۱۳۹۶ بهمن ۲۴, سه‌شنبه


درباره مائوئیسم(2)
 ستایش نقش ذهن، اراده و عمل  طبقه انقلابی در تغییرات اجتماعی - سیاسی
بوسیله مائو بر مبنای دیالکتیک ماتریالیستی
موزونی و ناموزونی
دونایفسکایا به اراجیف خود علیه مائو ادامه میدهد:
«کل موضوع رابطه ی اقتصاد با سیاست برای اپوزیسیون درون جنبش انقلابی مسئله مرکزی است. مائو که هنوز در سطح فلسفی سخن میگوید، از مسئله «وحدت اضداد» به ناموزونی میرسد:« در جهان چیزی که کاملا موزون باشد وجود ندارد.»( دونایفسکایا، فلسفه انقلاب، ص 247 )
لابد از نظر دونایفسکایا که این عبارت مائو را میآورد، حرکت همه چیزهای متضادی که وجود دارند، تنها موزون است و مستقیما، بدون کوچکترین بالا و پایین و پس و پیش افتادنی و یا بدون کوچکترین عمده و غیر عمده شدنی به پیش میروند و به مقصد میرسند!؟
دونایفسکایا میگوید: مائو«از مسئله «وحدت اضداد» به «ناموزونی» میرسد»، بدون اینکه کوچکترین نظری در مورد این مسئله ارائه  دهد که آیا از«وحدت اضداد» (که  در اینجا او وحدت اضداد بین اقتصاد و سیاست را در نظر دارد)به ناموزونی رسیدن(یا عدم رشد موزون این دو) درست است، و یا خیر نمیتوان از وحدت اضداد به ناموزونی رسید و چنانکه کسی چنین امری را درست بداند، دچار اشتباه شده است. به نظر میرسد (همانطور که در مورد مسئله« وحدت ایده آلیسم و ماتریالیسم» مشاهده کردیم) برای وی «وحدت» در میان «اضداد» اصل است و بنابراین تقابل و ناموزونی نمیتواند وجود داشته باشد. از دیدگاه وی، دو جزء یک شیء یا پدیده ای، صرفا در وحدت و در تفاهم و هماهنگی و کمیت و اندازه های ثابت و پابرجا و در یک تاثیر متقابل یکسانی، در حرکت و رشدند و سخن گفت از ناموزونی در تاثیر، تغییر و تکامل، تخریب وحدت «صمیمانه و دوست داشتنی» و برابر اضداد است.   
اما چرا از وحدت اضداد میتوان به ناموزونی رسید. و یا اساسا چه رابطه ای بین وحدت اضداد و ناموزونی وجود دارد. اکنون به بررسی رابطه میان این دو مفهوم میپردازیم.
وحدت اضداد نشانگر همزیستی دو ضد در یک شیء، پدیده یا فرایند است. همزیستی معنای رابطه، وابستگی و تاثیر متقابل را دارد. زیرا این روشن است که نمیتوان در یک پدیده ی واحد زیست، اما کوچکترین  وابستگی، رابطه، یا تاثیری بر یکدیگر نداشت. اما دو جزء در حالیکه در یک پدیده واحد هستند و در حالیکه با یکدیگر رابطه متقابل دارند، اما اضدادند. ضد یکدیگرند و مداوما به مبارزه، دفع و طرد یکدیگر میپردازند. این مبارزه مطلق است. نفی مطلق بودن مبارزه، نفی مطلق بودن تضاد و نفی حرکت است.
 تردیدی نیست که دو ضد خواه در وحدت و خواه درمبارزه، یکدیگر را رشد میدهند. اما آیا در این  مبارزه و در عین حال وحدت و رابطه متقابل، دو ضد همواره  و بگونه ای مطلق، بشکل موزون یعنی در هماهنگی مطلق و با کیفیت، کمیت و اندازه های مطلقا یکسان رشد و تکامل میابند؟
خیر! چنین چیزی نمیتواند وجود داشته باشد. در صورتی که  خواه در وحدت و خواه در مبارزه، هر دو ضد بگونه ای مطلق بصورتی یکسان، در حد و اندازه یکدیگر و در هماهنگی مطلق با یکدیگر رشد و تکامل یابند، آنگاه دیگر، هر گونه تضاد و از جمله این تضاد که یکی عمده و تعیین کننده است و دیگری غیر عمده و تعیین شده، مفهوم خود را از دست میدهند و به جای آن وحدتی که نسبی است، مطلق میشود. یعنی دو ضد خواه در وحدت و خواه در تضادشان با یکدیگر، در برابری مطلق بر یکدیگر تاثیر میگذارند و در برابری مطلق با یکدیگر رشد و تکامل میابند .
 برابری مطلق در رابطه، وابستگی و تاثیر، همان وحدت مطلق است و وحدت مطلق نیز نفی حرکت و پذیرش سکون مطلق است. در این صورت این دو پدیده به یک پدیده تبدیل خواهند شد و سکون آنها را در بر خواهد گرفت.
اما چنانچه  این دو پدیده نتوانند بطور مطلق و بصورتی یکسان رشد و تکامل یابند، آنگاه آیا این درست خواهد بود که بگوییم این دو پدیده فارغ از هر نوع وحدتی و فارغ از هر گونه موزونی، بطور مطلقا ناموزون رشد و تکامل خواهند یافت؟ این نیز درست نیست. زیرا در چنین صورتی هر گونه رابطه و تاثیر متقابلی میان این دو انکار خواهد شد و در این حال، این ها دیگر دو پدیده که با یکدیگر در یک محل همزیستی دارند، نخواهند بود و به دو پدیده جدا از یکدیگر که با یکدیگر رابطه ای درونی ندارند، تبدیل خواهند شد.
 بنابراین به شکل سوم خواهیم رسید. یعنی پذیرش موزونی نسبی و ناموزونی مطلق. موزونی نسبی رشد، همان رشد هر دو ضد خواه در هماهنگی با یکدیگر و خواه در تضاد با سوی مقابل است؛ اما ناموزونی مطلق، همان رشد در فرایند مبارزه و نفی و دفع متقابل( نفی متقابل، دفع و طرد متقابل، کنار زدن متقابل، از سر راه بر داشتن متقابل و باز کردن راه برای خود، حذف متقابل) یا تضاد مطلق است.
 تحرک و رشد و تکامل هر یک از اجزاء متضاد هر شیء یا پدیده و یا فرایند معین، از این دو گونه ی تکامل برخوردار خواهد بود. یعنی در حالیکه هر از چند گاهی بواسطه داشتن نیروهایی نزدیک  به یکدیگر، رشد و تکامل هماهنگ، خواه در تکمیل یکدیگر و در ایجاد فضای حرکت برای یکدیگر(در وحدت و در تضادشان) و خواه در نفی  و طرد یکدیگر و در ممانعت از رشد یکدیگر، موزونی و تعادلی میان این دو مشاهده میشود؛ اما این امر نسبی است، در حالیکه این امر که این دو در رشد و تکامل ناموزون قرار دارند، یعنی گاهی این و گاهی دیگری و اساسا با نفی دیگری، رشد و تکامل میابند، مطلق است.
 این مسئله اساسا به وضع و شرایط گوناگون و افزایش و یا کاهش نیروهای کمی و کیفی دو ضد مربوط است.
در این مورد نظر مارکس در مورد رابطه بین تولید و مصرف یکی از نمونه های برجسته است. زمانیکه روند تولید عمده است، این تولید است که بطور عمده  رشد میبابد؛ اما رشد تولید در عین اینکه رشد گونه ای از مصرف نیز هست، و از این رو در اینجا گونه ای موزونی و وحدت وجود دارد، اما جهت عمده آن نابودی اشیاء مصرفی است و همین نابودی اشیاء مصرفی است که به تولید جان میبخشد و آنرا تثبیت و تکامل میبخشد. زمانیکه مصرف جهت عمده میشود، وضع کاملا برعکس میشود و مصرف با نابودی امرتولید شده، خود را تحقق بخشیده به کمال میرساند.
به وضع طبقه کارگر و بورژوازی نظر بیفکنیم. در صورتی که 150 سال اخیر را ملاک بگیریم، طبقه بورژوازی در مجموع جهت عمده و طبقه کارگر جهت غیر عمده تضاد را تشکیل داده است. اما آیا همیشه و همواره طبقه بورژوازی مسلط بوده است و طبقه کارگر در زیر تسلط بورژوازی و در موزونی با رشد آن تکامل یافته است؟
خیر! اگر به کل این تاریخ بصورتی فشرده شده بنگریم، میبینیم که  از چند گاهی مبارزه طبقه کارگر رشد و تکامل یافته و این طبقه  به قدرت رسیده، حکومت طبقه  خود را بر قرار کرده و  نقش تعیین کننده ای در سیر تکامل جامعه یافته است. برای نمونه، کمون پاریس و یا انقلاب اکتبر و یا انقلاب چین و غیره که طبقه کارگر حکومت خود را به عنوان ضد حکومت بورژوازی بر قرار کرد. از سوی دیگر این قدرت گسترش یافته و بخشهای بزرگی از کره خاکی را تا سال 1953 در بر گرفت.  پس از آن وضع تغییر کرد. طبقه کارگر شکست خورد و دوباره بورژوازی بر تمام جهان مسلط گشت.
 آیا این امر پایدار خواهد ماند؟ خیر! دیر یا زود دوباره طبقه کارگر بر کسب قدرت سیاسی اقدام نمودی و  دیکتاتوری دموکراتیک پرولتاریا را بر قرار ساخته و به سوی نظام و جامعه کمونیستی پیش خواهد تاخت.  این همان ناموزون بودن رشد و تکامل است که خواه در یک مورد مشخص و در یک کشور معین و خواه در سطح جهان درست در میاید.
ناموزونی و موزونی رشد و تکامل در هر امر متضادی به چشم میخورد. این امر ارتباط با تبدیل جهات عمده و غیر عمده در هر تضاد به یکدیگر دارد. اگر ما تصور کنیم که جهات عمده و غیر عمده در هر تضاد همواره در یک وضع ثابت ، یعنی وضعی که جهت عمده همواره عمده و تعیین کننده است و جهت غیر عمده همواره غیر عمده و زیر تسلط و تعیین شده است، حتی اگر میان این دو تضادی قائل باشیم، اما این تضادی بی خاصیت و بدون عمل و بدون تاثیر خواهد بود. زیرا کوچکترین تغییری در وضع دو جهت متضاد ایجاد نخواهد کرد. اوضاع واقعی، برعکس به ما نشان میدهد که تضاد نیروی ایجاد کننده حرکت و پیشرفت و تکامل است.           
 تثبیت جایگاه موثر روبنا(سیاست و فرهنگ) در دیدگاه مائوئیستی 
دونایفسکایا درادامه و نخست به تمسخر میگوید«... علاوه بر این، این «ناموزونی» میتواند رابطه ی زیر بنا و روبنا را معکوس سازد»
 و سپس از مائو نقل میکند:
« هنگامی که روبنای سیاست ، فرهنگ و غیره مانع تکامل زیربنای اقصادی میشود، اصلاحات سیاسی و فرهنگی به عوامل اصلی و تعیین کننده تبدیل میشوند...»
و آنگاه چنین میافزاید:
 «مائو آنقدر با ماتریالیسم تاریخی آشنا بود که بداند این موضع خلاف نظر مارکس، ماتریالیست انقلابی، است و نه هگل  فیلسوف بورژوای ایده آلیست. (خوب توجه کنیم. اینجا مارکس «ماتریالیست انقلابی» شد! تا حالا مارکس بین «طبیعت گرایی و انسانگرایی» نوسان میکرد و حالا که مائو جملات بالا را گفت، دونایفسکای بیکباره یادش آمد که مارکس ماتریالیست انقلابی بود!) بنابراین میکوشد تا روی دست اپوزیسیون بزند:«آیا به این ترتیب ما خلاف نظر ماتریالیسم سخن گفته ایم؟ خیر چنین نیست زیرا میدانیم که در تکامل کل تاریخ امور مادی امور معنوی را تعیین میکنند، وجود اجتماعی آگاهی اجتماعی را تعیین میکند اما در عین حال...»(همانجا، ص 248، تاکیدها و عبارات داخل پرانتز از ماست)
به این ترتیب برای اینکه خلاف مارکس ماتریالیست  و به نفع هگل ایده آلیست صحبت نکرده باشیم، باید  بگوییم که  زیربنای اقتصادی همواره عمده و تعیین کننده است و هرگز اصلاحات سیاسی و فرهنگی دارای نقش تعیین کننده و جهت دهنده نخواهند شد و چنانچه یک مارکسیست بپذیرد که چگونگی رشد میان زیر بنا و روبنا ناموزون است و گاهی زیر بنا عمده شده و تغییر و تحول و تکامل میپذیرد و گاه بر عکس روبنا عمده شده و بر زیر بنا تاثیر میگذارد و موجب تغییر و تحول و تکامل آن میشود، نادرست است. دونایفسکایا با  ناموزونی مخالف است و اینجا در رابطه زیر بنا و روبنا این مخالفت خود را به شکلی روشن نشان میدهد
از سوی دیگر، وی  نظریه مائو را در مورد نقش ناموزونی در«برعکس» شدن را تحریف کرده و بدینگونه وانمود میکند که گویا مائو معتقد است که روبنا همواره و همیشه نقش تعیین کننده داشته و دارد. وی مائو را به ایده آلیسم متهم میکند و تفکر وی را تفکر هگلی- بورژوایی مینامد.
بنابراین، از دیدگاه دونایفسکایا در پیش گرفتن دیدگاه ماتریالیستی  در رابطه بین زیر بنا و روبنا به این معناست که زیر بنا همیشه و همواره عمده است و همیشه و همواره در حال تغییر و تحول و تکامل است، و نقش تعیین کننده را در قبال روبنا دارد؛ اما روبنا صرفا در وابستگی مطلق به زیر بنا میتواند رشد و تحول و تکامل پذیرد و هیچ گاه عمده نمیشود و تاثیر تعیین کننده بر اقتصاد ندارد. دونایفسکایا اسم این را میگذارد موزونی در تحول و تکامل، و آن را با پنهان شدن پشت دیدگاه ماتریالیسم، به مارکس نسبت میدهد.
