سرمایه کشورهای امپریالیستی مستقیما در استثمار طبقه کارگر داخل میشوند، در بخش  صدور کالای صنعتی با برقراری مبادلات نابرابر بین کشور زیر سلطه و کشور امپریالیستی ، شکلی دیگر از به یغما بردن دسترنج طبقات زحمتکش کشور زیر سلطه را دنبال میکنند.
نکته دوم: حتی در شرایط عادی یک کشور زیر سلطه، یعنی  شرایطی که سکون نسبی و آرامش برای سالها پدید میآید، این مسئله بی اهمیت نیست که امپریالیستها ارزش اضافی تولید شده در این کشور را آیا در خود این کشور سرمایه گذاری میکنند و یا بخش مهمی از آن را به کشور خود انتقال میدهند؛ و در نتیجه چگونگی رشد و توسعه کشور زیر سلطه را در حد و حدودی که خود میخواهند کنترل میکنند. حتی در شرایط عادی این مسئله با اهمیت است زیرا سرمایه گذاری دوباره ارزش اضافی تولید شده در خود همان کشور منجر به رشد و توسعه نسبی کشور میشود، اما خارج کردن آن، شرایط  را برای طبقات خلقی بسیارمشکل کرده و انها را به فقر و فاقه بیشتری میکشاند. اگر سازمان و یا گروه  کمونیستی به این نکته اشاره کرده باشد، صرفا در همین چارچوب بالاست و نه اینکه  تصور کند که اگر این ارزش اضافی در کشور بماند روابط تولیدی در کشور زیر سلطه امپریالیسم تغییر خواهد کرد و مثلا بدون هیچ گونه مبارزه ای با امپریالیسم از زیر سلطه امپریالیسم در خواهد آمد.
نکته اساسی در مورد مباحث حکمت این است که وی تمامی اشکال خاص استثمار، ستمگری و سلطه  امپریالیسم ( یعنی استثمار طبقه کارگر در تولید، مبادله نابرابر تجاری که خود شکل دیگری از استثمار است، تملک موادخام کشور زیر سلطه به مفت، تبدیل کشور زیر سلطه به یک بدهکار با  دادن وام با بهره های کلان که این نیز نوع دیگری از استثمار است، غارت و چپاول دارایی های ملی، مانع شدن از رشد و توسعه کشور زیر سلطه و... ستمگری سیاسی، تحقیر فرهنگی و... ) را  با پنهان شدن زیر یکی از اشکال استثمار(استثمار کار بوسیله سرمایه) نفی میکند. تمامی تلاش وی برای پنهان شدن پشت تضاد کار و سرمایه برای نفی تمامی این اشکال خاص استثمار و ستمگری ملی است. در حالیکه استثمار طبقات زحمتکش زیر سلطه  و ستمگری امپریالیسم  بر آنها عام است و در اشکال گوناگونی وجود دارد. حذف این اشکال خاص و یا محدود کردن کردن خود به یکی از اشکال آن که بجای خود مهم است یا چیزی از عام باقی نمیگذارد یا چیزی جزیی از آن باقی میگذارد و آنرا به یک رابطه ساده تقلیل میدهد.
  نتیجه گیری
نتایج دیدگاه حکمت کاملا روشن و منطبق بر همان مبارزه ای است که عملا نتیجه دیدگاه کائوتسکی است. طبقه کارگر باید با سندیکا ها و اتحادیه ها با سرمایه داران مبارزه کار با سرمایه یا در حقیقت تنها شکل اقتصادی آن را پیش ببرد و حزب حکمت که یک سندیکای تمام عیار شبه روشنفکران ترتسکیست عمدتا خود فروخته بوده و هست(اکنون چیزی از ان باقی نمانده است) نیز در این مبارزه اقتصادی کارگران را یاری میدهد. تازه میدانیم که این احزاب یا همان سندیکاهای شبه روشنفکری ترتسکیستی اساسا نقش و وظایف تخریبی به عهده دارند . یعنی نخست از مبارزه سیاسی طبقه کارگر جلوگیری کرده و یا آنرا تخریب میکنند و سپس همین بلا را یر سر سندیکاها و یا اتحادیه ها و اساسا هر گونه کوششی از جانب کارگران و یا فعالین پیشرو برای اتحاد جنبش طبقه کارگر در میآورند.       
ادامه دارد.
هرمز دامان
تیرماه 96  

یادداشتها
1-     بیشتر این حضرات این مفهوم را حتی برای کشورهای امپریالیستی نیز بکار نمیبرند و جای آن از «کشورهای غربی» استفاده میکنند.
2-    ما از بحث پیرامون مفاهیم حکمتی همچون «نظام تولید امپریالیستی» و چیزهایی از این گونه چشم میپوشیم. این نوع سرهم بندی کردن مفاهیم صرفا برای ایجاد آشفتگی و تخریب مفاهیم و عبارت های مارکسیستی - لنینستی – مائوئیستی بکار میرود.
3-    و قطعا هر مارکسیست - لنینست واقعی نه تنها از چنین اتهامی بوسیله یک ترتسکیست مخالف آزادی ملی به وی وارد میشودبدش نمیآید، بلکه خوشایند وی نیز میباشد زیرا از نظر مارکسیست - لنینست ها ناسیونالیسم و انترناسیونالیسم در کشور زیر سلطه وحدت دارند و یکی بدون دیگری شدنی نیست.
4-    و این امری است که در مورد تمامی ترتسکیستها، کارمزدی ها و غیره که در سندیکاهای  شبه روشنفکری ضد مارکسیستی- لنینستی - مائوئیستی گرد آمده اند و چون بختک بر سر طبقه کارگر افتاده اند، درست در میاید. تمامی این گروه های امپریالیسم را از واژگان و ادبیات خود حذف کرده اند و بروی تضاد کار و سرمایه آن هم درست برای جلوگیری از مبارزه سیاسی طبقه کارگر و محدود کردن وی درون مبارزه صنفی اقتصادی، مانور میدهند. بیهوده نیست که جمهوری اسلامی کار آنچنانی به کار این شبه روشنفکران ندارد.
5-    در بحث حکمت و با حذف بیرونی بودن امپریالیسم نسبت به کشور زیر سلطه و نقش زور و تجاوز از جانب این کشورها، بطور کلی نوعی تساوی ماهوی از نظر ساخت سرمایه داری، بین اقتصاد کشور زیر سلطه و کشور امپریالیستی برقرار میگردد.