اینها فشرده نظرات کسی است که  دشمنی عمیق خود را با کمونیسم و مارکسیسم، زیر نام«انسانگرایی» پنهان کرده و در طول یک کتاب پر حجم در مورد دیالکتیک قلمفرسایی کرده است.
بر گردیم به مباحث وی:
تردیدی نیست که این اعتراف دونایفسکایا، انسان گرای دروغین  که «مارکس ماتریالیست انقلابی»بود، اعتراف ارزشمندی است. زیرا در این مسئله تردیدی نیست که مارکس ماتریالیست انقلابی بود. و این را لیبرال های ضد مارکسیستی مانند حکیمی و شرکا که از دوستان و یاران غارحسن مرتضوی و شرکا هستند، باید خوب آویز گوش خویش کنند و مدام اینجا و آنجا جار نزنند که مارکس ماتریالیست نبود!
از سوی دیگر اعتراف به این حقیقت که هگل ایده آلیست بود و ایده آلیسم درست نقطه مقابل ماتریالیسم است، نیز اعتراف ارزشمندی است.
مهمتر از این دو اعتراف، اعتراف سوم است، یعنی قرار دادن مارکس ماتریالیست مقابل هگل ایده آلیست؛ دونایفسکایا اینجا مارکس را مقابل هگل و هگل را مقابل مارکس قرار می دهد؛ و بنابراین چرندیاتی که درمورد نظر مارکس در «سرمایه» که دیالکتیک خود را درست در مقابل دیالکتیک هگل قرار میدهد، سر هم میشود که تا اختلاف بنیادی فلسفی بین دو فیلسوف در سایه قرارگیرد، خود را بخوبی نشان میدهد. درعین حال، اینجا آن «وحدت» دونایفسکایی بین «ماتریالیسم و ایده آلیسم» بباد میرود و دو ضد ماتریالیسم و ایده آلیسم در برابر یکدیگر صف آرایی میکنند.
و بالاخره اعتراف ارزشمند چهارم که زمانی که بحث جامعه طرح میشود، یک ماتریالیست انقلابی در کل، اقتصاد را(یعنی امری  مادی و عینی) را  دارای نقش تعیین کننده میداند و نه سیاست و فرهنگ را.
اما این اعترافات کاملا درست، مانع از این نیست که دونایفسکایایی که از«وحدت ماتریالیسم و ایده آلیسم»، از «موزونی» تکامل اضداد، از«طبیعت گرایی» و«انسان گرایی» سخن میگفت، به گونه ای آشکار نشان دهد که وی در امور جامعه، تنها به تفکر مکانیکی یا ماتریالیسم مکانیکی(احتمالا آن وحدت کذایی که دونایفسکایا از آن صحبت میکند هم بین ایده آلیسم و ماتریالیسم مکانیکی است) معتقد است و تفسیری کاملا مکانیکی و اقتصاد گرا از تفکرماتریالیسم تاریخی مارکس ارائه میدهد.
اقتصاد گرایی ضد مارکسیستی دونایفسکایا
اما چرا حالا و چرا اینجا در مقابل مائو که خود بارها و بارها به این نکته اشاره میکند که ماتریالیست و پیرومارکس، انگلس، لنین و استالین ماتریالیست هست، دونایفسکایا به آن اعتراف میکند؟
علت این است که اینجا و در این نقطه، مائو درست به وجه اساسی ماتریالیسم مارکس اشاره میکند؛ یعنی وجه دیالکتیک آن. و کاربرد آن را در یکی از اساسی ترین وجوه یعنی رابطه زیر بنا و روبنا یا ساختار اقتصادی و ساخت سیاسی  و فرهنگی بکار میگیرد. آیا اگر مارکس ماتریالیست انقلابی بود، این به معنا است که مارکس  زیر بنا و یا ساخت اقتصادی جوامع را همواره تعیین کننده میدانست؛ یا به بیانی دیگر، تعیین کنندگی ساخت اقتصادی را مطلق میکرد؟ خیر! ماتریالیسم انقلابی مارکس پیوند معینی با دیالکتیک انقلابی او دارد، و این درست نکته ای است که مائو آن را در اینجا برجسته میکند.   
 منظور از «معکوس» کردن رابطه بین زیر بنا و روبنا که دونایفسکا از آن صحبت کرده و استدلالتش گل میکند، چیست؟ آیا این به این معناست که در دیالکتیک مائویی، روبنا بطور مطلق نقش تعیین کننده دارد، و یا خیر میتواند بسته به شرایط معین، نقش عمده و تعیین کننده بیاید.
مائو به تکرار اشاره میکند: « بدیهی است که نیروهای مولده ، پراتیک و زیربنای اقتصادی بطور کلی دارای نقش عمده و تعیین کننده هستند و کسی که منکر این حقیقت شود ، ماتریالیست نیست.»(1) بنابراین مائو بر دیدگاه ماتریالیستی خود در امور جامعه از پیش تاکید میکند؛ اما دونایفسکایا همان «برعکس» را میبیند و میخواهد نظر ماتریالیستی مائو را که سادگی و روشنی بیان  وی راه هر گونه تحریف  آنرا  سد میکند، تحریف میکند. معنای «برعکس» از نظر مائو جز این نیست که« باید همچنین پذیرفت که تحت شرایط معین مناسبات تولیدی، تئوری و روبنا به نوبه خود می توانند نقش عمده و تعیین کننده پیدا کنند.»( نگاه کنید به یادداشت یکم، تاکید از ماست)
و این شرایط معین کدامند: مائو میگوید: «چنانچه روبنا (سیاست، فرهنگ و غیره ) مانع رشد و تکامل زیربنای اقتصادی شود، آنگاه تحولات سیاسی و فرهنگی نقش عمده و تعیین کننده پیدا می کنند.»(یادداشت یکم، تاکید از ماست)
پرسش این است که آیا اگر روبنا در شرایط معینی مانع رشد و تکامل زیر بنا شد باز هم  در آن شرایط معین زیر بنا تعیین کننده است؟ و یا از آغاز تا پایان رابطه این دو، میان آنها تعیین کنندگی یکسانی وجود دارد؟ نقطه نظر نخست به یک دیدگاه مکانیکی از تاثیر متقابل میرسد و نقطه نظر دوم جز التقاط گرایی و عدم تحلیل مشخص از شرایط مشخص نیست. نهایت این نظریه یعنی تعیین کنندگی یکسان همان نفی تضاد و پذیرش وحدت و یا سکون اشیاء و پدیده ها و یا نهایتا صرفا تغییرات کمی در آنهاست.
بهر حال اینجا، در نظریه دونایفسکایا، ما آن اقتصادگرایی را میبینیم که همواره مارکس و انگلس(بویژه انگلس که بگونه ای روشن و ساده به آن اشاره کرده است) با آن مبارزه کردند. از دید دونایفسکایا،  گرچه اقتصاد و سیاست وحدت اضداد و دارای رابطه و تاثیر متقابل هستند اما در این وحدت و رابطه و تاثیر متقابل، اقتصاد تعیین کننده مطلق است و سیاست و فرهنگ نقشی تابع اقتصاد وهمواره تعیین شده دارند. بنابراین اگر چنانچه جبری در اقتصاد موجود است، اجازه دهیم که خود این جبر اقتصادی کار خودش را بکند. از دیدگاه یک اقتصادگرا که اندیشه ای بسته و مکانیکی است،«انسان»، «سیاست» و «فرهنگ»، اندیشه ها و تئوری های انقلابی تابع اقتصاد هسستند و بخودی خود هیچ نقش موثر و پویایی ندارند.
نظر انگلس درباره نقش اقتصاد در ماتریالیسم تاریخی
نامه های انگلس به ژوزف بلوک 21 سپتامبر 1890 ، کنراد اشمیت 27 اکتبر 90، و به و. بورگیوس 25 ژانویه 1894 تماما حاوی نظرات وی درباره نقش دیگر عوامل سیاسی و فرهنگی بر ساخت اقتصادی است. در این میان  نامه انگلس به ژورف بلوک درباره نقش عوامل سیاسی و فرهنگی مشهورتر از بقیه است و ما آن را در زیر میآوریم:
« ... بر اساس درک مادی از تاریخ، عامل تعیین کننده نهایی در تاریخ عبارت است از تولید و تجدید تولید زندگی واقعی. نه مارکس و نه من هیچ گاه چیزی بیش از این را ادعا نکرده ایم. لذا اگر کسی این مطلب را تغییر داده و بگوید که عامل اقتصادی تنها عامل است، موضوع را به یک عبارت بی معنی و مجرد و مسخره تبدیل کرده است. وضع اقتصادی زیر بنا راتشکیل میدهد، اما عناصر گوناگونی از روبنا- یعنی اشکال سیاسی مبارزات طبقاتی و نتایج آنها از قبیل تشکیلاتی که به دست طبقه فاتح بعد از یک نبرد پیروزمندانه تاسیس میگردند و غیره، هم چنین اشکال حقوقی و بخصوص بازتاب های تمام این مبارزات واقعی در مغزهای شرکت کنندگان، از نظر تئوری های سیاسی، حقوقی و فلسفی و عقاید مذهبی و تحول بعدی آنها به نظام های خشک و جزمی - همچنین تاثیرشان را بروی مسیر مبارزات تاریخی اعمال مینمایند و در بسیاری موارد بطور اخص شکل آنها را تعیین میکنند. در میان تمام این عناصر تاثیرات متقابلی وجود دارد که در آن، از میان مجموعه حوادث بیشمار(یعنی چیزها و اتفاقاتی که ارتباط متقابل درونی شان آن قدر نادر یا غیر قابل اثبات است که میتوان آن را نادیده گرفت) حرکت اقتصادی بالاخره ناگزیر به تاکید خود است. در غیر این صورت به کاربردن تئوری در مورد هر دوره ی تاریخ، ساده تر از حل یک معادله یک مجهولی خواهد بود.»( مکاتبات مارکس و انگلس با نام درباره تکامل مادی تاریخ، ترجمه خسرو پارسا،ص 159)( 2)
در اینجا انگلس از «تاثیر متقابل» و نه تاثیر «یکجانبه» اقتصاد بر سیاست صحبت میکند. تاثیر متقابل هم از نظر انگلس به این معنا نیست که دو امر متضاد، در هر لحظه و فرایندی ، با کیفیتی یکسان، با کمیت و اندازه ای یکسان و با نیروهایی در یک حد و اندازه بر یکدیگر تاثیر بگذارند. در یک تاثیر متقابل، ممکن است گاه و بیگاه، تعادلی از جهاتی که گفتیم، پدید آید، اما عموما، به واسطه شرایط متضادی که اشیاء و پدیده های طبیعی و اجتماعی و ذهنی در آن بسر میبرند ، گاه تاثیر این یک بر آن یک بیشتر است تا تاثیر آن یک بر این یک، و گاه بر عکس. اینها آن نکاتی است که مائو با نظریه ی جهات عمده و غیر عمده تضاد و مسئله وحدت اضداد بین موزونی و ناموزونی در تغییر و تکامل،  بروشنی به بیان نظری درآورد و تفکر فلسفی مارکسیسم را تیزتر و ژرفتر کرد.   
اکونومیسم منحط  دونایفسکایا
 اقتصادگرایی صرف البته مبنای نظری اکونومیسم است. از دیدگاه اکونومیسم، اقتصاد همیشه تعیین کننده است و انسانها تابع نعل به نعل اقتصاد و کنش های اقتصادی هستند. اکونومیسم برای آگاهی، شناخت، تئوری انقلابی، حزب سیاسی انقلابی و مبارزه انقلابی انسانها پشیزی ارزش قائل نیست و هر گونه یاری گرفتن از ذهن و تفکر را برای رسوخ در ژرفای اشیاء و پدیده ها، شناخت ماهیت وقوانین آنها و استفاده طبقه کارگر از این قوانین برای دگرگونی عملی جهان را به عنوان «اراده گرایی» و «ایده آلیسم» نفی میکند.
از دیدگاه اکونومیستها، لنین و مائو اراده گرا(که نوعی از آن ایده آلیستی است) بودند. اما فرق است بین اراده گرایی به معنای ایده آلیستی آن با اهمیت قائل شدن برای ذهن، خواست، آرزو و کاربرد اراده  انسان برای تحقق بخشیدن آنها.  فرق اساسی در همان نکته ای که در بالا مائو بر آن تاکید میگذارد. یعنی در پذیرش ماتریالیسم به عنوان زمینه اساسی فلسفه خود و در عزیمت از واقعیت عینی به عنوان مبنای تئوری خود. معنای آن این است یک ماتریالیست دیالکتیسین، هرگز اراده طبقه انقلابی را برای تغییر، بر قوانین عینی جامعه و مبارزه طبقاتی ارجح نمیکند. بلکه برعکس نقطه عزیمت وی همان واقعیت و قوانین عینی تغییر و تکامل آن است. اما در همان چارچوب برای اندیشه ها، آرزوها و اراده و عمل نیروی انقلابی و طبقه انقلابی ارزش و ارج قائل است.
ستایش نقش ذهن و اراده انقلابی انسانها برمبنای دیالکتیک ماتریالیستی بوسیله مائو
مائو این معنا را به وجه بسیاربا شکوه، ژرف و موثری در یکی از فصول زیبای رساله جنگ طولانی با نام نقش دینامیک انسان در جنگ چنین بیان میکند:
« 60- وقتی که ما میگوئیم با برخورد ذهنی(که اراده گرایی به معنای ایده آلیستی هم جزء آن قرار میگیرد) نسبت به مسائل مخالفیم، منظورمان این است که با نظراتی که متکی بر واقعیات عینی نیستند و با آنها انطباق ندارند،(یعنی با ایده آلیسم)مخالفیم. زیرا این گونه نظرات محصول تصورات و یا استدلالات نادرستند و اگر طبق آنها عمل شود، مسلماً نتیجه ای جز شکست عاید نخواهد شد. ولی هر نوع فعالیتی باید بوسیله انسانها انجام یابد؛ بدون عمل انسانها جنگ طولانی و پیروزی نهائی وجود نخواهد داشت. انسانها برای اینکه فعالیتشان مًوثر واقع شود،باید قبل از انجام هر گونه عملی طبق واقعیت عینی(تاکید بر واقعیت عینی به عنوان نقطه عزیمت معنایی جز ماتریالیسم ندارد) افکار، اصول و نظرات خود را ترتیب دهند، رهنمود، سیاست، استراتژی و تاکتیک خود را تنظیم کنند. افکار و غیره پدیده های ذهن هستند، در حالیکه اعمال و یا فعالیتها بیان ذهن در عین میباشند؛ ولی هر دوی آنها نمودار نقش دینامیک خاص انسان اند. این نوع نقش دینامیک را ما «نقش دینامیک و آگاه انسان»(همان چیزی که حضرات اکونومیستها، اراده گرایی ایده آلیستی مینامند) مینامیم که یکی از صفات ممیزه بشر از موجودات دیگر است. تمام افکاری که مبتنی بر واقعیات عینی هستند و با آن انطباق دارند، افکار درست است،(یعنی ماتریالیست بودن درست است ونه ایده آلیست بودن) همچنین هر عمل و فعالیتی که متکی به افکار درست است،عمل و فعالیت صحیح میباشد. اینگونه افکار و فعالیت، و اینگونه نقش دینامیک و آگاه را باید شکوفا ساخت. هدف جنگ مقاومت ضد ژاپنی طرد امپریالیستها و تبدیل چین کهن به چین نوین است. برای نیل بچنین هدفی باید همه مردم چین را بسیج نمود و به ایفاء نقش دینامیک و آگاه آنها در مقاومت علیه ژاپن بطور وسیع میدان داد. اگر ما دست روی دست بگذاریم(آنچه اکونومیستهای بی اراده میخواهند!؟)، هیچ چیزی جز انقیاد نصیب مان نخواهد شد؛ و آنوقت نه جنگ طولانی وجود خواهد داشت و نه پیروزی نهائی.
61- نقش دینامیک و آگاه صفت بشری است. انسانها این ویژگی را در جنگ بطور بارز نشان میدهند. البته پیروزی یا شکست جنگ وابسته به شرایط نظامی، سیاسی، اقتصادی، جغرافیائی طرفین و همچنین وابسته به خصلت جنگ و کمک بین المللی است، لیکن تنها تابع این شرایط نیست؛ این شرایط فقط امکان پیروزی یا شکست را فراهم میسازد، ولی بخودی خود تعین کننده فرجام جنگ نیستند. برای تعین فرجام جنگ باید مساعی ذهنی یعنی هدایت کردن جنگ و پرداختن به جنگ را اضافه کرد – این همان نقش دینامیک و آگاه انسان در چنگ است.
62-  رهبران جنگ در تلاش برای کسب پیروزی نمیتوانند از چهارچوب شرایط عینی پا فراتر نهند؛(بودن در چارچوب شرایط عینی؛ این همان ماتریالیسم مائو است) ولی در چهارچوب همین شرایط عینی است که آنها میتوانند و باید نقش دینامیک خود را(نقش فعال انسان= دیالکتیک مائو) برای نیل به پیروزی ایفا نمایند. در جنگ صحنه فعالیت فرماندهان باید بروی امکانات عینی بنا شود، ولی آنها میتوانند بر روی همین صحنه حماسه های پرشکوهی را که مملو از رنگها و آهنگها و پر از قدرت و عظمت اند، رهبری کنند. فرماندهان در جنگ مقاومت ضد ژاپنی باید با تکیه بر شرایط مادی و عینی معین قدرت عظیم خود را نشان دهند و تمام نیروهای خود را طوری رهبری کنند که بتوانند دشمن ملی را از پای در آورند، اوضاع کنونی را که در آن کشور و جامعه ما زیر تجاوز و ستم رنج میبرد، دگر گون سازند، و چین نوینی بنا نهند که در آن آزادی و برابری حکمفرما باشد؛ در ایجاست که توانائی ذهن ما در هدایت جنگ میتواند و باید وارد عمل شود.(ستایش ذهن انسان و عمل انسان برای غلبه بر مشکلات) ما موافق نیستیم که فرماندهای نظامی در جنگ مقاومت ضد ژاپنی از شرایط عینی جدا شوند و بصورت سرداران بی کله و قلدر(بی کله و قلدر، نفی اراده گرایی ایده آلیستی) در آیند که بدون ملاحظه چپ و راست میکوبند،(نفی اراده گرایی ایده آلیستی) بلکه ما باید آنها را ترغیب کنیم که بصورت سردارانی دلیر و با درایت در آیند . آنها نه تنها باید شهامت غلبه بر دشمن را داشته باشند، بلکه باید در عین حال بتوانند جنگ را از آغاز تا فرجام در تمام تحولات و فراز و نشیبهایش هدایت نمایند. فرماندهان نظامی که در اقیانوس بیکران جنگ شنا میکند، نه فقط باید خود را از غرق شدن مصون بدارد، بلکه باید قادر باشد با حرکات موزون و با اطمینان خود را بساحل پیروزی برساند. استرتژی و تاکتیک بمثابه قوانین هدایت جنگ عبارتند از هنر شناوری در اقیانوس جنگ.»(منتخب آثار، جلد دوم، جنگ طولانی، ص 226-، 225 تمامی عبارات داخل پرانتز از ماست)
نتایج
حال به دونایفسکایای حقیر برگردیم: در حقیقت بین آن نوع«ماتریالیسم» که دونایفسکایا (و امثال وی) از آن صحبت میکند و او البته مزورانه آنرا به مارکس نسبت میدهد، اقتصاد گرایی و اکونومیسم وی، آن «انسانگرایی» دروغینی که هدف اساسی اش ماست مالی کردن تضادهای طبقاتی در سیاست است و بالاخره آن «وحدت ایده آلیسم و ماتریالیسم» کذایی  وی رابطه ی تنگاتنگی وجود دارد.
منظور وی از «ماتریالیسم» همین نفی مبارزه طبقاتی سیاسی- انقلابی و تمکین به روندهای خودبخودی اقتصادی و مبارزات صرفا سندیکایی و اتحادیه ای و نهایتا اکونومیستی کارگران است که عملا نمیتواند کارگران را از چارچوب  نظام سرمایه داری خارج سازد؛ منظور وی از«ایده آلیسم» همین انسان گرایی دروغین و موعظه صلح و آشتی بین طبقات در سیاست است.  و بالاخره منظور از وحدت «ماتریالیسم و ایده آلیسم» پیروی صرف ازمبارزه اقتصادی سندیکایی  و مبارزه کاملا سازشکارانه در مبارزه سیاسی است.
میبینیم این ماتریالیسم اقتصادی با آن اکونومیسمی که در روسیه بوجود آمد و لنین به مبارزات وسیعی علیه آن دست زد، پیوندی کامل موجود است. بی دلیل نیست که امثال دونایفسکایا این چنان ضد کتاب چه باید کرد و بویژه نقش سیاست و حزب انقلابی هستند.
ادامه دارد.
م- دامون
آذر 96
یادداشتها
1-    اینهاست متن کامل عبارات مائو:«بعضی ها تصور می کنند که این تز در مورد پاره ای از تضادها صادق نیست؛ مثلاً می گویند نیروهای مولده در تضاد بین نیروهای مولده و مناسبات تولیدی، پراتیک در تضاد بین تئوری و پراتیک، زیربنای اقتصادی در تضاد بین زیربنای اقتصادی و روبنا، جهت عمده تضاد را تشکیل می دهد، و گویا دیگر دو جهت تضاد جابجا نمی شوند. این برداشتی است مختص ماتریالیسم مکانیکی است که با ماتریالیسم دیالکتیک هیچ گونه قرابتی ندارد. بدیهی است که نیروهای مولده ، پراتیک و زیربنای اقتصادی بطور کلی دارای نقش عمده و تعیین کننده هستند و کسی که منکر این حقیقت شود، ماتریالیست نیست. معهذا باید همچنین پذیرفت که تحت شرایط معین مناسبات تولیدی، تئوری و روبنا به نوبه خود می توانند نقش عمده و تعیین کننده پیدا کنند.
چنانچه نیروهای مولده بدون تغییر مناسبات تولیدی نتوانند رشد و تکامل یابند، آنوقت تغییر مناسبات تولیدی نقش عمده و تعیین کننده خواهد یافت. هنگامیکه این سخن لنین « بدون تئوری انقلابی هیچ جنبش انقلابی نمی تواند وجود داشته باشد » ( به نقل از چه باید کرد لنین- دامون) در دستور روز قرار گیرد، آفرینش و پخش تئوری انقلابی نقش عمده و تعیین کننده کسب می کند. هر گاه باید وظیفه ای انجام گیرد( نوع این وظیفه مهم نیست ) ولی هیچ گونه رهنمود، شیوه، نقشه و یا سیاستی برای انجام آن در دست نباشد، آنگاه تدوین رهنمود، شیوه، نقشه و یا سیاست نقش عمده و تعیین کننده می یابد. چنانچه روبنا (سیاست، فرهنگ و غیره ) مانع رشد و تکامل زیربنای اقتصادی شود، آنگاه تحولات سیاسی و فرهنگی نقش عمده و تعیین کننده پیدا می کنند. آیا ما با چنین تزی ماتریالیسم را نقض می کنیم؟ به هیچ وجه؛ زیرا ما قبول داریم که در جریان عمومی رشد تاریخ، ماده تعیین کننده ذهن(یا عقل، فکر- دامون) و وجود اجتماعی تعیین کننده شعور اجتماعی است؛ ولی در عین حال نیز می پذیریم - و باید هم بپذیریم که ذهن بر ماده، شعور اجتماعی بر وجود اجتماعی و روبنا بر زیربنای اقتصادی تأثیر متقابل می گذارد. بدینسان ما نه فقط ماتریالیسم را نقض نمی کنیم، بلکه ماتریالیسم مکانیکی را رد می نمائیم و از ماتریالیسم دیالکتیک دفاع می کنیم. (منتخب آثار، جلد نخست، مقاله درباره تضاد، ص 509- 508  ،با اندکی تغییر در برگردان با استفاده از ترجمه ی انگلیسی آثار مائو)
2-     متن دیگری از انگلس : «ما آن [شرایطی] را شرایط اقتصادی میدانیم که سرانجام تعیین کننده انکشاف و تکامل تاریخی هستند... در این چارچوب دو نکته نباید نادیده گرفته شود.االف)انکشافات سیاسی، قانونی، فلسفی، ادبی، هنری، مذهبی و غیره بر پایه انکشافات اقتصادی استوارند. اما اینها بروی هم و همچنین بر زیربنای اقتصادی تاثیرمتقابل میگذارند. یعضی ها ممکن است که شرایط اقتصادی را علت صرفا فعال بخوانند. برعکس، تاثیرات متقابل بر اساس احتیاجات اقتصادی- که همیشه در نهایت تعیین کننده اند، انجام می یابند. به عنوان مثال، دولت، تاثیر خود را از طریق تجارت آزادی نظام های ملی خوب یا بد، نشان میدهد. وحتی ضعف و ناتوانی بی حدو حساب تنگ نظری آلمانی ها، که از شرایط رقت انگیز اقتصادی سالهای 1848- 1830 ناشی شده و در ابتدا در قالب خداپرستی و سپس احساساتی شدن و تملق گفتن چاپلوسانه و برده مابانه به شاهزاده ها و اشراف آلمانی تبلور یافتند، بدون تاثیر اقتصادی نبودند. آن یکی از بزرگترین موانع در راه تجدید حیات بود و تا زمانی که انقلاب و جنگ های ناپلئونی شرایط را به وخیم ترین وضع خود رساندند، ازبین نرفت. بنابراین موقعیت اقتصادی، آن طور که برخی ها اینجا و آنجا سعی دارند به راحتی تصور نمایند، موجب تاثیرات نشده، بلکه انسان ها هستند که تاریخ خود را میسازند- هر چند که در یک محیط معینی که بر آن ها تاثیر میگذارد، و بر اساس روابط ایدئولوژیکی و غیره- در نهایت روابط تعیین کننده را تشکیل داده و کلیدی میشوند که به تنهایی ما را به درک از[از مسائل] هدایت میکنند.»(نامه انگلس به و. بورگیوس در برسلاو، لندن، 25 ژانویه 1894 نامه شماره 252، مکاتبات مارکس و انگلس درباره ماتریالیسم تاریخی، ص 172)


۱۳۹۶ بهمن ۲۱, شنبه




مبارزه دو راه لیبرالی و انقلابی در مبارزه طبقاتی کنونی

فضای پر تنش پس از شورش های دی ماه
مبارزات دی ماه 96 با گستره، شور، هیجان و نشاط انقلابی آن، با حمله آن به راس و هسته مرکزی حکومت  و با شعار «مرگ بر خامنه ای»، با میل تهاجمی آن برای روبیدن کثافات قرون گذشته که اکنون در شکل«حکومت آخوندی» مقابل ملت ایران قد افراشته است، با وجود افت نسبی، اما به عنوان یکی از نخستین نتایج، فضای بسیار ملتهب و پر تنشی بر کشور حاکم کرده است. فضایی که درست ضد فضای بی تحرک« ماست» مانندی( بنا به گفته تقی رحمانی یکی از ملی- مذهبی ها) است که پس از سازش های روحانی با خامنه ای و سپاه پاسداران بر فضای کشور حاکم شده بود.
جنب و جوش گروههای سیاسی
این رویداد و این فضای ملتهب همه گروههای سیاسی را به جنب و جوش وادار نموده است؛ جنب و جوشی که پیش از در این سطح دیده نشده بود. و اینها به این علت است که این رویداد بواسطه  دورنماهای متفاوتی که گشوده است، تمامی این گروه ها و سازمانهای سیاسی، خواه در مرکز و خواه در حاشیه را در معرض آزمون جدی قرار داده و میدهد. هر کس و هر جریانی باید موضع و روش خود را نسبت به آن روشن سازد و برنامه خود برای آینده را تدوین کند. مهمترین مسائلی که باید گروههای سیاسی نظر خود را نسبت به آنها روشن سازند، عبارتند از:  
الف - چگونگی تغییر حکومت استبداد دینی آخوندها ب- محتوی دولت آینده.
در عرصه داخلی بطور عمده دو راه لیبرالی و راه انقلابی به چشم میخورند. این دو راه، تقابل چشمگیر خود را اکنون و بیش از هر چیز، بویژه در عرصه ی شکل تغییر و یا دقیقتر شکل مبارزه برای تغییر به نمایش در آورده اند. مهمترین هسته این تقابل، به زبان لیبرالی«خشونت»  و به زبان انقلابی «قهر» است.
راه لیبرالی
لیبرالها از حکومت میخواهند که دست به خشونت نزند و از جنبش میخواهند که دست به خشونت نزند. «پرهیز از خشونت» مرکز ثقل توصیه های راه لیبرالی به حکومت و مردم است. لیبرالها و نیمه دموکرات ها میگویند خشونت و انقلاب نتیجه ندارد و برعکس میشود و تنها بطور مسالمت آمیز میتوان پیگیر خواستهای خود شد و آنها را به نتیجه رساند.
این نوع توصیه ها مدتهای طولانی است که بوسیله برخی از روشنفکران لیبرال و نیمه لیبرال مرتب به مردم گوشزد میگردد. فشرده چنین توصیه هایی چنین است: حرکتهای آرام، تدریجی، مسالمت آمیز و آشتی جویانه، بدون خشونت و بدون انقلاب، میتواند نتایجی پا بر جا و ماندنی به بار آورد، اما بر عکس حرکتهای تند و سریع، جهش وار، قهر آمیز و خشن، جنبش های بزرگ و انقلابات، نتایجی پا برجا و ماندنی به بار نمیآورد.
 بر مبنای چنین اندیشه هایی، این تئوری لیبرالی، نخست باید تمامی انقلابات بزرگ تاریخ و از جمله انقلابات بورژوازی در انگلستان، فرانسه، آلمان در قرن های هفدهم، هجدهم و نوزدهم  را نفی کند و بگوید که کاربرد «خشونت» در این انقلابات بیهوده بوده و نتیجه ای نداشته است؛ که البته حضرات لیبرالها خیلی پیرامون این وجه این انقلابات صحبت نمیکنند، بلکه تئوری ضد خشونت آنها اساسا متوجه «خشونت» یا قهر انقلابی ای است که در انقلابات کارگری کمون پاریس در فرانسه، انقلاب روسیه، چین و جنبش های آزادیبخش ملی در کشورهای زیر سلطه امپریالیستها و غیره بکار رفت. در ایران نیز این حضرات لیبرال و شبه لیبرال، به نفی وجه قهر آمیز و مسلحانه انقلابات مشروطه و پنجاه و هفت و تمامی جنبش های انقلابی در میان خلقهای ایران از جمله جنبش آذربایجان و کردستان در دهه بیست و شصت میپردازند وآنها را بی نتیجه و بی بار و بر میبینند.
در حقیقت تئوری لیبرالی خود را این چنین توجیه میکند، که  «پر هزینه بودن» و«بی نتیجه بودن» این نوع انقلابات( که از جمله منظورشان شکست نخستین گامهای طبقه کارگر است) موجب خود این تئوری لیبرالی شده است و بنابراین برعکس ، این راه و روش ستایشگر راههای اصلاح طلبانه «بی هزینه» و یا «کم هزینه» و «مسالمت آمیز» تغییر در نظام های ارتجاعی و ضد انقلابی موجود است. نمونه های برجسته آنان گاندی و نلسون ماندلا است که البته این افراد برای این حضرات نامهایی بیش نیستند برای مثال آوردن در مقابل راه انقلابی، و حتی کوچکترین اقدامات سیاسی- توده ای  مسالمت آمیز آنها را نیز انجام نمیدهند.  
گروههای طرفدار این خط، تمامی جریانهای نیمه لیبرالی و لیبرالی را در بر گرفته است. لایه های راست و میانه اصلاح طلبان حکومتی، جریانهای متعلق به بورژوازی ملی( جبهه ملی، نهضت آزادی، بنی صدر و ...) با دلایلی که هم وجوه مشترک و هم با یکدیگر اختلاف دارند، روشنفکران نیمه دمکرات متعلق به لایه های خرده بورژوازی مرفه  و نیز تا حدودی میانه که آبشخورشان جریانهای لیبرال و شبه چپ غربی است، بخشهای رویزیونیست و ترتسکیست  در میان چپ ها و نیز بسیاری از سوسیال دمکرات  های شبه چپ، مهمترین گروههایی هستند که  این راه و روش را تبلیغ  و ترویج میکنند.
 درعرصه ی خارجی امپریالیستها،گروههای سلطنت طلب وابسته به آنها و بلند گوهای تبلیغاتی شان نیز نفی «خشونت» میکنند و از مردم میخواهند که از راههای «مسالمت آمیز» برای تغییر حکومت کنونی استفاده کنند؛ و این تا آنجاست که  این امر به جنبش مردم مربوط میشود  و نه به خودشان که همواره آماده اند از ماشین جنگی خویش علیه خلقها یا حکومتهایی که مورد دلخواهشان نیست و همچنین امپریالیستهای رقیب استفاده کنند. 
راه انقلابی
راه انقلابی نیز بگونه ای خود خواسته و یا دلبخواهی و بر مبنای میل و علاقه خود به «خشونت»، دنبال«خشونت» و در حقیقت قهر مسلحانه انقلابی نیست. آنچه راه انقلابی  میگوید، این است که تمامی اشکال تهاجمی و قهر آمیز جنبش درست به این دلیل امکان بروز و رشد یافته و می آیند و عمده میشوند که تمامی اشکال مسالمت آمیز و دفاعی در مقابل قهر ضد انقلابی، بی فایده و بی نتیجه بودن خود را ثابت کرده اند و کوچکترین تاثیری بر حکومت نگذاشته، بلکه برعکس آن را جری تر کرده اند.
 به عبارت دیگر، خود قهر انقلابی، اساسا واکنشی به تمامی حرکتهای مسالمت آمیز و صلح آمیز برای اصلاح و تغییر حکومت  بوده و در تکامل همانها پدید آمده و نشانگر بی نتیجه بودن آنها بوده است. مردم نخست دست به خشونت برای تغییر نمیزنند و بعد که بی نتیجه بودن آن را دیدند، به روش های مسالمت آمیز دست زنند، بلکه برعکس عموما این گونه بوده (و هست) که نخست دست به مبارزات آرام و اصلاح طلبانه زده اند و در صورتی که نتوانسته اند از این راهها، تغییرات لازم را در نظام موجود ایجاد کنند، آنگاه رو به راهها و روش های قهر آمیز آورده اند.
مگرهمین اصلاح طلبان، بیش از بیست سال نیست که راه تغییر اصلاح طلبانه حکومت کنونی را در پیش گرفته اند، آیا نتیجه نهایی این بیست سال، همان «آتش به اختیار»خامنه ای و تبدیل کردن رئیس جمهور منتخب با بیش از 22 میلیون رای، به یک سازشکار بیعرضه و بی خاصیت که اکنون جز نفرت و خشم توده هایی که به وی رای دادند را بر نمیانگیزد، بیشتر بوده است؟
 از سوی دیگر، خشونت مولد خشونت است و خشونت میآورد. قهر ضد انقلابی مولد قهر انقلابی است و قهر انقلابی را بوجود میآورد. اینها همزاد یکدیگرند. نمیتوان پاسخ خشونت و قهر را با صلح و آشتی داد. نمیتوان جواب «سرب» را با «گل» داد.
زمانی که نظام های استبدادی، دیکتاتوری، ارتجاعی و ضد انقلابی چنین دم و دستگاه عظیم اطلاعاتی، پلیسی، نظامی  را برای دفاع از منافع نامشروع خود بوجود میآورند، دستگاهی که تا بن دندان مسلح به انواع و اقسام سلاحهای مدرن برای سرکوب هرگونه حرکت و اعتراض توده ها بوده و تظاهراتهای مسالمت آمیز توده ها را با سلاح سرکوب میکند، آنگاه چرا توده های استثمار شده و ستمکش نباید دست به  سلاح برند و قهر انقلابی(نبردهای مسلحانه موضعی، قیام مسلحانه، جنگ پارتیزانی، جنگ توده ای) را در پاسخ به قهرضد انقلابی بکاربرند؟
 براستی که این دستگاه نظامی برای این درست نشده که براحتی و با حرکاتی اصلاح طلبانه، تغییری اساسی و انقلابی در حکومتی که این دستگاه را ایجاد کرده است، بوجود آورند، بلکه اساسا برای این درست شده که از منافع طبقه حاکم تا آنجا ممکن است با زور و قهر و سلاح دفاع کند. این نوع حکومتها  تنها در مواقعی که دیگر نمیتوانند از خود دفاع کنند اجازه میدهند که بخشی از طبقه حاکمه بروند و بخشی دیگر بیایند، و یا دولتهایشان تغییر کند، بی آنکه آبی از آب تکان بخورد و تغییری به نفع  طبقه کارگر و توده های وسیع زحمتکش ببار آید.
پس زمانی که ارتجاع با سلاح به  طبقه کارگر و زحمتکشان و طبقات خلقی پاسخ میگویند، چرا طبقه کارگر و زحمتکشان و طبقات خلقی نباید مسلح شوند و به آنها با سلاح پاسخ گویند. اینجا میدانی است که آن کس که سلاح دارد برنده است و آن کس که سلاح ندارد بازنده؛ پس بر حق است که توده های زحمتکش به فکر مسلح شدن باشند، مسلح شوند، سلاح بدست گیرند و جواب قهر ضد انقلابی را با قهر انقلابی دهند.      
 افزون بر این، راه انقلابی به مردم نگفت همین الان دست به «خشونت» و قهر زنند. این نیروهای انتظامی و بسیجیان و پاسداران هستند که با انواع و اقسام سلاحها به مردم بی سلاح حمله میکنند و آنان رامجبور به دفاع از خود میکنند. در برخی از شهرها در واکنش به این نوع سرکوبها، مردم خشمگین به برخی مراکز پلیس، بسیج  و آخوندهای حاکم حمله کرده و آنها را آتش زده اند. آنچه مردم میخواهند آزاد گذاشتن آنها در بیان خواستهایشان و پیگیری عملی آنها میباشد؛ اما نظام مستبد کنونی این امکان را به آنها نه تا کنون داده است و نه میتوان امیدوار بود که بدهد.
 اصلاح طلبان نیمه لیبرال، ملی - مذهبی ها و ملی های لیبرال در تقبیح و مذمت «خشونت» مدام وراجی میکنند و آه و ناله سر میدهند؛ اما آیا این گونه نیست که اکنون که برخی از شما اصلاح طلبان دوباره«شیر» شده اید و این ور و آن ور میروید و راحت علیه خامنه ای و دم و دستگاهش صحبت میکنید، این تنها و تنها، یکی از ابتدایی ترین نتایج همین یکی دو هفته جنبش دی ماه و از جمله شکل تهاجمی آن و بکار گیری «خشونت» در آن است؟
 آیا اینکه برخی از شما زمزمه میکنید که اکنون میتوانید چیزهایی را مطرح کنید که در گذشته نمیتوانستید و احتمالا منظورتان این است که میتوانید فشار بیشتری روی خامنه ای و شکل ولایت فقیهی حکومت وارد کنید و خواست تغییر آن را آشکارا بیان کنید، آیا این را از همین یکی دو هفته ندارید؟
 آیا اگر در حال حاضر، خامنه ای و قوه قضاییه و سپاه پاسدارنش کاری به کار حرفهای شما ندارند(در حالیکه همواره بواسطه صحبت هایی از این کمتر شما رابازداشت میکردند و به زندان می افکندند)و برعکس از شما اظهار نظر و تحلیل و چه باید کرد، میخواهند، آیا از پرتو همین ده روز نیست؟
و آیا اگر لیبرالهای جبهه ملی مورد غضب حکومت، جسارت یافته و بخشا برای آنکه در جامعه مطرح شوند (که این البته حق شان است) و رهبری مبارزات مردم را بدست آورند و بخشا به این دلیل که خود را حائل حکومت و مردم قرار دهند و اجازه رادیکال شدن به جنبش مردم را ندهند، تقاضای متینگ و تظاهرات مسالمت آمیز میکند و... همه از پرتو همین تظاهراتهای «خشونت پیشه» نیست؟
 و اگر اینها مدتی دیگر باز از سر گرفته شود، باز این امکان نیست که شما بتوانید برای نگه داری کل حکومت و موقعیت و امتیازات خودتان، و تا کار از کار نگذشته، حتی تقاضای استعفای خامنه ای را بدهید(اگر تا کنون چیزی مانند آنرا به گوش وی نرسانده باشید)؟
 اما شما که میوه چینان درختی هستید که دیگران کشته و آبیاری و مراقبت میکنند، نه تنها به چنین شیوه هایی ندمیدید، بلکه برعکس همچون 18 تیر در کنار خامنه ای برای سرکوب آن ایستادید، و در 88 خود را ناگهان کنار کشیدید و اکنون مدام با ترساندن مردم از سرنوشت افغانستان، عراق، لیبی و سوریه آنها از کاربرد «خشونت» علیه نظامی که جز«خشونت» چیزی را نشناخته  و نمیشناسد، میترسانید؟
یک نیرو و یا حزب انقلابی کمونیستی به هیچوجه نباید دست و بال  خود را ببندد.  چنین نیرو و حزبی باید بخواهد که از دو دست خود استفاده کند. این دو دست یکی راه مسالمت آمیز و دیگری راه قهر آمیز کسب قدرت است. چنین حزبی  چنانچه امکان داشته باشد و تا جایی که امکان داشته باشد که حکومتی ارتجاعی بطور مسالمت آمیز تغییر کند و جای خود را به  حکومتی مردمی بدهد، راه قهر آمیز و کاربرد سلاح برای تغییر و کسب قدرت را بکار نمیبرد .
اما تمامی تجارب چهل سال اخیر( و نه تنها چهل سال اخیر بلکه تمامی تاریخ جوامع طبقاتی) در کشور ما گواه است که طبقه حاکم سرمایه داران کمپرادور و آخوندهای لاشخور و زمین خوار  حکومت استبداد مذهبی کنونی( و تمامی حکومتهای طبقات ارتجاعی و ضد خلقی و امپریالیستها) از منافع و امتیازات کنونی و «بهشت این دنیایی» خود چشم نخواهند پوشید و بنا به میل خود کنار نخواهد رفت و تا پای جان از منافع خود دفاع خواهند کرد. آنان تا بن دندان مسلح هستند و این سلاحها را برای دفاع از بقای خود و علیه مردم بکار خواهد گرفت. بنا به گفته مائو، وقتی دفاع از این منافع اساسی و حیاتی مطرح است نمیتوان به طبقات حاکم خرده گرفت که چرا از سلاح استفاده میکنند.
 پس، همچنانکه آنان از منافع خود با سلاح دفاع میکنند،  طبقه کارگر و توده های زحمتکش، خرده بورژوازی  و بطور کلی  تمامی طبقات خلقی مبارز و انقلابی باید با سلاح حکومت غصب شده را از آنان بگیرند و حکومت کنونی را به یک جمهوری دموکراتیک مردمی تبدیل کنند؛ حکومتی که بر خاسته از نمایندگان واقعی تمامی طبقات مردمی ایران باشد و ایرانی مستقل، آزاد و شکوفا را مد نظر قرار دهد.

بر قرار باد جمهوری دموکراتیک مردمی

جمعی از مائوئیستهای ایران
هفدهم بهمن 96

 مناسبتهای تاریخی و فرصت طلبان آواکیانیست 2 (بخش پایانی)

یادداشتهایی بر دو تاکتیک سوسیال دموکراسی در انقلاب دموکراتیک
در دو تاکتیک سوسیال دمکراسی در انقلاب دموکراتیک(از این پس دو تاکتیک) لنین، تضادهایی از لحاظ نظری و سیاسی وجود دارد. این تضادها از یکسو بازتاب دهنده شرایط تغییر یابنده اقتصادی- سیاسی جهانی و ورود به مرحله امپریالیسم است که لنین ده سال بعد آن را «آستان انقلاب پرولتری» مینامد؛ امری که برای لنین این امر را امکان پذیر میسازد که وحدت دو فرایند انقلاب دموکراتیک و سوسیالیستی را بسیار ژرفتر از سال 1905 و کتاب دو تاکتیک  تئوریزه سازد و در روسیه ای امپریالیستی  وعلیرغم موجودیت ساخت فئودالی در اقتصاد آن، به فاصله ای کوتاه، تبدیل انقلاب دموکراتیک را به انقلاب سوسیالیستی امکان پذیرببیند؛ از سوی دیگر، بازتاب دهنده ی امکانات و چشم اندازهای مختلف در مبارزه طبقاتی در روسیه  در آن زمان و توازن نیروهای بورژوازی و طبقه کارگر است، امری که بنوبه خود هم امکان گرفتن قدرت بوسیله بورژوازی و هم بوسیله طبقه کارگر را ممکن میساخت؛ و از سوی سوم، بازتاب رشد تضادها در تکامل نظریات مارکسیسم - لنینیسم در مورد گذار از انقلابات دموکراتیک نوع کهن به نوع نوین است که باید به رهبری طبقه کارگر صورت گیرند.
 همین نوع تضادها و نیز برخی در هم آمیزی های آنها در این کتاب است که اغلب دستاویزی بدست ترتسکیستها و رویزیونیست ها داده که با چسبیدن به برخی از نظرات و عبارات و جدا کردن آن از مجموعه نظریات مندرج در کتاب، استنتاج های دلخواه خود را صورت داده و به رد نظریات اساسی این کتاب در مورد انقلابات دو مرحله ای برای کشورهایی که هنوز بقایای جوامع کهن،  خواه از نظر اقتصادی - اجتماعی و خواه از نظر سیاسی و فرهنگی، در آنها باقی مانده اند، بپردازند.
ما در درمورد برخی از این نوع گزین کردن ها از نظرات لنین که بوسیله میشل لووی صورت گرفته است در نوشته های زیر نام وقتی که ترتسکیستهای بدفاع از دیالکتیک برمیخیزند(بخش 17 تا 21) صحبت کرده ایم.  برای اینکه خواننده تصوری نسبتا روشنتر در مورد برخی مباحث دیگر لنین درباره درباره انقلاب دموکراتیک بورژوایی، انقلاب سوسیالیستی و دولت موقت انقلابی بدست آورد - و اینها مباحثی هستند که عموما در مقالات ترتسکیستی و شبه ترتسکیستی  و از جمله مقاله مورد بحث در بخش پیشین تحریف میشوند- ما در این بخش به قسمتهایی از دو تاکتیک که مباحث بالا در آنها آمده است، میپردازیم.
رهبری انقلاب
در یکی از مهمترین فرازهای کتاب دو تاکتیک و در پیشگفتار این کتاب، لنین مینویسد:
«فرجام انقلاب منوط به آن است که آيا طبقه کارگر نقش همدست بورژوازى را بازى خواهد کرد، همدستى که از لحاظ نيروى تعرض عليه حکومت مطلقه، توانا ولى از لحاظ سياسى ناتوان است يا اينکه نقش رهبر انقلاب توده‌اى را.»(منتخب آثار تک جلدی، دو تاکتیک... پیشگفتار، ص 242)
این خط اساسی لنین است. پرولتاریا باید تلاش کند تا رهبری انقلاب دموکراتیک را در روسیه بدست گیرد. این نقطه آغاز تبدیل انقلابات نوع کهن به رهبری بورژوازی به انقلابات نوع نوین به رهبری طبقه کارگر است. از سوی دیگر برنامه حداقل بلشویکها «دیکتاتوری کارگران و دهقانان» است که که از نظر محتوی با جمهوری دموکراتیک بورژوایی تفاوتهایی اساسی دارد و ما در نوشته مورد اشاره به آن پرداخته ایم.
به این ترتیب اینها وجوه اصلی نظریه لنین درباره انقلابات  دموکراتیک نوع نوین است. 1- رهبری باید در دست طبقه کارگر باشد 2-  شکل سیاسی حکومت دموکراتیک باید دیکتاتوری کارگران و دهقانان باشد.
انقلاب دموکراتیک
متن قطعنامه بلشویکها که  مربوط به حکومت انقلابی موقت است، چنین است: 
«قطعنامه مربوط به حکومت انقلابى موقت
2) استقرار جمهورى دمکراتيک در روسيه فقط در نتيجه قيام پيروزمندانه مردم، که ارگان آن حکومت انقلابى موقت خواهد بود...»
3) اين انقلاب دمکراتيک در روسيه، با وجود رژيم اجتماعى و اقتصادى فعلى آن، سلطه بورژوازى را که ناگزير در لحظه معيّن، بدون فروگذارى از هيچ اقدامى، کوشش خواهد کرد حتى‌المقدور قسمت بيشترى از پيروزيهاى دوره انقلاب را از چنگ پرولتارياى روسيه خارج سازد، ضعيف ننموده، بلکه آن را تقويت مينمايد؛
کنگره سوم حزب کارگر سوسيال دمکرات روسيه مقرر ميدارد:
الف) ضرورى است تصور روشنى درباره محتمل‌ترين سير انقلاب و نيز درباره اينکه در لحظه معيّنى از آن پيدايش حکومت انقلابى موقت که پرولتاريا اجراى همه خواستهاى فورى سياسى و اقتصادى برنامه (برنامه حداقل) ما را از آن طلب خواهد نمود ناگزير خواهد بود - در بين طبقه کارگر اشاعه يابد.
ب) با در نظر گرفتن تناسب قوا و عوامل ديگرى که تعيين دقيق آنها از پيش غير ممکن است شرکت نمايندگان حزب ما در حکومت انقلابى موقت بمنظور مبارزه بيرحمانه با کليه تلاشهاى ضد انقلابى و دفاع از منافع مستقل طبقه کارگر مجاز ميباشد؛
ج) شراط لازم چنين شرکتى نظارت شديد حزب بر نمايندگان خود و حفظ مداوم استقلال سوسيال دمکراسى است که انقلاب سوسياليستى کامل را هدف مساعى خويش قرار داده و به همين جهت هم دشمن آشتى ناپذير تمام احزاب بورژوازى است؛
د) اعم از اينکه شرکت سوسيال دمکراسى در حکومت انقلابى موقت ممکن باشد يا نه، بايد بمنظور حفظ و تحکيم و بسط توسعه پيروزيهاى انقلاب انديشه لزوم فشار دائمى بر حکومت موقت از طرف پرولتارياى مسلح و تحت رهبرى سوسيال دمکراسى را در بين وسيع‌ترين اقشار پرولتاريا ترويج نمود.» (همانجا، 245-244، تاکیدها از ماست).
در اینجا ما پاسخ به شرایط پیچیده و متضاد روسیه در فواصل سالهای 1907- 1905 را می بابیم. توازن نیروها به گونه ای است که مسیرهای گوناگون و متضاد و وضعیت ها و اشکال مختلفی برای تکامل انقلاب پیش بینی میشود. درست از همین رو قطعنامه  بلشویکها از «محتمل ترین سیر انقلاب» صحبت میکند. در قطعاتی که بوسیله ما برجسته شده است قطعنامه به «تقویت سلطه بورژوازی» اشاره میکند.
لنین سپس در توضیح این امر چنین میگوید:
«ولى چنانچه جنبه طبقاتى تحول دمکراتيک از نظر دور گردد در اين صورت ارزيابى اهميت حکومت انقلابى موقت هم ناقص و نادرست خواهد بود. از اينرو در قطعنامه اضافه ميشود که انقلاب، سلطه بورژوازى را تقويت مينمايد. اين موضوع در رژيم اجتماعى و اقتصادى فعلى يعنى سرمايه‌دارى ناگزير است. و نتيجه قوّت يافتن سلطه بورژوازى بر پرولتاريايى که تا اندازه‌اى آزادى سياسى دارد، بنوبه خود بايد ناگزير عبارت باشد از مبارزه شديد بين آنان در راه بدست آوردن قدرت و نيز عبارت باشد از تلاشهاى شديد بورژوازى براى اينکه پيروزيهاى دوره انقلاب را از چنگ پرولتاريا خارج سازد. لذا پرولتاريا، که پيشاپيش همه و در رأس همه براى دمکراسى مبارزه ميکند، حتى لحظه‌اى هم نبايد تضادهاى جديدى را که در درورن دمکراسى بورژوازى نهفته است و نيز مبارزه جديد را فراموش نمايد.»( ص 246- 245)
 تضادهایی که بین این قطعه، با نظریات دیگر لنین در همین دو تاکتیک  وجود دارد، این است که  در این قطعه «جنبه طبقاتی تحول دموکراتیک» که ماهیتا بورژوایی است با این مسئله که در روسیه،«انقلاب، سلطه بورژوازی را تقویت مینماید» در یک ردیف قرار میگیرد و لنین آن را در «رژیم اجتماعی و اقتصادی فعلی یعنی سرمایه داری ناگزیر» میداند. در حالیکه در قطعات دیگر بویژه در بخش های پایانی کتاب( فصل«آیا اگر بورژوازی از انقلاب برمد، دامنه انقلاب نقصان می پذیرد») صرف«جنبه طبقاتی تحول دموکراتیک» که بطور عمده «بورژوایی» است، لزوما سلطه بورژوازی را تقویت نمیکند.
منظور ما بویژه زمانی است که «دیکتاتوری کارگران و دهقانان» برقرار شده باشد. اینجا نیز تحول دموکراتیک، جنبه بورژوازی دارد، اما سلطه بورژوازی را به  معنای مورد نظر در عبارات پیش گفته، تقویت نمیکند؛ در اینجا از آن دموکراسی بورژوایی که لنین از آن صحبت میکند نیز اثری نیست و بجای آن دموکراسی کارگران و دهقانان می نشیند.
 این دیدگاه از یک سو نشانگر جنبه ای از وضعیت واقعی مبارزه طبقاتی در روسیه و توازن نیروهای بورژوازی و طبقه کارگر است که میتواند هم این امکان را برای بورژوازی فراهم کند که خود به تنهایی قدرت را در دست گیرد و راه کشورهای اروپای غربی را برود؛ و در چنین شرایطی طبقه کارگر بواسطه دمکراسی بورژوایی نوع غربی میتواند مبارزه خود را درون نظام جاری پیش ببرد؛ و هم این امکان را برای طبقه کارگر فراهم کند تا خود در اتحاد با دهقانان قدرت سیاسی را بدست گیرد و دیکتاتوری کارگران و دهقانان را برقرار سازد. باید این دو امکان  و شرایط متفاوتی که در صورت تحقق هر کدام از آنها بوجود میاید در نظر داشت و آنها را با یکدیگر درهم نکرد. در مباحث لنین  گرچه گاه آغشتگی هایی از درهم کردن دو امکان وجود دارد، اما در کل،  این مباحث گاه در چارچوب امکان نخست و گاه در چارچوب امکان دوم است.
 همچنین، گرچه ما از دوران انقلابات دموکراتیک نوع کهن فاصله گرفته ایم(توجه کنیم که لنین در همان عبارتی که از پیشگفتار وی بر این کتاب آوردیم، تمامی فرجام انقلاب را منوط به این میداند که آیا طبقه کارگر نقش همدست بورژوازی را بازی کند و انقلاب از نوع کهن گردد و یا نقش رهبر انقلاب توده ای را یعنی انقلاب به نوع نوین تبدیل گردد) اما هنوز، خواه از نقطه نظر شرایط عینی جهانی و کشوری و خواه از نظر تئوریک، آنرا به گونه ای کامل پشت سر نگذاشته ایم.
نکته این است که در انقلابات دموکراتیک نوع نوین (بویژه پس از تدوین نظری آن بوسیله مائو تسه تونگ و در پی تجارب ارزشمندانقلاب چین) که باید به رهبری طبقه کارگر صورت گیرند، پس از برقراری جمهوری دموکراتیک خلق، گرچه بورژوازی ملی این کشورها تا حدودی آزادی عمل  اقتصادی (و سیاسی- فرهنگی) میبابد، اما عمل اقتصادی وی تنها یکی از بخشهای اقتصاد(مالکیت دولتی، مالکیت دولتی - خصوصی و مالکیت خصوصی) است؛ و در مجموع اقتصاد و سیاست این کشورها، سلطه  بورژوازی تقویت نمیشود.
البته در فرایند انقلابات دموکراتیک در کشورهای زیر سلطه( مرحله انقلاب در کشورهای صنعتی، انقلاب سوسیالیستی است) ممکن بوده و هست که بورژوازی ملی رهبری انقلاب را بدست گیرد؛ در این صورت انقلاب از نوع انقلابات نوع کهن گشته و جمهوری دموکراتیک بورژوایی برقرار میگردد. میدانیم که  در مرحله کنونی که مرحله امپریالیسم است، برخلاف دوره ای که این انقلابات در اروپا بوجود آمد، چنین انقلاباتی نمیتوانند به خواستهای خلق جامه عمل پوشانند و شکست خواهند خورد.
اما همین امر، یعنی دو امکان مختلف رهبری طبقه کارگر و رهبری بورژوایی، گرفتن قدرت سیاسی بوسیله بورژوازی و یا طبقه کارگر، نشانگر این است که آنچه لنین در دو تاکتیک  و در مورد یک کشور امپریالیستی گفته است ( در دوره ای که انقلابات دموکراتیک در این گونه کشورها تقریبا دوره پایانی خود را میگذراند) کماکان ممکن است در مورد کشورهای زیر سلطه بوجود آید. تفاوت در اینجاست که در آن کشورها و از جمله در کشور روسیه، یک جمهوری دموکراتیک بورژوایی به رهبری بورژوازی میتوانست  جامعه را وارد تغییرات بیشتر در جهت سرمایه داری کند، اما این امر در کشورهای زیر سلطه امکان پذیر نیست. یعنی این کشورها با یک جمهوری دموکراتیک بورژوایی به رهبری بورژوازی ملی نمیتوانند سرمایه داری ملی خود را رشد دهند و دیر یا زود دوباره وابسته به امپریالیسم خواهند شد.
آنچه که  به عنوان نتیجه گیری مد نظر ماست این است که گرچه در انقلابات دموکراتیک نوع نوین جنبه طبقاتی تحول کماکان بورژوایی است، اما این امر به این معنی نیست که در این انقلابات و در جمهوری دموکراتیک خلق، سلطه بورژوازی تقویت میشود. برعکس در این انقلابات به این دلیل که به رهبری طبقه کارگر صورت میگیرند و جمهوری دموکراتیک خلق بر مبنای وحدت کارگران و دهقانان است، هر چند برخی عناصر اقتصادی سرمایه داری متوسط و خرد میتوانند ادامه یابند، اما عموما روندهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی سوسیالیستی است که به مرور تقویت شده و برقرار میگردند. 
انقلاب سوسیالیستی
 اما در مورد اینکه چرا نمیتوان در آن زمان دست به انقلاب سوسیالیستی زد، لنین نظرات زیر را ارائه میدهد:
«بالاخره متذکر ميشويم که وقتى قطعنامه، حکومت انقلابى موقت را موظف به عملى ساختن برنامه حداقل مينمايد، بدين طريق افکار بيمعنى نيمه آنارشيستى را درباره اجراى بيدرنگ برنامه حداکثر و بدست آوردن قدرت براى انجام انقلاب سوسياليستى بدور مياندازد. سطح فعلى تکامل اقتصادى روسيه (شرط ابژکتيف) و سطح فعلى آگاهى و تشکل توده‌هاى وسيع پرولتاريا (شرط سوبژکتيف که ارتباط لاينفکى با شرط ابژکتيف دارد)آزادى تامّ و فورى طبقه کارگر را غير ممکن ميسازد. فقط اشخاص کاملا جاهل ممکن است جنبه بورژوايى تحول دمکراتيک را که در حال عملى شدن است از نظر دور دارند؛ - فقط خوش‌بينان کاملا ساده‌ لوح ممکن است اين موضوع را فراموش کنند که درجه اطلاع توده کارگر از هدفهاى سوسياليسم و شيوه‌هاى اجراى آن هنوز تا چه اندازه کم است. ولى ما همه يقين داريم که آزادى کارگران فقط بدست خود کارگران ميتواند انجام گيرد؛ بدون آگاهى و تشکل توده‌ها، بدون آماده نمودن و پرورش آنها از راه مبارزه طبقاتى آشکار بر ضد تمام بورژوازى، کوچکترين سخنى درباره انقلاب سوسياليستى نميتواند در ميان باشد. و در پاسخ اعتراضات آنارشيستى مبنى بر اينکه گويا ما انقلاب سوسياليستى را بتعويق مياندازيم خواهيم گفت: ما آن را به تعويق نمياندازيم بلکه با يگانه وسيله ممکن و از يگانه راه صحيح، يعنى از همان راه جمهورى دمکراتيک، نخستين گام را بسوى آن برميداريم. کسى که بخواهد از راه ديگرى سواى دمکراتيسم سياسى بسوى سوسياليسم برود، مسلما چه از لحاظ اقتصادى و چه از لحاظ سياسى به نتايج بيمعنى و مرتجعانه‌اى خواهد رسيد. اگر کارگرانى در موقع خود از ما بپرسند: چرا ما نبايد برنامه حداکثر را اجرا نماييم ما در پاسخ، متذکر خواهيم شد توده‌هاى مردم، که داراى تمايلات دمکراتيک هستند، هنوز از سوسياليسم خيلى دورند، هنوز تضادهاى طبقاتى نضج نگرفته است و هنوز پرولتاريا متشکل نشده است. صدها هزار کارگر را در تمام روسيه متشکل کنيد ببينيم، حُسن نظر نسبت به برنامه خود را در بين ميليونها کارگر تعميم دهيد ببينيم! سعى کنيد اين کار را انجام دهيد و تنها به جملات پُر سرو صدا ولى توخالى آنارشيستى اکتفا نورزيد، - آنوقت فورا خواهيد ديد که عملى کردن اين تشکل و بسط اين فرهنگ سوسياليستى منوط است به اجراى هر چه کاملتر اصلاحات دمکراتيک.»(همانجا، 246-  245، تاکیدها ازماست).
باید توجه داشت که گرچه طبقه کارگر روسیه متشکل ترین و به نسبت آگاهترین طبقه توده های ستمدیده بود، اما به علت شرایط عقب مانده روسیه، اکثریت توده های استثمار شده و زیر ستم را تشکیل نمیداد. همچنین از کار آگاهگرانه و تشکیلاتی بلشویکها در سطح کشور- و نه تنها پطرزبورگ - تنها چیزی حدود سه سال میگذشت. به همین دلایل، اینکه این طبقه، حتی  در صورتی که قدرت سیاسی را تصرف کند و دیکتاتوری کارگران و دهقانان را برقرار سازد، بتواند بدون انجام یک سلسله  اصلاحات دموکراتیک، دست به انقلاب سوسیالیستی زند، دیدگاهی آنارشیستی - ذهنی گرایانه و نادرست بود.
نکته ای که باید به آن اشاره کرد این است که حتی در انقلاب فوریه، بلشویکها هنوز در شوراها اکثریت را نداشتند و وضع در شوراها به گونه ای بود که شوراها خود قدرت را به بورژوازی تفویض کردند. به عبارت دیگر، حتی در انقلاب فوریه نیز نخست بورژوازی قدرت سیاسی را بدست گرفت. یعنی پس از حدود 12 سال کار مداوم و خستگی ناپذیر بلشویکها باز نخست انقلاب سوسیالیستی رخ نداد و یا در واقع هیچ نیروی سیاسی نمیتوانست دست به این انقلاب بزند. تحقق انقلاب سوسیالیستی اکتبر در روسیه، تنها با وجود آن در تئوری و با تغییرات ژرف  در نظرات لنین پس از مطالعه  علم منطق هگل  قابل توضیح نیست،(زیرا در تئوری بلشویکها در 1905 نیز موجود بود) بلکه با شرایط خاص جنگ امپریالیستی، شرایط خاص روسیه و نیز وضع خاصی که از یک سو حکومت کرنسکی و از سوی دیگر بلشویکها و طبقه کارگر در دوره فاصله میان انقلاب فوریه و اکتبر پیدا کردند، یعنی با شرایط عینی و همچنانکه لنین همواره اشاره میکند «خود ویژه» روسیه قابل توضیح است. ژرفش بیشتر  ادراکات لنین از دیالکتیک موجب آن گشت که نظریات لنین انعطاف فوق العاده تری نسبت به گذشته بیابد و اوضاع عینی مشخص بین المللی و مبارزه طبقاتی روسیه را با روشنی بیشتری دیده و امکانات تبدیل مرحله دموکراتیک به سوسیالیستی را بوضوح دریابد. 
در مورد کشورهای زیر سلطه وضع تا حدودی متفاوت است. در این کشورها گرچه طبقه کارگر از نظر سطح سیاسی و فرهنگی با بورژوازی ملی و از نظر کمی با  دهقانان و طبقه خرده بورژوازی قابل مقایسه نیست، اما بواسطه شرایط خاصی که این طبقه دارد( در مالکیت نداشتن وسائل تولید، وابستگی به تولید بزرگ صنعتی، تمرکز و امکان تشکل ) و دیگر طبقات خلقی ندارند، و نیز بواسطه شرایط این انقلابات(عصر امپریالیسم، ناتوانی سیاسی بورژوازی ملی، جزیی از انقلابات سوسیالیستی بودن انقلابات دموکراتیک از نظر عینی) میتواند رهبری انقلابات دموکراتیک را به عهده  گیرد و بدین ترتیب عناصر سوسیالیستی را تقویت کرده و برخی تحولات سوسیالیستی را از همان آغاز تصرف قدرت، در دستور کار قرار دهد.
نکته دیگری که باید به آن اشاره کرد، عبارات« سطح فعلى تکامل اقتصادى روسيه (شرط ابژکتيف) و سطح فعلى آگاهى و تشکل توده‌هاى وسيع پرولتاريا (شرط سوبژکتيف که ارتباط لاينفکى با شرط ابژکتيف دارد)» میباشد.
 در این خصوص میتوان گفت که این درست است که این دو با یکدیگر ارتباط ناگسستنی دارند، اما این ارتباط ناگسستنی به این معنا نیست که بین اقتصاد از یکسو و سیاست  و فرهنگ  از دیگر سو، یک رابطه برابر و موزون که در آن سیاست و فرهنگ همیشه و همواره از اقتصاد تبعیت میکند، وجود دارد و بنابراین هر چه اقتصاد کشوری پیشرفته تر باشد، طبقه کارگر آن پیشرفته و آگاهتر است. لنین خود به چنین درکی از ارتباط لاینفک میان شرط ذهنی و شرط عینی باور نداشت. در همان پیشگفتار لنین چنین مینویسد:
« ولى مسأله‌اى که اکنون در مقابل حزب رزمنده سياسى قرار دارد اين است که آيا ما خواهيم توانست چيزى به انقلاب بياموزيم؟ آيا ما خواهيم توانست از صحّت آموزش سوسيال دمکراتيک خود و از ارتباط خود با يگانه طبقه تا به آخر انقلابى يعنى پرولتاريا استفاده نماييم، تا مُهر و نشان پرولترى به انقلاب بزنيم، و انقلاب را نه در گفتار بلکه در کردار به پيروزى قطعى و واقعى برسانيم و نا استوارى، نيمه کارى و خيانت بورژوازى دمکرات را فلج گذاريم؟».
  پس سیاست یک حزب پیشرو میتواند در تکامل مبارزات نقش محرک و پیش برنده ایفا کرده و آن را به پیش براند. به عبارت دیگر صرفا این اقتصاد نیست که  در چگونگی تعین بخشی به مبارزه طبقاتی و انقلاب(یا سیاست حزب) نقش دارد، بلکه سیاست نیز میتواند در شرایط معین نقش تعیین کننده یافته بر انقلاب و شکل تکامل آن تاثیر گذارد و بدین ترتیب از طریق واسطه هایی بر اقتصاد تاثیر گذارد.
(نگارنده به نکاتی دیگر از نظر و روش لنین در این خصوص  در مقاله وقتی که ترتسکیستها به دفاع از دیالکتیک برمیخیزند! در بخش 17، در قسمت مربوط به دوتاکتیک اشاره کرده ام).
در مورد خصلت انقلاب روسیه لنین چنین نکاتی را میگوید:
«مارکسيستها مسلماً معتقدند که انقلاب روسيه جنبه بورژوايى دارد، اين يعنى چه؟ يعنى اينکه آن اصلاحات دمکراتيک در رژيم سياسى و آن اصلاحات اجتماعى و اقتصادى که براى روسيه جنبه ضرورى پيدا کرده‌اند، - بخودى خود نه تنها موجبات اضمحلال سرمايه‌دارى و سيادت بورژوازى را فراهم نميسازند، بلکه بعکس براى اولين بار زمينه را بطور واقعى براى تکامل وسيع و سريع اروپايى و نه آسيايى، سرمايه‌دارى آماده مينمايند و براى اولين بار سيادت بورژوازى را بمثابه يک طبقه ميسر ميسازند.»(ص253)
در اینجا«جنبه بورژوایی انقلاب» با تصرف آن از سوی بورژوازی در یک ردیف قرار میگیرند و در یکدیگر ادغام میشوند. در حالی که اگر طبقه کارگر جمهوری دموکراتیک خود یعنی دیکتاتوری کارگران  و دهقانان را بر قرار کند، جنبه بورژوایی انقلاب کماکان حفظ خواهد شد، اما این گونه نخواهد بود که سیادت بورژوازی برقرار شود. این وضعیت تنها در صورتی است که بورژوازی رهبر انقلاب گشته و قدرت سیاسی را به تنهایی تصرف کند. بنابراین همواره باید بین جنبه بورژوایی انقلاب که خواه در انقلابات نوع کهن و خواه در انقلابات نوع نوین وجود خواهد داشت، و سیادت بورژوازی که تنها در انقلابات نوع کهن مقدور و ممکن است و در انقلابات نوع نوین غیر مقدور و ناممکن میشود، فرق گذاشت.
لنین ادامه میدهد:
« سوسياليست- رولوسيونرها نميتوانند اين قضيه را درک کنند، زيرا آنها الفباى قوانين تکامل توليد کالايى و سرمايه‌دارى را نميدانند و به اين موضوع پى نميبرند که حتى موفقيت تام قيام دهقانان، حتى تجديد تقسيم کليه اراضى بنفع دهقانان و بر طبق تمايل آنان ("تقسيم‌بندى سياه" يا چيزى از اين قبيل) نيز ابدا باعث نابودى سرمايه‌دارى نميشود، بلکه برعکس به تکامل آن کمک نموده و تقسيم‌بندى طبقاتى خود دهقانان را تسريع خواهد کرد، عدم فهم اين حقيقت است که سوسياليست- رولوسيونرها را بدل به ايدئولوگ‌هاى غير‌آگاه خرده بورژوازى ميکند، اصرار در روى اين حقيقت براى سوسيال دمکراسى نه تنها از لحاظ تئورى بلکه از لحاظ سياست عملى نيز حائز اهميت عظيمى است زيرا از اينجاست که حتمى بودن استقلال طبقاتى حزب پرولتاريا در نهضت دمکراتيک همگانى فعلى ناشى ميگردد،»(همانجا،254- 253)
در مورد متن بالا میتوان گفت که امر تقسیم کلیه اراضی به نفع دهقانان و بر طبق تمایل آنها هم میتواند در جمهوری دموکراتیک بورژوایی بوجود آید و هم میتواند در جمهوری دموکراتیک نوین یا همان دیکتاتوری کارگران و دهقانان تحقق یابد؛ نتیجه در هر دو یکسان نخواهد بود.
در جمهوری دموکراتیک بورژوایی، این انقلابات، همانگونه که لنین میگوید  «نه تنها باعث نابودی سرمایه داری نمیشود بلکه برعکس به تکامل آن کمک نموده و تقسیم طبقاتی دهقانان را تسریع خواهد کرد». در این مورد، این قیام ها، جزیی از انقلابات به رهبری بورژوازی میگردند.
اما در انقلابات دموکراتیک نوع نوین، این قیام ها زیر رهبری طبقه کارگر قرار گرفته و جزیی از مجموعه انقلابات سوسیالیستی میگردد. در جمهوری دموکراتیک خلق( یا دیکتاتوری کارگران و دهقانان) تنها تقسیم اراضی صورت نخواهد گرفت، بلکه درعین حال پیوست اراضی و ایجاد یک سلسله تعاونی های دهقانی و دولتی نیز صورت خواهد گرفت که شکلهای انتقالی به سوسیالیسم خواهند بود. در اینجا صرفا تکامل سرمایه داری نخواهد بود، بلکه در حالی که از جنبه هایی تکامل سرمایه داری کنترل شده و همچنین تولید کوچک خواهد بود، در عین حال از جنبه هایی دیگر، تکامل یک سلسله شکلهایی بینابینی و نیز سوسیالیستی نیز خواهد بود. 
«ولى به هيچ رو از اينجا چنين بر نميآيد که انقلاب دمکراتيک (که از لحاظ مضمون اجتماعى و اقتصادى خود بورژوايى است) مورد علاقه عظيم پرولتاريا نيست، به هيچ رو از اينجا چنين برنميآيد که انقلاب دمکراتيک، نميتواند هم بشکلى بوقوع بپيوندد که بيشتر سودمندى آن متوجه سرمايه‌دار بزرگ، سلطان سرمايه مالى و مالک «منوّرالفکر» باشد و هم بشکلى که براى دهقان و کارگر سودمند باشد.(ص 254- 253)
همچنانکه میبینیم این نظریات لنین تماما مربوط است به یکی از دو امکان، یعنی رهبری انقلاب در دست بورژوازی باشد و جمهوری دمکراتیک بورژایی به رهبری بورژوازی برقرار گردد. انقلاب بورژوازی روسیه میتواند «براى اولين بار سيادت بورژوازى را بمثابه يک طبقه ميسر» سازد. به بیان  دیگر در شرایط معینی (بسته به توازن قوا در شرایط آنروز انقلاب روسیه) میتواند بیشترین سودمندی را برای سرمایه دار بزرگ، سلطان سرمایه مالی و مالک «منور الفکر» داشته باشد. این یک امکان است.
از سوی دیگر میتواند به «موفقيت تام قيام دهقانان، حتى تجديد تقسيم کليه اراضى بنفع دهقانان و بر طبق تمايل آنان ("تقسيم‌بندى سياه" يا چيزى از اين قبيل)» بینجامد که اینها « نيز ابدا باعث نابودى سرمايه‌دارى نميشود بلکه برعکس به تکامل آن کمک نموده و تقسيم‌بندى طبقاتى خود دهقانان را تسريع خواهد کرد».
لنین ادامه میدهد:
«تمام اين اصول مارکسيسم با تفصيل کامل چه بطور عمومى و چه بطور خصوصى در مورد روسيه به ثبوت رسيده و حلاجى شده است، از اين اصول چنين مستقاد ميشود که فکر تجسس راه نجات براى طبقه کارگر در چيزى بجز ادامه تکامل سرمايه‌دارى، فکريست ارتجاعى، در کشورهايى مانند روسيه آنقدر که به طبقه کارگر از کافى نبودن تکامل سرمايه‌دارى آسيب ميرسد از خود سرمايه‌دارى نميرسد، از اينرو وسيعترين، آزادترين و سريعترين تکامل سرمايه‌دارى مورد علاقه مسّلم طبقه کارگر است. از بين بردن کليه بقاياى کهن، که بر پاى تکامل وسيع، آزاد و سريع سرمايه‌دارى بند نهاده است، مسلما به حال طبقه کارگر سودمند است. انقلاب بورژوايى همانا تحولى است که بقاياى کهن يا بقاياى سرواژ را (اين بقايا تنها شامل حکومت مطلقه نبود بلکه شامل سلطنت نيز ميشود) با قطعيت هر چه تمامتر از سر راه خود ميروبد و موجبات تکامل هر چه وسيعتر و هر چه آزادتر و هر چه سريعتر سرمايه‌دارى را به طرزى هر چه کاملتر فراهم مينمايد.»(254)
امکانی که در این قسمتها مورد نظر لنین است همانا تصرف قدرت سیاسی بوسیله بورژوازی است و نه بوسیله طبقه کارگر. در این قسمتها وجه حاکم از یک سو مبارزه علیه «بقایای کهن یا بقایای سرواژ» و «حکومت مطلقه و سلطنت» است و از سوی دیگر «وسیعترین، آزادترین و سریعترین تکامل سرمایه داری».
 براحتی میتوان تصور کرد که در صورتی که رهبری انقلاب دست طبقه کارگر باشد و دیکتاتوری کارگران و دهقانان برقرار گردد، گرچه سرمایه داری تا حدودی تکامل میبابد، اما همان گونه تکامل نخواهد یافت  که زمانی که حکومت دست بورژوازی است، تکامل میبابد، بلکه از یک سو، محدودیت های معینی بر خود آن اعمال خواهد شد و از سوی دیگر، بوسیله تغییرات و تحولات واسطه ای و انتقالی و نیز سوسیالیستی محدود خواهد شد. 
وانگهی، چرا لنین میگوید «فکر تجسس راه نجات براى طبقه کارگر در چيزى بجز ادامه تکامل سرمايه‌دارى، فکريست ارتجاعى». آیا منظور لنین این است که نمیتوان انقلاب سوسیالیستی کرد زیرا انقلاب سوسیالیستی راه دیگری «بجز ادامه تکامل سرمایه داری» و از این رو «ارتجاعی» است؟
خیر! منظور لنین در اینجا به هیچوجه انقلاب سوسیالیستی نیست، بلکه راه رسیدن به آن است. لنین در این مورد، در بخشی که ما در بالا آوردیم درباره انجام زود هنگام انقلاب سوسیالیستی صحبت کرده بود، اما آنرا نه ارتجاعی، بلکه آنارشیستی خوانده بود. لنین در آنجا هم گفته بود« کسى که بخواهد از راه ديگرى سواى دمکراتيسم سياسى بسوى سوسياليسم برود، مسلما چه از لحاظ اقتصادى و چه از لحاظ سياسى به نتايج بيمعنى و مرتجعانه‌اى خواهد رسيد». و در اینجا منظور لنین میتواند راههایی همچون تولید کوچک و یا کمون های دهقانی روسی باشد که بویژه از سوی سوسیال رولوسیونرها در روسیه دنبال میشد. اما جمهوری دموکراتیکی که لنین میخواهد تا از طریق آن به سوسیالیسم برسد، تنها جمهوری دموکراتیکی نیست که به سبک و سیاق کشورهای اروپای غربی باشد، این جمهوری دموکراتیک میتواند« دیکتاتوری انقلابی کارگران و دهقانان» باشد. شعاری که لنین در بخشی جداگانه به آن میپردازد.  
«بدين سبب انقلاب بورژوازى به منتها درجه براى پرولتاريا سودمند است، انقلاب بورژوازى براى پرولتاريا مسّلما ضرورى است، هر چه انقلاب بورژوازى کاملتر و قطعى‌تر و هر چه پيگيرى آن بيشتر باشد، همانقدر هم مبارزه پرولتاريا با بورژوازى در راه نيل به سوسياليسم بيشتر تأمين خواهد بود، اين استنتاج فقط ممکن است براى اشخاصى که از الفباى سوسياليسم علمى بى اطلاع هستند تازه و عجيب و ضد و نقيض بنظر آيد...»(همانجا)
همچنانکه میبینم در این بخشها، امکان تصرف قدرت بوسیله بورژوازی دارای وجه قوی تری نسبت به تصرف قدرت به وسیله طبقه کارگر است. و سودمندی انقلاب برای طبقه کارگر عموما در «کاملتر بودن و قطعی تر بودن و پیگیری بیشتر آن» است.
 بطور کلی، کتاب  دو تاکتیک را باید فرایندی دو پاره دید و یا به دوپاره تقسیم کرد. در پاره ی نخستین، امکان کسب قدرت بوسیله بورژوازی امکان عمده است و در نتیجه لنین در این پاره ها، عمدتا این امکان  و شرایطی که در پی آن میاید را بررسی میکند و در مورد چنین شرایطی به مبارزه با خطوط انحرافی منشویکها و آنارشیستها  که دو روی یک سکه بودند، میپردازد و وظایف طبقه کارگر را در چنین شرایطی بازگو میکند. در پاره دوم و بویژه از فصول مربوط به «دیکتاتوری کارگران و دهقانان« و آیا اگر بورژوازی از انقلاب برمد، دامنه آن نقصان میپذیرد؟» امکان دوم یعنی حکومت بدون بورژوازی عمده است و لنین به آن میپردازد و  در مورد چنان شرایطی با منشویکها و آنارشیستها به تقابل میپردازد و وظایف طبقه کارگر را در چنین مواردی شرح میدهد. بسیار روشن است که در شرایطی که بورژوازی از انقلاب برمد و به طبقات کهنه بپیوندند و دیکتاتوری کارگران و دهقانان بر پا گردد، دیگر کتاب  به عقب بر نمیگردد و از «تقویت سلطه بورژوازی» (سرمايه‌دار بزرگ، سلطان سرمايه مالى و مالک «منوّرالفکر») که در فصول نخستین کتاب به آن اشاره شده، صحبت نمیکند.  
 «و در ضمن از اين استنتاج اين اصل نيز مستفاد ميگردد که انقلاب بورژوازى از لحاظ معيّنى براى پرولتاريا بيشتر سودمند است تا براى بورژوازى، اين اصل همانا از اين نقطه نظر مسّلم است که: نفع بورژوازى در اين است که بر ضد پرولتاريا، به بعضى از بقاياى کهن اتکاء نمايد؛ مثلا به رژيم سلطنت، به ارتش دائمى و غيره، نفع بورژوازى در اين است که انقلاب بورژوازى تمام بقاياى کهن را بطور قطعى معدوم نسازد و برخى از آنها را باقى بگذارد يعنى اين انقلاب کاملا پيگير نباشد، به هدف نهايى نرسد، قطعى و بيرحمانه نباشد، سوسيال دمکراتها غالبا اين فکر را کمى طرز ديگر بيان ميکنند و ميگويند که بورژوازى خودش به خودش خيانت مينمايد، بورژوازى به امر آزادى خيانت ميکند و براى دمکراتيسم پيگير مستعد نيست، نفع بورژوازى در اين است که اصلاحات لازمه‌اى که در جهت دمکراسى بورژوازى بعمل ميآيد کندتر، تدريجى‌تر، با احتياط‌تر، سست‌تر و از طريق رفرم باشد نه از طريق انقلاب، نفع وى در اين است که اين اصلاحات در مورد مؤسسات «محترم» دوران سرواژ (مثلا سلطنت) حتى‌الامکان با احتياط بيشترى بعمل آيد و هر قدر ممکن است فعاليت مستقل انقلابى و ابتکار و انرژى مردم عامى يعنى دهقانان و بخصوص کارگران را کمتر نشو و نما دهد، زيرا در غير اين صورت براى کارگران خيلى آسانتر خواهد بود که به اصطلاح فرانسويها «تفنگ را از دوشى به دوش ديگر اندازند» يعنى همان اسلحه‌اى را که انقلاب بورژوازى براى آنان مهيا خواهد نمود، همان آزادى را که اين انقلاب خواهد داد، همان مؤسسات دمکراتيکى را که بر زمينه‌اى بوجود خواهد آمد، که از سرواژ تصفيه شده است، بر ضد خود بورژوازى متوجه سازند.
براى کارگران، بعکس سودمندتر است که اصلاحات لازمه‌اى که در جهت دمکراسى بورژوازى بعمل ميآيد از طريق رفرم نبوده بلکه از طريق انقلاب باشد، زيرا راه رفرم راه تأخير است، رأى دفع‌الوقت است، راه زوال تدريجى و دردناک اعضايى از پيکر مردم است که در حال فساد ميباشد، از فاسد شدن اين اعضاء در درجه اول و بيش از همه پرولتاريا و دهقانان آسيب ميبينند، راه انقلابى عمل جراحى سريعى است که درد آن براى پرولتاريا از همه کمتر است، اين راه - راه قطع مستقيم اعضاى در حال فساد است، راه کمترين گذشت و کمترين احتياط نسبت به سلطنت و مؤسسات منفور و پليد وابسته به آن است که فساد آنها فضا را مسموم ميکند.»(همانجا 255- 254 )
این جا نیز سودمندی انقلاب دموکراتیک برای طبقه کارگر از هر دو جهت آن در نظر گرفته میشود. خواه طبقه کارگر باتفاق دهقانان قدرت سیاسی را تصرف کنند و دیکتاتوری کارگران و دهقانان را بر قرار سازند و خواه نتوانند چنین امری را تحقق بخشند و بورژوازی قدرت سیاسی را به تنهایی تصرف کند، در هر دو صورت طبقه کارگر خواهان روش های انقلابی برای تحقق انقلاب دموکراتیک خواهد بود و نه روشهای اصلاح طلبانه. دو گزینه و یا دو امکان طبقه کارگر در این مورد عبارتست فشار از بالا  و با شرکت در حکومت موقت و فشار از پایین در صورت عدم توانایی شرکت در حکومت موقت.
همانگونه که میبینم  تجزیه تحلیل لنین از شرایط مشخص ساخت اقتصادی- اجتماعی و سیاسی- فرهنگی روسیه و نیز توازن نیرو ها در مبارزه طبقاتی جاری به گونه ای است که چشم اندازهای مختلف را در مقابل قرار میدهد.
اعمال نفوذ از بالا
«و اما بعد. حال که اهميت حکومت انقلابى موقت و روش پرولتاريا نسبت به آن معلوم گرديد پرسش زير پيش ميآيد: آيا شرکت ما در آن (اِعمال نفوذ از بالا) مجاز است و در اين صورت شرايط آن چيست؟ اِعمال نفوذ ما از پايين چه شکلى بايد داشته باشد؟ قطعنامه به هر دو اين پرسشها دقيقا پاسخ ميدهد.»(ص 246)
چشم انداز نخست این است که توازن قوا به نفع بورژوازی نباشد و طبقه کارگر بتواند حتی در حکومت موقت شرکت کند و از بالا برای رادیکال ترین تغییرات مبارزه کند.
«قطعنامه بطور قطعى ميگويد شرکت سوسيال دمکراسى در حکومت انقلابى موقت (در دوره تحول دمکراتيک و مبارزه در راه جمهورى) از لحاظ اصولى مجاز است. با اين موضع، ما خود را هم از آنارشيستها که اين مسأله را از لحاظ اصولى نفى ميکنند و هم از دنباله‌روهاى سوسيال دمکراسى (از قبيل مارتينف و نوايسکرايى‌ها) که ما را از دورنماى وضعيتى که در آن ممکن است اين شرکت براى ما ضرورى بشود، ميترسانند بطور قطع مجزّا مينماييم. کنگره سوم حزب کارگر سوسيال دمکرات روسيه با اين اظهار خود بر روى اين فکر نو ايسکرا که گويا شرکت سوسيال دمکراتها در حکومت انقلابى موقت نوعى از ميلِرانيسم است...و گويا اين عمل از لحاظ اصولى مجاز نيست، زيرا در حکم تجليل و تقديس رژيم بورژوازى است و قس‌عليهذا خط بطلان کشيد.»(همانجا)
این همان شرکت در حکومت موقت انقلابی است که آواکیانیست ما در بخش پیشین به آن اشاره کرده بود وآنرا با نام شرکت در«دولت بورژوایی» تحریف کرده بود. لنین در اینجا  میان شرکت در دولت بورژوایی که از بطن پارلمان بیرون  میاید و میان مارکسیستها «میلرانیسم» (اپورتونیسم راست و رویزیونیسم) نام گرفته بود و شرکت در دولت انقلابی موقت که ارگان قیام مسلحانه توده مردم است، فرق میگذارد و شرکت در این گونه دولتها را از لحاظ اصولی مجاز میداند.
لنین ادامه میدهد:
«ولى بخودى خود معلوم است که مسأله مجاز بودن در اصول هنوز مسأله صلاح بودن در عمل را حل نميکند. در چه شرايطى اين شکل جديد مبارزه يعنى مبارزه «از بالا» که از طرف کنگره حزب قبول شده است صلاح است؟ بخودى خود واضح است که در حال حاضر ممکن نيست بتوان درباره شرايط مشخصى مانند تناسب قوا و غيره صحبت کرد و طبيعى است که قطعنامه نيز از تعريف پيشکى اين شرايط خوددارى مينمايد. هيچ شخص عاقلى به پيشگويى مسأله‌اى که در لحظه حاضر مورد توجه ماست، اقدام نخواهد کرد. و اما چگونگى و هدف شرکت ما را ميتوان بايد و تعريف کرد. قطعنامه هم همين عمل را انجام ميدهد و به دو هدف اين شرکت اشاره ميکند: ١) مبارزه بيرحمانه با تلاشهاى ضدانقلابى و ٢) دفاع از منافع مستقل طبقه کارگر.»(247- 246 )
به این ترتیب،  لنین از یک طرف بدلیل اوضاع پیچیده مبارزه طبقاتی در روسیه نمیتواند بگونه ای دقیق شرایط آینده را پیش بینی نماید و از سوی دیگر بروشنی دو دلیل  اساسی نیاز به این شرکت در دولت انقلابی موقت را بازگو میکند.
نفوذ از پایین
اما  زمانی که نتوان از بالا نفوذ کرد لنین نفوذ یا فشار از پایین را تاکتیک خود قرار میدهد:
«به اين طريق پس از آنکه قطعنامه سياست حزب را در شرايط اِعمال نفوذ «ازبالا» يعنى شيوه جديد مبارزه که تقريبا تا کنون بيسابقه بوده است، از تمام جهات روشن مينمايد، آن موردى را هم که در آن اِعمال نفوذ از بالا براى ميسز نخواهد بود پيش‌بينى ميکند. اِعمال نفوذ بر حکومت انقلابى موقت از پايين در هر صورت وظيفه ماست. براى يک چنين فشارى از پايين، پرولتاريا بايد مسلّح باشد، - زيرا در لحظه انقلاب، کار با سرعت مخصوصى به جنگ آشکار داخلى کشيده ميشود - و نير پرولتاريا بايد به توسط سوسيال دمکراسى رهبرى شود. هدف اِعمال فشار مسلحانه وى "حفظ و تحکيم و بسط توسعه پيروزيهاى انقلاب، يعنى آن پيروزى‌هايى است که از نظر منافع پرولتاريا بايد شامل اجراى تمام برنامه حداقل ما باشد.» (ص 247 )
به سادگی قابل درک است که چشم انداز تکامل مبارزه طبقاتی در روسیه آن زمان بسیار بغرنج بوده و اینکه از دو راه تصرف قدرت سیاسی بوسیله بورژوازی و یا تصرف قدرت سیاسی بوسیله طبقه کارگر کدام یک تحقق یابد، امری قابل پیش بینی دقیق نبوده است.
حرف آخر کتاب دو تاکتیک
لنین در فصول پایانی کتاب  و در بخشهایی با نام های« آيا اگر بورژوازى از انقلاب دمکراتيک برَمَد دامنه انقلاب نقصان ميپذيرد؟» به تئوریزه کردن انقلابات دموکراتیک نوع نوین می پردازد.
در این نوع انقلابات دهقانان دیگر زیر رهبری بورژوازی نبوده، بلکه زیر رهبری پرولتاریا هستند.
«کسى که واقعا به اهميت نقش دهقانان در انقلاب پيروزمندانه روسيه پى ببرد ممکن نيست بتواند بگويد در صورتى که بورژوازى از انقلاب برَمَد دامنه انقلاب نقصان ميپذيرد، زيرا در حقيقت فقط وقتى دامنه انقلاب روسيه واقعا رو به وسعت ميگذارد، فقط وقتى اين دامنه انقلاب واقعا از آنچه در عصر انقلاب بورژوا- دمکراتيک ممکن است وسيعتر خواهد بود(آغاز تبدیل نظریه انقلاب دموکراتیک نوع کهن به نوع نوین- دامون) که بورژوازى از آن برَمَد و توده دهقانان همدوش با پرولتاريا نقش يک انقلابى فعال را بعهده بگيرند، براى اينکه انقلاب دمکراتيک ما بتواند بطرز پيگيرى به پايان خود برسد بايد به نيروهايى اتکاء نمايد که قادر باشند ناپيگيرى اجتناب ناپذير بورژوازى را فلج سازند (يعنى همانا قادر باشند «آن را وادار به رميدن نمايند»، همان چيزى که طرفداران قفقازى ايسکرا به علت نابخردى از آن ميترسند)» (همانجا ص 274 تمام تاکیدها از ماست).
اینجا بروشنی  و بگونه ای ساده تئوری انقلابات نوع نوین بیان میشود. دیگر صحبت از آن بخشهایی که در بالا از آنها صحبت کردیم، نیست. بورژوازی ای که از انقلاب «رمیده باشد»، دیگر « سلطه اش تقویت نمیشود»؛ درچنین حالتی « انقلاب دمکراتيک» نميتواند «بشکلى بوقوع بپيوندد که بيشتر سودمندى آن متوجه سرمايه‌دار بزرگ، سلطان سرمايه مالى و مالک «منوّرالفکر» باشد» بلکه برعکس، بیشترین سودمندی آن برای کارگران و دهقانان است.
و باز:
«انقلاب دمکراتيک يک انقلاب بورژوايى است، شعار تجديد تقسيم زمين (چرنى پرِدِل Черный передел)  يا شعار زمين آزادى - يعنى رايجترين شعار توده دهقانان، که جورکش و جاهل ولى در عين حال شيفته‌وار جوياى روشنايى و نيکبختى هستند - شعار بورژوازى است ولى ما مارکسيستها بايد بدانيم که براى نيل به آزادى واقعى پرولتاريا و دهقانان هيچ راهى بجز راه آزادى به شيوه بورژوازى و ترقى به شيوه بورژوازى موجود نبوده و نميتواند باشد، ما بايد فراموش نکنيم که در حال حاضر براى نزديک کردن سوسياليسم سواى آزادى کامل سياسى، سواى جمهورى دمکراتيک و سواى ديکتاتورى انقلابى دمکراتيک پرولتاريا و دهقانان وسيله ديگرى موجود نيست و نميتواند هم باشد»(ص 278)
اینجا همچنانکه ما در بالا اشاره کردیم، «جنبه بورژوایی» انقلاب مورد تاکید قرار میگیرد اما دیگر از تقویت سلطه بورژوازی خبری نیست. در اینجا جمهوری دموکراتیک و دیکتاتوری انقلابی دموکراتیک پرولتاریا و دهقانان یکسان بشمار آورده میشوند، همان چیزی که در کشورهای زیر سلطه «جمهوری دموکراتیک مردمی» خوانده میشوند.
«سوسيال دمکراسى به پرولتاريا ميگويد: انقلاب ما همگانى است - به اين جهت تو بايد بمثابه پيشروترين طبقات و يگانه طبقه تا آخر انقلابى مساعى خود را صَرف آن نمايى که نه تنها به جدّى‌ترين طرزى در آن شرکت ورزى بلکه رهبرى آن را نيز به عهده خود بگيرى. به اين جهت تو نبايد خود را در چهار ديوار مبارزه طبقاتى به مفهوم محدود آن و بخصوص به مفهوم يک جنبش حرفه‌اى محدود نمايى، بلکه برعکس بايد بکوشى که حدود و مضمون مبارزه طبقاتى خود را به حدى وسعت دهى که نه فقط تمام وظايف انقلاب فعلى دمکراتيک و همگانى روسيه، بلکه وظايف انقلاب سوسياليستى آتى را نيز در بر گيرد. به اين جهت تو بدون اينکه جنبش حرفه‌اى را ناديده بگيرى و بدون اينکه از استفاده از کوچکترين ميدان فعاليت علنى امتناع نمايى، بايد در عصر انقلاب - وظايف قيام مسلحانه، تشکيل ارتش انقلابى و حکومت انقلابى را بمثابه يگانه طرق نيل به پيروزى کامل مردم بر تزاريسم و بکف آوردن جمهورى دمکراتيک و آزادى واقعى سياسى و در درجه اول اهميت قرار دهى.»(282 – 281 تاکیدها از لنین است).
اینجا با وضوح کامل، وحدت دو انقلاب دموکراتیک و سوسیالیستی نظریه پردازی میگردد. لنین خطاب به طبقه کارگر میگوید که« باید بکوشی که حدود و مضمون مبارزه طبقاتى خود را به حدى وسعت دهى که نه فقط تمام وظايف انقلاب فعلى دمکراتيک و همگانى روسيه، بلکه وظايف انقلاب سوسياليستى آتى را نيز در بر گيرد». به عبارت دیگر نه تنها در انقلاب دموکراتیک وظایف بورژوایی انقلاب باید بوسیله طبقه کارگر صورت گیرد، بلکه وظایف سوسیالیستی باید هنگام چنین انقلابی در بر گرفته شود و بصورتی غیر عمده پیگیری و متحقق شود.
«و اما اين تصريح، عبارت است از شعار ديکتاتورى دمکراتيک پرولتاريا و دهقانان، اين شعار، هم طبقاتى را معيّن ميکند که «سازندگان» جديد روبناى جديد ميتواند و بايد به آنها اتکاء نمايند، و هم خصلت اين روبنا را (ديکتاتورى «دمکراتيک» که از ديکتاتورى سوسياليستى متمايز است) و هم شيوه ساختن آن را (به شيوه ديکتاتورى يعنى سرکوب قهرى مقاومت قهرى و نيز مسلح ساختن طبقات انقلابى مردم).هر کس که اکنون اين شعار ديکتاتورى انقلابى دمکراتيک يعنى شعار ارتش انقلابى و دولت انقلابى و کميته‌هاى انقلابى دهقانان را به رسميت نشناسد، - يا وظايف انقلاب را مطلقا درک نميکند و قادر نيست وظايف جديد و عاليتر آن را که ناشى از مقتضيات لحظه فعلى است تعيين کند و يا اينکه مردم را ميفريبد، به انقلاب خيانت ميکند و شعار «انقلاب» را مورد سوء استفاده قرار ميدهد» (ص 284)
و بالاخره این عبارات مشهور لنین:
«پرولتاريا بايد انقلاب دمکراتيک را به آخر برساند به اين طريق که توده دهقانان را بخود ملحق نمايد تا بتواند نيروى مقاومت حکومت مطلقه را جبراً منکوب و ناپيگيرى بورژوازى را فلج سازد، پرولتاريا بايد انقلاب سوسياليستى را به انجام برساند به اين طريق که توده عناصر نيمه پرولتر اهالى را بخود ملحق کند تا بتواند نيروى مقاومت بورژوازى را جبراً در هم شکند و ناپيگيرى دهقان و خرده بورژوازى را فلج سازد، اينها هستند آن وظايف پرولتاريا ...»(ص 274 ف تاکیدها از لنین است).
اکنون باید آن عبارات کجدار و مریز آواکیانیست خود را بیاد آوریم که چگونه پیرامون «انقلاب بورژوایی» و «دولت بورژوایی» مانور میداد!
م- دامون
بهمن ماه 96